تبلیغات
دعای ملک سلیمان:آیه35سوره ص - تشرف یافتگان به محضر امام عصر(عج)/2

امروز:

تشرف یافتگان به محضر امام عصر(عج)/2

تشرف سید بحرالعلوم (ره)

سید بحرالعلوم (ره) به قصد تشرف به سامرا تنها به راه افتاد.

در بین راه راجع به این مساله، که گریه بـر امـام حسین علیه السلام گناهان را مىآمرزد، فکر مىکرد.

همان وقت متوجه شد که شخص عربى که سـوار بـر اسـب اسـت بـه او رسـید و سلام کرد.

بعد پرسید: جناب سید درباره چه چیز به فکر فرو رفته‌اى؟ و در چه اندیشه‌اى؟ اگر مساله علمى است بفرمایید شاید من هم اهل باشم؟ سـیـد بـحرالعلوم فرمود: در این باره فکر مىکنم که چطور مىشود خداى تعالى این همه ثواب به زائریـن و گریه کنندگان بر حضرت سیدالشهداء علیه السلام مىدهد، مثلا در هر قدمى که در راه زیارت بـرمـىدارد، ثواب یک حج و یک عمره در نامه عملش نوشته مىشود و براى یک قطره اشک تمام گناهان صغیره و کبیره‌اش آمرزیده مىشود؟ آن سوار عرب فرمود: تعجب نکن! من براى شما مثالى مىآورم تا مشکل حل شود.

سـلـطـانـى بـه همراه درباریان خود به شکار مىرفت.

در شکارگاه از همراهیانش دور افتاد و به سـخـتى فوق العاده‌اى افتاد و بسیار گرسنه شد.

خیمه‌اى را دید و وارد آن خیمه شد.

در آن سیاه چـادر، پیرزنى را با پسرش دید.

آنان در گوشه خیمه عنیزه‌اى داشتند (بز شیرده) و از راه مصرف شیر این بز، زندگى خود را مىگرداندند.

وقـتى سلطان وارد شد، او را نشناختند، ولى به خاطر پذیرایى از مهمان، آن بز را سر بریده و کباب کردند، زیرا چیز دیگرى براى پذیرایى نداشتند.

سلطان شب را همان جا خوابید و روز بعد، از ایشان جدا شد و به هر طورى که بود خود را به درباریان رسانید و جریان را براى اطرافیان نقل کرد.

در نـهـایت از ایشان سؤال کرد: اگر بخواهم پاداش میهمان نوازى پیرزن و فرزندش را داده باشم، چه عملى باید انجام بدهم؟ یکى از حضار گفت: به او صد گوسفند بدهید.

دیگرى که از وزراء بود، گفت: صد گوسفند و صد اشرفى بدهید.

یکى دیگر گفت: فلان مزرعه را به ایشان بدهید.

سـلطان گفت: هر چه بدهم کم است، زیرا اگر سلطنت و تاج و تختم را هم بدهم آن وقت مقابله به مثل کرده ام.

چون آنها هر چه را که داشتند به من دادند.

من هم باید هرچه را که دارم به ایشان بدهم تا سر به سر شود.

بعد سوار عرب به سید فرمود: حالا جناب بحرالعلوم، حضرت سیدالشهداء علیه السلام هر چه از مال و منال و اهـل و عـیـال و پـسر و برادر و دختر و خواهر و سر و پیکر داشت همه را در راه خدا داد پس اگر خـداونـد بـه زائرین و گریه کنندگان آن همه اجر و ثواب بدهد، نباید تعجب نمود، چون خدا که خـدائیش را نمىتواند به سیدالشهداء علیه السلام بدهد، پس هر کارى که مىتواند، انجام مىدهد، یعنى با صـرف نظر از مقامات عالى خودش، به زوار و گریه کنندگان آن حضرت، درجاتى عنایت مىکند.

در عین حال اینها را جزاى کامل براى فداکارى آن حضرت نمىداند.

چون شخص عرب این مطالب را فرمود، از نظر سید بحرالعلوم غایب شد .

منبع:

کتاب العبقرى الحسان که داراى پنج بخش است که جلد اول آن سه بخش و جلد دوم دو بخش است. مطالب ارائه شده مربوط به جلد اول، بخش دوم (المسک الاذفر) و جـلـد دوم، بـخـش اول (الـیـاقوت الاحمر) مىباشد


تشرف سیدمحمد جبل عاملى

سـیدمحمد، پسر سید عباس از اهل جبل عامل لبنان، به خاطر آزار و اذیت حاکمان ظالم آن دیار، کـه مـىخواستند او را به سربازى ببرند از آن جا متوارى شد، در حالى که چیزى به همراهش نبود جـز یـک قـمـرى (یک دهم ریال )، و هرگز دست سؤال را پیش کسى دراز نکرد.

او مدتى سیاحت نـمـود. در ایـام سیاحت، در بیدارى و خواب، عجایب بسیارى را دیده بود.

بالاخره در نجف اشرف مـسـکن گزید و در صحن مقدس امیرالمؤمنین علیه السلام یکى از حجره‌هاى فوقانى را منزل خود قرار داد و در نـهـایـت سـخـتـى زنـدگـى خود را گذرانید و جز دو سه نفر هیچ کس دیگر از حالش مـطـلـع نـبود.

تا آن که از دنیا رفت و از وقت خروج از وطن تا زمان فوت او پنج سال طول کشید. ایشان بسیار با حیا و قانع بود و در ایام تعزیه‌دارى در مجالس حاضر مىشد.

گاهى بعضى از کتب ادعـیه را امانت مىگرفت و چون بسیارى از اوقات نمىتوانست بیشتر از چند دانه خرما و آب چاه صـحـن مقدس، چیز دیگرى به دست آورد، لذا براى وسعت رزق همیشه هر دعا و ذکرى را در این بـاره مىخواند و ظاهرا کمتر ذکر و دعایى بود که از او فوت شده باشد و شب و روز هم به خواندن این دعاها و اذکار مشغول بود.

زمانى مشغول نوشتن عریضه‌اى خدمت حضرت بقیة اللّه(عج) شد و بنا گذاشت که چهل روز آن را بـنویسد، به این صورت که هر روز قبل از طلوع آفتاب، مقارن با باز شدن دروازه کوچک شهر (که به سمت دریا است) بیرون رود بعد به طرف راست مسافتى نه چندان دور را بپیماید به طورى که احـدى او را نـبـیـنـد سپس عریضه را در گل گذاشته و به یکى از نواب حضرت بسپارد و در آب اندازد.

تا سى و هشت یا نُه روز این کار را انجام داد. سـیـدمـحمد گفت: آن روز از محل انداختن عریضه برمىگشتم و سر را به زیر انداخته و خُلقم بـسیار تنگ بود. متوجه شدم گویا کسى از پشت سر به من رسید. او با لباس عربى و چفیه و عقال بـود و سـلام کرد.

من با حال افسرده جواب مختصرى دادم و به او توجهى نکردم، چون میل سخن گفتن با کسى را نداشتم .

قدرى با من در مسیر آمد، اما من به همان حالت اول باقى بودم .

در این جا به لهجه اهل جبل عامل فـرمـود: سیدمحمد چه حاجتى دارى که امروز سى و هشت یا سى و نه روز است که قبل از طلوع آفـتاب بیرون مىآیى و تا فلان مکان از دریا مىروى و عریضه را در آب مىاندازى! گمان مىکنى امامت از حاجت تو مطلع نیست؟ سـیـدمحمد گفت: من تعجب کردم، چون احدى از برنامه من مطلع نبود به خصوص آن که تعداد روزهـا را هـم بداند، چون کسى مرا کنار دریا نمىدید و تازه از اهل جبل عامل کسى این جا نیست که من او را نشناسم مخصوصا با چفیه و عقال که در جبل عامل مرسوم نیست، لذا احتمال دادم به نعمت بزرگ و نیل مقصود و تشرف به حضور مولاى عزیزم، امام عصر عجل اللّه تعالى فرجه الشریف رسـیده‌ام و چون در جبل عامل شنیده بودم که دست مبارک آن حضرت چنان نرم است به طورى کـه هـیـچ دسـتى آن طور نیست، با خود گفتم با ایشان مصافحه مىکنم، اگر نرمى دستشان را احـسـاس کـردم، به آداب تشرف به حضور مبارک امام (عج) عمل مىنمایم .

در همان حال دو دست خـود را پـیش بردم . ایشان هم دو دست مبارکشان را پیش آوردند و با هم مصافحه کردیم . نرمى و لـطـافـت زیـادى احساس کردم و یقین نمودم که نعمت عظیم و عنایت بزرگى به من رو آورده اسـت، امـا هـمـیـن کـه روى خـود را بـرگـرداندم و خواستم دست مبارکش را ببوسم، کسى را ندیدم.

منبع:

کتاب العبقرى الحسان که داراى پنج بخش است که جلد اول آن سه بخش و جلد دوم دو بخش است. مطالب ارائه شده مربوط به جلد اول، بخش دوم (المسک الاذفر) و جـلـد دوم، بـخـش اول (الـیـاقوت الاحمر) مىباشد.


تشرف سیدمهدى قزوینى (ره)

سید بزرگوار آقا میرزا صالح، فرزند سیدمهدى قزوینى، از زبان پدر خویش نقل مىکند: مـن براى ارشاد و هدایت عشیره‌هاى بنى زبید به مذهب تشیع، همیشه به جزیره‌اى که در جنوب حـلـه و بـین دجله و فرات است، مىرفتم، چون همه آنها اهل سنت بودند والحمدللّه همه مذهب تشیع را اختیار کردند و به همان مذهب هم باقى هستند و تعدادشان بیشتر از ده هزار نفر است .

در آن جـزیـره مـزارى اسـت کـه معروف به قبر حمزه فرزند حضرت کاظم علیه السلام است و مردم او را زیـارت مـىکنند و براى او کرامات بسیار نقل شده است .

اطراف آن، روستایى است که حدودا صد خانوار در آن ساکن هستند.

مـن هـمـیـشـه به جزیره مىرفتم و از آن جا عبور مىکردم، اما آن قبر را زیارت نمىنمودم، چون صـحیح در نزد من، آن بود که حمزة بن موسى بن جعفر علیه السلام در رى با حضرت عبدالعظیم حسنى مدفون است.

یـک بـار طبق عادت همیشه بیرون رفتم و نزد اهل آن روستا میهمان بودم . آنها درخواست کردند کـه مـن مـرقـد مـزبور را زیارت کنم .

امتناع کردم و گفتم: من مزارى را که نمىشناسم، زیارت نمىکنم .

به خاطر این گفته من، رغبت مردم به آن جا کم شد و کمتر به زیارت مىرفتند. از نزد ایشان حرکت کردم و شب را در جاى دیگرى نزد یکى از سادات ماندم .

وقت سحر شد و براى نـافـله شب برخاستم و مهیاى آن شدم . وقتى نماز شب را خواندم، به انتظار طلوع فجر و به هیئت تـعقیب نماز، نشستم .

ناگاه سیدى که او را به صلاح و تقوا مىشناختم و از سادات آن جا بود، بر من وارد شد و سلام کرد و نشست .

فرمود: مولانا، دیروز میهمان اهل روستاى حمزه شدى ولى او را زیارت نکردى.

گفتم: آرى .

فرمود: چرا؟ گـفـتـم: زیـرا من کسى را که نمىشناسم، زیارت نمىکنم . حمزة بن موسى الکاظم علیه‌السلام در رى مدفون است .

فرمود: رب مشهور لا اصل له، یعنى چه بسیار چیزهایى که مشهور شده اما اساسى ندارد.

قبرى که ایـن جا است، قبر پسر امام موسى کاظم علیه السلام نیست، هر چند معروف شده است، بلکه قبر ابى یعلى حـمـزة بن قاسم العلوى است که از نوادگان حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام است .

او یکى از علماى بزرگ و اهل حدیث مىباشد که ایشان را علماى علم رجال در کتاب‌هاى خود ذکر کرده‌اند و به علم و تقوا و ورع توصیف نموده‌اند.

مـن بـا خود گفتم: این شخص از عوام سادات است و از اهل اطلاع در علم رجال و حدیث نیست . لابـد ایـن مطلب را از بعضى علماء شنیده است .

آنگاه برخاستم تا ببینم طلوع فجر شده یا نه .

سید هـم بـرخـاست و رفت، اما من غفلت کردم که سؤال کنم این سخن را از چه کسى نقل مىکنید.

و چون فجر طالع شده بود، به نماز صبح مشغول شدم . وقـتى نماز خواندم براى تعقیب نشستم، تا آفتاب طلوع کرد.

ضمنا بعضى از کتب رجال همراه من بود. در آنها نگاه کردم، دیدم مطلب همان است که سید ذکر نموده است . بعد از آن، اهل روستا به دیدن من آمدند. در بین ایشان آن سید هم بود.

به او گفتم: تو که پیش از فـجر به نزد من آمدى و مرا از قبر حمزه، که او ابو یعلى حمزة بن قاسم علوى است خبر دادى، این را از کجا شنیده‌اى؟ گـفـت: واللّه مـن پـیـش از فجر این جا نبوده‌ام و شما را قبل از این ساعت اصلا ندیده‌ام .

من شب گـذشته بیرون روستا بیتوته کرده بودم و چون تشریف فرمایى شما را شنیدم، امروز براى زیارت، خـدمـت رسـیـدم .

بـعد از این سخنان، به اهل آن ده گفتم: الان لازم شد من براى زیارت حمزه برگردم، زیرا شکى ندارم در این که آن شخصى را که دیده‌ام حضرت صاحب الامر (عج) بوده است .

پس همراه تمام اهل آن روستا براى زیارت به راه افتادیم .

و از آن وقت مزار ایشان مورد توجه واقع شد، به طورى که زن و مرد از راه‌هاى دور براى زیارت آن عالم بزرگوار مىآیند.

منبع:

کتاب العبقرى الحسان که داراى پنج بخش است که جلد اول آن سه بخش و جلد دوم دو بخش است. مطالب ارائه شده مربوط به جلد اول، بخش دوم (المسک الاذفر) و جـلـد دوم، بـخـش اول (الـیـاقوت الاحمر) مىباشد


تشرف شهیدثانى (ره)

مرحوم شهیدثانى مى‌فرمایند: در مـنـزل رمـلـه (نـام محلى است)، به مسجد آن جا، که معروف به جامع ابیض است براى زیارت پیامبرانى که در غار آن جا مدفونند، رفتم .

وقتى رسیدم، دیدم در مسجد قفل است و احدى در آن جا نیست. دست خود را بر قفل گذاشته و کشیدم.

در باز شد و من وارد غار شدم .

در آن جا مشغول نـمـاز و دعـا گردیدم و به حدى توجه قلبى به خداى تعالى برایم پیدا شد که از حرکت قافله‌اى که همراهش بودم، فراموش کردم .

مـدتـى در آن جـا نشستم .

پس از آن داخل شهر شدم و بعد هم به سوى مکان قافله رفتم، اما دیدم آنها رفته‌اند و هیچ کدام از ایشان نمانده است .

در کار خویش متحیر ماندم و به فکر فرو رفتم، چون بـا پـاى پـیـاده کـه نمى‌توانستم به قافله ملحق شوم .

از طرفى اثاثیه و حیوان مرا همراه خود برده بـودنـد.

به ناچار تنها و پیاده به دنبال آنها به راه افتادم تا آن که از پیاده روى خسته شدم و به قافله هم نـرسـیـدم .

حـتى از دور هم کاروان را نمىدیدم .

در این احوال که در تنگى و مشقت افتاده بودم، مردى را دیدم که رو به طرف من آمد، او بر استرى سوار بود و وقتى به من رسید، فرمود: پشت سر من بر استر سوار شو.

سـوار شـدم .

مـانند برق راه را طى کرد و طولى نکشید که به قافله ملحق شدیم .

آن شخص مرا از استر پیاده کرد و فرمود: به نزد رفقاى خود برو.

من هم داخل قافله شدم .

شهیدثانى مىفرماید: بین راه در جستجویش بودم که او را ببینم، اما اصلا ایشان را ندیدم و قبل از آن نیز ندیده بودم.

منبع:

کتاب العبقرى الحسان که داراى پنج بخش است که جلد اول آن سه بخش و جلد دوم دو بخش است. مطالب ارائه شده مربوط به جلد اول، بخش دوم (المسک الاذفر) و جـلـد دوم، بـخـش اول (الـیـاقوت الاحمر) مىباشد


تشرف شیخ انصاری محضر حضرت ولی عصر(عج)

از قول عالم بزرگوار، صاحب کرامات نادره زمان مرحوم حاج سید علی شوشتری نقل می‌کنند:

رسم من و شیخ مرتضی(ره) این بود که در اوقات زیارتی مخصوص از نجف اشرف به کربلای معلی مشرف می‌شدیم و چند روز می‌ماندیم.

در یکی از روزها که از نجف اشرف به کربلا آمدیم، بعد از گذشت سه روز شیخ مرتضی فرمود:

باید مراجعت کنیم، من هم قبول کردم، وقتی شب شد خوابیدیم. نصف شب متوجه شدم که شیخ از بستر خواب برخاست، وضو گرفت و عمامه بر سر گذاشت و کفش به پا نمود و از منزل بیرون رفت.

با خود گفتم: شاید شیخ اشتباه کرده، خیال می‌کند سحر است و حال آن که نصف شب است و وقت تهجد و نماز شب نیز نیست.

از حیاط بیرون رفت، من هراسان شدم و لباس پوشیدم و به دنبالش بیرون رفتم اما آهسته می‌رفتم که او متوجه من نشود، از کوچه‌های کربلا گذشت تا به دروازه‌ای به نام دروازه «بغداد» رسید، در آن جا خانه کوچک عربی بود.

وقتی شیخ مقابل آن خانه قرار گرفت ایستاد و سلام داد، از داخل خانه جواب سلام داده شد.

شیخ عرض کرد: آیا می‌توانم فردا برگردم.

جواب دادند: آیا آن کار را انجام دادی؟

گفت: خیر .

جواب آمد: برای رفتن مرخص نیستی، فردا را بمان.

عرض کرد: به چشم .

شیخ مراجعت کرد، من قبل از شیخ آمدم و در رختخواب خوابیدم به گونه‌ای که شیخ متوجه نشود.

صبح که شد، به شیخ گفتم: امروز حرکت کنیم.

گفت: خیر.

من از علت آن نپرسیدم، شب شد با خود گفتم: امشب را نباید خوابید، پس در رختخواب دراز کشیدم ولی بیدار بودم تا همان وقت شب رسید.

باز شیخ برخاست، وضو گرفت و عبا بر سر از خانه بیرون رفت، من هم لباس پوشیدم و به دنبال شیخ رفتم به همان نقطه دروازه بغداد و مقابل آن خانه ایستاد. شیخ سلام کرد و جواب آمد.

عرض کرد: حالا مرخصم، و فردا حرکت کنم؟

جواب آمد: مطلب را انجام دادی؟

عرض کرد: آری.

صدا بلند شد: مرخصی.

شیخ مراجعت کرد و من زودتر خود را به رختخواب رساندم و خوابیدم تا شیخ آمد. وقتی صبح شد، حرکت کردیم و چون از دروازه شهر خارج شدیم و در وسط بیابان رسیدیم، گفتم: دو سؤال از جناب شما دارم.

خیال کرد سؤال علمی است، گفت: بگویید.

گفتم:

اولا" چرا باید در صحن و حجرات صحن منزل نفرمایند و در دروازه بغداد، در کوخ (خانه کوچک عربی) منزل نمایند؟

شیخ مثل کسی که هیچ خبر ندارد، خود را به جهل زد و نگاهی به من کرد و فرمود: از چه کسی حرف می‌زنی؟

گفتم: از مولا و آقایمان که آنجا مسکن گزیده، من از قضیه با خبرم، سرّ این مطلب چیست؟

وقتی فهمیدند که من جریان را می‌دانم (چون مرحوم شوشتری صاحب کرامات بوده شیخ گمان کرد از راه کرامت فهمیده است)، جواب داد:

منزل را در صحن قرار نداده‌اند به جهت احترام، چون صحن برای منزلگاه شدن و جای خوابیدن مناسب نیست.

گفتم: سؤال دوم؛ آن مطلب که امام علیه السلام در شب اول فرمود: انجام دادی؟ عرض کردید: نه، و مرخص نفرمودند و شب بعد که سؤال فرمود گفتید: آری، آن چه مطلبی بود؟

شیخ گفت: این از اسرار است.

هر چه سید اصرار کرد، نگفت و از سید پیمان و عهد گرفت که تا زنده است این واقعه را برای کسی نگوید، و سید هم بعد از فوت شیخ(ره) جریان را نقل کردند.

منبع: کتاب تندیس زهد


نوشته شده در : شنبه 6 آذر 1389  توسط : عطر حرم .    نظرات() .

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.