تبلیغات
دعای ملک سلیمان:آیه35سوره ص - خصوصیات اخلاقی جناب شیخ جعفر مجتهدی(ره)

امروز:

خصوصیات اخلاقی جناب شیخ جعفر مجتهدی(ره)

 

احاطه مردان الهی به تمام علوم
سیره واقعی یک سالک الی الله
وجود مشکلات به خاطر قطع صله رحم
بدون گریه بر حضرت سیدالشهداء (علیه‌السلام) نمی‌توانیم زنده بمانیم
هر چه دارم از ناحیه حضرت علی اصغر (علیه‌السلام) است
دیدار آیت الله گلپایگانی با آقای مجتهدی
او از ما اهل بیت است
به مقصد می‌رسانیم تا به مقصد برسیم
چشم پوشی از گناه و عنایت به جناب مجتهدی
جلوه حضرت امیر (علیه‌السلام)
عباس جان آب بیاور
جواب سلام خادم حرم حضرت علی ابن موسی الرضا – علیه السلام
 
 
 
احاطه مردان الهی به تمام علوم

از حکیم فرزانه آیت الله سیدعبدالکریم کشمیری نقل شد که:
روزی خدمت آقای مجتهدی رفته و در محضرشان نشسته بودم، در این موقع طلبه‌ای وارد شده و بعد از مدت کوتاهی سؤالی بسیار صعب و دشوار مربوط به علم فلسفه مطرح نمود و خواستار جواب آن از جعفر آقا شد.
با خود گفتم: آخر ای‌ عزیز! این چه سؤالی است که از ایشان می‌پرسی؟! ایشان که فلسفه نخوانده‌اند.
جناب  جعفر آقا که سر به زیر نشسته بودند بعد از کمی تأمل ناگهان سر خود را بلند کردند و شروع به پاسخ نمودند و آنچنان مسأله صعب فلسفی را حل کردند و پاسخش را به آن طلبه تفهیم کردند که گویی تمام علم فلسفه در مشت این مرد خدا بود به طوری که باید ملاصدرا هم بیاید و نزد ایشان فلسفه بیاموزد.
آقای کشمیری می‌فرمودند: من که استاد فلسفه بودم از این جواب بسیار متعجب و متحیر گشتم.

 

سیره واقعی یک سالک الی الله

استاد مجاهدی حکایت جالبی از اقامت ایشان در کوه خضر نقل می کنند :
هنگامی که حضرت آقای مجتهدی در قم اقامت داشتند با مسجد مقدس جمکران و کوه خضر (= در نزدیکی‌های روستای جمکران) بسیار مأنوس بودند. در آن زمان هنوز مسجد همان حالت قدیمی خود را داشت و معنویت عجیبی بر فضای آن حاکم بود و ایشان می فرمودند:

 مسیر عبور حضرت ولی عصر – ارواحنا فداه – از زمینی که مسجد مقدس جمکران در آن واقع است. هنوز روشن و عطرآگین است و جان آدمی را می‌نوازد و آدمی را به خضوع و خشوع وا می‌دارد

برزمینی که نشان کف پای تو بود              سال‌ها سجده صاحبنظران خواهدبود

کوه خضر نیز از اماکن مورد علاقه ایشان بود و در آن جا خلوت می‌کردند و به دعا و توسل می‌پرداختند. آن سال تصمیم گرفته‌بودند که اربعینی را در کوه خضر سپری کنند و لذا ده روز پیش از فرا رسیدن ماه مبارک رمضان به کوه خضر رفتند و در اتاقی که در آنجا بود ساکن شدند و ارتباطشان را جز با معدودی از دوستان قطع کردند.

بعد از گذشت روزها آخرین روز از ماه مبارک رمضان فرا رسید و جناب آقای مجتهدی فرموده بودند که در آخرین روز ماه مبارک مهمان آقای حاج میرزا یدالله غروی خواهم بود.
حجت الاسلام غروی از علاقه‌مندان و اطرافیان حضرت آیت الله العظمی نجفی مرعشی بودند و با آقای مجتهدی نیز الفتی دیرینه داشتند، منزل مسکونی ایشان درخیابان بهار بود و دوستان بعد از افطار برای دیدار آقای مجتهدی در آنجا جمع شده بودند و حضرت آقای مجتهدی پاسی از افطار گذشته بود که آمدند.

ایشان در مدت این چهل روز به خاطر روزه داری و غذای بسیار کمی که مصرف کرده بودند و نیز به علت شب زنده ‌داری‌ها و ریاضات شرعی، به طور محسوسی لاغر و تکیده شده ‌بودند ولی طراوت وجودی شان بیشتر از پیش به نظر می‌رسید.

پس از ورود به خانه و احوال پرسی از دوستان، دست و روی خود را در آب زلال حوضی که در وسط حیاط بود شستشو دادند و بعد دستمالی از جیب پیراهن بلند عربی خود درآوردند و همین که آن را باز کردند تا دست و روی خود را خشک کنند، حال ایشان منقلب شد! و انقلاب حال شان به خاطر مورچه‌ای بود که در داخل دستمال دیده بودند!
 دستمال را آهسته جمع کرده و در جیب خود گذاشتند و فرمودند:

 « من ناخواسته این مورچه را از لانه خود دور کرده‌ام و آوارگی او را نمی‌توانم تحمل کنم! باید بروم! قبض او مرا آزار می‌دهد! »

دوستان هر چه اصرار کردند که شما خسته‌اید و تازه از راه رسیده‌اید، اجازه دهید تا با ماشین سواری شما را تا کوه خضر همراهی کنیم، نپذیرفتند و فرمودند:

«  تاوان این غفلت، پیاده رفتن به کوه خضر و پیاده برگشتن است! »

حضرت آقای مجتهدی پیاده به کوه خضر رفتند و در جایی که بیتوته می‌کردند مورچه را به لانه خود رهنمون شدند و پس از گذشت چند ساعت به قم بازگشتند.


 
وجود مشکلات به خاطر قطع صله رحم

آقای امیری می‌گفتند:
هنگامی که خدمت آقای مجتهدی رسیدم به ایشان عرض کردم: مدتی است عیالم مریض می‌باشد و خود نیز دچار گرفتاری متعددی شده‌ام و به طور کلی زندگی نابسامانی پیدا کرده‌ام، اگر ممکن است دعایی بفرمایید تا گرفتاریهایم برطرف شود.
آقا تأملی کرده و فرمودند:

 بله، کسی که رحمش را از خانه دور کند، این چیزها را هم دارد، پیر مردی از بستگانتان از شما دلگیر و ناراحت شده است، شما دل او را شکسته‌اید، او در آن حال آهی کشیده که به سبب آن، گرفتاری به شما روی آورده‌است و تا هنگامی که دل او را بدست نیاورید این گرفتاریها برطرف نخواهد شد و عیالتان روز به روز بدتر می‌شود.

آقای امیری می‌گفتند: هر چه در آن موقع فکر کردم چه کسی از من دل آزرده شده به نتیجه‌ای نرسیدم. وقتی به خانه رفتم مسأله را با عیالم در میان گذاشتم و او هم متوجه نشد. بالاخره آنقدر فکر کردیم تا اینکه پی بردیم جریان چیست.
قضیه از این قرار بود که مدتی قبل پیر مردی درب منزل ما آمده و اظهار داشت: من از اقوام پدرتان هستم اما شما مرا نمی‌شناسید، اگر امکان دارد به من کمکی کنید.

بنده که تا آن موقع او را ندیده بودم، گفتم: دروغ نگو، من تا بحال یکمرتبه هم تو را ندیده‌ام آنگاه درب را بر روی او بستم و او هم با ناراحتی بسیار آنجا را ترک کرد. وقتی متوجه شدم عیب کار از کجاست شروع به جستجو کردم و بعد از شناسایی آن پیرمرد فهمیدم راست می‌گفته و از اقوام دور ما محسوب می‌شود.

بالاخره به او کمک نموده و دل او را به دست آوردم و پس از آن زندگیم به حالت عادی بازگشت و گرفتاریهایم یکی پس از دیگری برطرف گردید و عیالم نیز سلامتیش را بدست آورد.

 


بدون گریه بر حضرت سیدالشهداء (علیه‌السلام) نمی‌توانیم زنده بمانیم

جناب آقای حاج فتحعلی تعریف کردند:
در یکی از دفعاتی که آقا مجتهدی در بیمارستان آیت الله گلپایگانی بستری شدند تمام اطباء بالاتفاق به آقا گفتند: شما اصلاً نباید گریه کنید، و در غیر این صورت نابینا خواهید شد. آقا در جواب به آنها فرمودند:

« ما بدون گریه بر حضرت امام حسین (علیه‌السلام) نمی‌توانیم زنده بمانیم. »


 

هر چه دارم از ناحیه حضرت علی اصغر (علیه‌السلام) است

جناب آقای جلالی نقل کردند:
روزی درخدمت آقای مجتهدی بودم ایشان در حالی که بسیار منقلب بودند، تعریف کردند:

چند سال پیش که در قم بسر می‌بردم روز عاشورا به شدت مریض بودم و به طوری درد سراسر وجودم را فرا گرفته بود که نمی‌توانستم از رختخواب برخیزم.
طبق معمول همه ساله در آن روز هم مراسم عزاداری و قمه زنی در منزل برپا بود. در همان هنگام با حال سختی که داشتم متوسل به حضرت علی‌اصغر (علیه‌السلام) شدم و حالتی به خصوص برایم پیدا شد و صحنه‌هایی را مشاهده کردم. از جمله دیدم سقف اتاق شکافته شد و نور عجیبی از آسمان به طرفم آمد به حدی آن نور شدید بود که از شدت آن چشمانم را بستم و بعد از چند لحظه که چشمانم را باز نمودم و سرم را بالا آوردم دیدم بانویی در حالیکه طفلی را در آغوش دارند در مقابلم نشسته‌اند.
در همان حال به من فهماندند که آن دو بزرگوار حضرت رباب و حضرت علی‌اصغر (علیهما‌السلام) می‌باشند.
سپس ایشان فرمودند: آقای جلالی هر چه که دارم و به هر کجا که رسیده‌ام از ناحیه حضرت علی‌اصغر (علیه‌السلام) و توسل به ایشان بوده است.

اینجا بود که کلام ایشان با گریه‌های پی در پی قطع و مجلس به یک جلسه توسل مبدل گشت...

 


 

دیدار آیت الله گلپایگانی با آقای مجتهدی

جناب حاج فتحعلی نقل کردند:
هنگامی که حضرت آیت الله گلپایگانی می‌خواستند به دیدن آقای مجتهدی بروند به ایشان می‌گویند: جناب آیت الله گلپایگانی می‌خواهند به دیدن شما بیایند.
آقای مجتهدی می‌فرمایند:

خیر، ایشان از سادات هستند و درست نیست به دیدن ما بیایند، ما به دیدن ایشان می‌رویم.

در همین موقع بطور ناگهانی حال آقای مجتهدی به حدی دگرگون شد که ایشان را به بیمارستان آیت الله گلپایگانی بردیم ولی آقا اجازه نمی‌دادند طبیبی ایشان را معاینه کند.
وقتی آیت الله گلپایگانی متوجه شدند که آقای مجتهدی در بیمارستان بستری هستند برای دیدن ایشان به آنجا آمدند. همین که آقای مجتهدی آیت الله گلپایگانی را دیدند گفتند:

آقا جان همینکه چشم شما به ما افتاد، ما خوب شدیم،

 و از روی تخت بلند شدند و به منزل رفتند.
بعداً آقای مجتهدی فرمودند:

« ما به بیمارستان رفتیم که آیت الله گلپایگانی که می‌خواهند به دیدن ما بیایند زحمت نکشند و به منزل بیایند. »


 


او از ما اهل بیت است

آقای حاج فتحعلی از قول حاج میرزا تقی زرگری تعریف کردند:
یک روز که در منزل نشسته بودم زنگ خانه به صدا درآمد. وقتی درب را باز کردم، دیدم حضرت آیت الله مرعشی نجفی می‌باشند،
ایشان با حالتی شگفت زده فرمودند:

می‌دانید چه شده است؟

دیشب ائمه اطهار (علیهم ‌السلام) به من فرمودند:
که ما مقام سیادت (منا اهل البیت) را به آقای مجتهدی داده‌ایم.

آقای زرگری می‌فرمودند بعد از شنیدن این مطلب نزد آقای مجتهدی رفته و مطلبی را که آیت الله مرعشی گفته بودند، برایشان بازگو نمودم، آقا در حالی که تبسمی بر لب داشتند، فرمودند:

مدتهاست که این مقام را به ما مرحمت کرده‌اند، آقای مرعشی تازه دیشب متوجه شده‌اند.


 


 

به مقصد می‌رسانیم تا به مقصد برسیم

آقای حاج فتحعلی حکایت کردند:
روزی با آقای مجتهدی از کرج راهی تهران بودیم، در بین راه به سربازی برخورد کردیم. آقا فرمودند:

 او را سوار کنید.

 به امر ایشان او را سوار کرده تا اینکه به میدان آزادی در تهران رسیدیم. ما قصد داشتیم به خیابان ستارخان برویم و آن سرباز می‌خواست به پادگاه بی‌سیم عباس آباد برود و این دو مقصد حدود دو ساعت با هم اختلاف دارد لذا ابتدای خیابان آزادی توقف کردم تا او پیاده شود، در این هنگام آقا فرمودند:

آقا جان او را به مقصد برسانیم.

به ایشان عرض کردم:
 مسیر ما با او فرق دارد و اگر بخواهیم او را به مقصد برسانیم حدود دو ساعت طول می‌کشد.
ایشان فرمودند:

 اشکالی ندارد آقا جان ما این سرباز را به مقصد می‌رسانیم تا حضرت مولا (علیه‌السلام) انشاء الله ما را به مقصد برسانند

و سرانجام به دستور آقا آن سرباز را به مقصد رساندیم.

 


 

چشم پوشی از گناه و عنایت به جناب مجتهدی

آقایان چایچی و بیگدلی نقل کردند:
آقای مجتهدی فرمودند:

 در ایام نوجوانی که به مدرسه می‌رفتم در بین راه به فقرا کمک می‌کردم. یک روز که از مدرسه بر می‌گشتم در بین راه پیرزنی را دیدم که مقداری اسباب و اثاثیه در دست دارد او از من خواهش کرد که کمکش کنم و اثاثیه را به من داده و از جلو حرکت کرد تا به منزلی رسیدیم، سپس درب را باز کرده و وارد خانه شد.
من نیز همراه او داخل شدم، که ناگهان درب بسته شد و با چند دختر جوان روبرو شدم، آنها گفتند: شما به یوسف تبریز مشهور هستید و ما از شما خواسته‌هایی داریم که اگر انجام ندهید کوس رسوایی شما را خواهیم زد.
ایشان می‌فرمودند:
یک لحظه تأمل کرده و نگاهی به اطراف انداختم، ناگهان چشمم به پله‌هایی افتاد که به بام منتهی می‌شد، بلافاصله با سرعت به طرف پله دویده و به پشت بام رفتم، آنها هم به دنبال من به پشت بام آمدند.
با اینکه ساختمان سه طبقه عظیمی بود و دیوارهای بلندی داشت، با گفتن یک یا علی، بی درنگ از پشت بام خود را به داخل باغی که جنب خانه قرار داشت پرتاب کردم.
همینکه در حال سقوط بودم دو دست زیر کف پاهایم قرار گرفت و مرا به آرامی پایین آورد.
ایشان فرمودند: از آن موقع تا الان پاهایم را بر زمین نگذاشته‌ام و هنوز روی آن دستها راه می‌روم...


 

جلوه حضرت امیر (علیه‌السلام)

آقای بیگدلی تعریف کردند:
روزی به عیادت آقای مجتهدی که در بیمارستان ساسان تهران جهت عمل جراحی پروستات و کیسه صفرا بستری شده بودند رفتم. هنگامی که خدمتشان رسیدم فرمودند:

آقا جان: اطلاع دارید چه شده است؟

عرض کردم خیر، مگر چه اتفاقی افتاده؟
فرمودند:

چند روز قبل شنیدم: جوان هجده ساله‌ای در طبقه بالا بستری است که مبتلا به سرطان شده و قرار است او را عمل کنند،
پرسیدم اسم این جوان چیست؟ گفتند علی، گفتم: ایشان هم نام مولا علی (علیه‌السلام) باشد و سرطان داشته باشد؟ امکان ندارد، باید توسلی محضر مولا پیدا کرده و شفایش را بگیریم، آنگاه توسلی پیدا کردیم، در اثنای آن حضرت مولا علی (علیه‌السلام) در طبقه پنجم بیمارستان جلوه‌ای نمودند، بطوری که نور عجیبی بیمارستان را روشن نموده و تمام پرسنل بیمارستان و بیماران، متوجه آن شدند و با این جلوه حضرت جوان سرطانی شفا یافت.

آنگاه به پرسنل بیمارستان گفتم: حضرت امیر (علیه‌السلام) این جوان  را شفا دادند و حتماً باید فردا قبل از عمل جراحی تحت معاینه پزشکان قرار گیرد، آنگه به اتاق عمل برود، روز بعد که جوان را معاینه کردند، معلوم شد که هیچ اثری از سرطان در بدن او باقی نمانده و در کمال صحت و سلامتی بسر می‌برد!


هنگامی که رییس بیمارستان متوجه این ماجرا می‌شود می‌گوید اگر او سرطان را شفا می‌دهد چرا خودش به بیمارستان آمده و کیسه صفرا و پروستات که دو عمل جراحی مهم است را انجام داده؟!
آنگاه نزد آقای مجتهدی آمده و با کمال بی‌ادبی و گستاخانه می‌گوید تو که سرطان را شفا می‌دهی، چرا خودت در بیمارستان عمل کرده‌ای؟!

آقا هم به او می‌فرمایند:

چنانچه حضرت مولا علی (علیه‌السلام) به من اجازه دهند تمام بیماران این بیمارستان را که هیچ، بلکه بیماران تمام بیمارستانهای موجود را با یک یاعلی شفا خواهم داد و سپس شروع کردند به خواندن این شعر از خواجه شیرازی:

به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی             از سر خواجگی کون و مکان برخیزم
 

 
عباس جان آب بیاور

حجت الإسلام اعتمادیان نقل کردند:
زمانی آقای مجتهدی در منزل یکی از رفقا برای ناهار دعوت شده بودند، هنگامی که ایشان تشریف می‌آورند و صاحب خانه سفره غذا را پهن می‌کند متوجه می‌شود که آب در سفره نمی‌باشد، در این موقع صاحب خانه به شخصی که عباس نام داشت می‌گوید:
عباس جان آب بیاور.

به محض اینکه این جمله را می‌گوید، یکمرتبه آقای مجتهدی می‌فرمایند:

چه گفتید؟! عباس جان آب بیاور،

و چند مرتبه این جمله را تکرار کرده و به شدت منقلب می‌شوند و منتقل به روز عاشورا و آب آوردن حضرت ابوالفضل العباس (علیه‌السلام) می‌شوند و مجلس اطعام یکپارچه به عزا و گریه مبدل می‌شود و حاضرین تا مدتی به یاد سقای دشت کربلا می‌گریند.
 


جواب سلام خادم حرم حضرت علی ابن موسی الرضا – علیه السلام

آقای حمید حسنی‌طباطبایی تعریف می‌کردند:
در سفری که حدود 35 سال پیش به مشهد داشتم، شنیدم که حضرت آقای مجتهدی بعد از ظهرها به هنگام غروب ساعتی را در یکی از بقعه‌های باغ رضوان به سر می‌برند و من برای دیدن ایشان به آنجا رفتم.
مقبره، خیلی شلوغ بود و افراد زیادی در خدمت آقای مجتهدی بودند. متوجه شدم که ایشان چشم خود را از در بقعه بر نمی‌دارند، انگار منتظر آمدن کسی هستند!
چند دقیقه‌ای گذشت و یکی از خادمان علی بن موسی الرضا (علیه السلام) درحالی که شال سبزی به کمر بسته بود و گلابدانی در دست داشت، وارد بقعه شد. آقای مجتهدی از جای برخاستند و با احترام او را در کنار خود نشاندند و بیش از اندازه او را مورد عنایت قرار دادند.
وقتی که او رفت، به من فرمودند:

سید بزرگواری است و امام رضا (علیه السلام) به او لطف خاصی دارند و بعد قسم یاد کردند و فرمودند:
هر موقع که ایشان به حرم رضوی مشرف می‌شود و به محضر امام سلام می‌کند، جواب سلام او را می‌دهند و من این را به گوش خود شنیده‌ام و حکایت نقل گفته دیگران نیست!


نوشته شده در : شنبه 6 آذر 1389  توسط : عطر حرم .    نظرات() .

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر