تبلیغات
دعای ملک سلیمان:آیه35سوره ص - كرا مت های حضرت مهدی (علیه السلام)/3

امروز:

كرا مت های حضرت مهدی (علیه السلام)/3

شفاى پسر بچه سنّىِ حنفى:
  •   اسم من سعید است. 12 ساله هستم و حدود یک سال و هشت ماه به سرطان مبتلا بودم و دکترها جوابم کرده بودند. 15 روز قبل، شب چهارشنبه که به مسجد جمکران آمدم در خواب دیدم که نورى از پشت دیوار به طرف من مى آید. ابتدا ترسیدم، امّا بعد خودم را کنترل کردم. آن نور آمد و با بدن من تماس پیدا کرد و رفت. نور آن قدر زیاد بود که نتوانستم آن را کامل ببینم. بیدار شدم و دوباره خوابیدم. صبح که از خواب بیدار شدم، دیدم که مى توانم بدون عصا راه بروم و متوجه شدم که حالم خیلى خوب است. تا شب جمعه در مسجد ماندیم. آن شب مادرم بالاى سرم نشسته بود و قرآن مى خواند. احساس کردم کسى بالاى سر من آمد و جملاتى را فرمود که فهمیدم باید یک کارى را انجام دهم. سه مرتبه هم جملات را تکرار کرد.
  • به مادرم گفتم: مادر! شما به من چیزى گفتى؟
  • گفت: نه!
  • گفتم: پس چه کسى با من حرف زد؟
  • گفت: نمى دانم.
  • هر چه سعى کردم تا آن جملات را به یاد بیاورم، متأسفانه نشد و تا الآن هم یادم نیامده است.
  • اهل زاهدان هستم. از منطقه سنّى نشین ایران به مسجد مقدّس جمکران آمده ام تا مولایم مرا شفا دهد. دوست دارم زنده باشم. دوست دارم درس بخوانم. من کلاس پنجم ابتدایى هستم و در مدرسه «محمّد على فایق» درس مى خوانم. یک غده سرطانى در قسمت شانه، لگن و شکمم بود که روز به روز مرا ضعیف تر مى کرد; نمى توانستم قدم از قدم بردارم. دکترها از درمان من مأیوس شده بودند; بعضى از دکترها هم به مادرم گفتند که باید پاى مرا قطع کنند.
  • از سه ماه قبل که براى نمونه بردارى مرا عمل کردند، نتوانستم از خانه بیرون بیایم. توى رختخواب افتاده بودم و توانایى راه رفتن نداشتم.
  • وقتى از همه جا و همه کس مأیوس شدیم، مادرم مرا به جمکران آورد. او مطمئن بود که آقا امام زمان(علیه السلام) به ما جواب رد نمى دهد چون او پسر فاطمه(علیها السلام) است و او گداهاى در خانه خود را دست خالى ردّ نمى کرد.
  • بله! مادرم مطمئن بود که مریضى من در قم خوب مى شود.
  • الآن هم که همه بیمارى ام بر طرف شده است و امام زمان(علیه السلام) شفایم داده است، احساس واقعاً خوبى دارم. وقتى به دکترها مراجعه کردم، باور نکردند که بیمارى من بهبود یافته باشد. یکى از دکترها به مادرم گفت که مرا پیش کدام دکتر برده است؟
  • مادرم گفت: ما دکتر دیگرى داریم. پسرم را در قم به مسجد جمکران بردم و امام زمان(علیه السلام) او را شفا داد.
  • پزشک ها گفتند که حتماً به قم و به جمکران خواهند آمد».
  •  
  • ] مادر نوجوان سرطانى شفا یافته مى گوید:
  • «ببخشید! من از یک جهت ناراحت و از یک جهت خوشحال هستم و لذا نمى توانم درست صحبت کنم. ناراحتى من این است که مجبورم از این جا بروم و خوشحالیم از آن جهت است که فرزندم شفا پیدا کرده است. پسرم یک سال و هشت ماه مریض بود. یک سال با درد ساخت و سوخت امّا چیزى به من نگفت تا ناراحتى اش خیلى شدید شد و دردش را اظهار کرد. او را پیش دکترهاى زاهدان بردم. گفتند که باید این بچه را به تهران ببرید. او را به تهران آوردم و نمونه بردارى کردند و گفتند: غده سرطانى است. من بى اختیار شده و به سر و صورتم مى زدم. از آن روز به بعد که مرض او را فهمیدم، خواب راحت نداشتم و نمى دانم شب هاى طولانى را چطور مى گذراندم. خواب به چشمان من نمى آمد. آنچه بلد بودم این بود که اول به نام خدا درود مى فرستادم و «الله اکبر» و «لا اله الا الله» مى گفتم. چندین دوره تسبیح «لا اله الا الله» گفتم. بعد! به نام محمد(صلى الله علیه وآله وسلم) و بعد به نام حضرت مهدى(علیه السلام)و بقیه انبیاى الهى صلوات فرستادم; وقتى خواب به چشمم نمى آمد، نمى خواستم بیکار باشم.
  •  
  • ] مادر! دکترها چه گفتند؟
  • آنها مى گفتند: الان که بچه را از بین بردى براى ما آوردى؟ بیمارى پسرت سرطان است و علاجى ندارد.
  • گفتم: تقصیر من نیست. پسرم چیزى به من نگفت.
  • به پسرم گفتند: چرا چیزى نمى گفتى؟
  • گفت: من نمى دانستم که سرطان است.
  • به هر حال دکترها عصبانى شدند. چهار دکتر ما را جواب کردند. به بعضى از دکترها التماس کردم که گفتند: شیمى درمانى مى کنیم تا چه پیش آید.
  • چند جلسه شیمى درمانى کردند و هنوز او را زیر برق نگذاشته بودند که سعید را به مسجد جمکران آوردم. وقتى به این جا آمدیم، روز سه شنبه بود. سعید، شب چهارشنبه، ساعت سه بعد از نصف شب که تنها بود و من توى مسجد بودم، خواب مى بیند. وقتى من آمدم، دیدم که او بدون عصا راه مى رود. گفتم: سعید جان! زود برو چوب را بردار! چرا بدون عصا راه مى روى؟
  • گفت: من دیگر مى توانم با پاى خودم راه بروم و احتیاجى به عصا ندارم. مگر من نیامدم این جا تا بدون چوب راه بروم؟
  • من و برادرش گفتیم که لابد شوخى مى کند، امّا او گفت: من شفا گرفتم و بعد خوابش را تعریف کرد.
  • برادرش گفت: اگر راست مى گویى، بنشین! سعید نشست.
  • گفت: بلند شو! سعید برخاست.
  • گفت: سینه خیز برو! رفت.
  • سعید کاملا خوب شده بود. الحمدللّه رب العالمین.
  • من به خاطر این که بچه را چشم نظر نکنند و اسباب ناراحتى او را فراهم نکنند، خواستم به کسى نگویم تا بعداً براى متصدّى مسجد نقل کنم. شکر. الحمدلِلّه. بچه را آوردم این جا، سالم شد و امید است که حضرت اجازه بدهد تا از خدمتش مرخص شویم.
  • ] در نوار ویدئویى از این مادر سوال شد: چرا شما به مسجد جمکران آمدید؟
  • ـ وقتى در بیمارستان تهران بودم، خواب دیدم که مرا به این جا راهنمایى کردند و گفتند: شفاى فرزند تو این جا است.
  • ] سعید چند ماه مریض احوال و بسترى بود؟
  • از شهریور ماه. از شهریور تا آبان دیگر نتوانست راه برود. در زاهدان پدرش او را بغل مى کرد و به این طرف و آن طرف و پیش دکترها مى برد و در مسافرت هم برادرش که همراه ما است او را بغل مى کرد. سعید بعد از نمونه بردارى به کلى از پا افتاد. عکس ها و مدارک همه چیز را نشان مى دهد.
  • ] بعد از شفا هم ا و را پیش دکترها بردید؟
  • بله! آنها تعجب کردند و گفتند: چه کار کردى که این بچه خوب شد؟ گفتم: ما یک دکتر داریم که پیش او بردم. گفتند: کجاست؟ گفتم: قم، مسجد جمکران. و بعد چند تا از سکه هاى امام زمان(علیه السلام) را به آنها دادم. به خدا دکتر تعجب کرد، دکتر آدرس جمکران را هم گرفت.
  • ] کدام دکتر بود؟
  • دکتر بیمارستان هزار تختخوابى امام خمینى، آقاى دکتر رفعت و یک دکتر پاکستانى دیگر.
  • ] دقیقاً چه مدت است که این جا هستى؟
  • نزدیک یک برج است که این جا هستم و باید حضرت امضا کند و اجازه بدهد تا از این جا بروم.
  • ] در منطقه شما اکثراً اهل تسنن هستند؟
  • بله!
  • ] خودتان چطور؟
  • ما خودمان هم سنى و حنفى هستیم. پیرو دین، قرآن و اسلام هستیم.
  • ] حالا که امام زمان(علیه السلام) بچه شما را شفا داد، شما شیعه نمى شوید؟
  • امام زمان (علیه السلام) مال ما هم هست و تنها براى شما نیست.
  •  
  • ] در سفرى که اخیراً به همراه آقاى حاج سید جواد گلپایگانى جهت افتتاح مسجد سراوان به زاهدان داشتم و جویاى حال این خانواده شدم به دو نکته آگاهى یافتم.
  • 1 ـ دیدار این نوجوان با مرحوم آیة الله العظمى گلپایگانى و سفارش ایشان به او که باید جزو شاگردان مکتب امام صادق(علیه السلام)و از سربازان امام عصر(علیه السلام) شود.
  • 2 ـ مژده دادند که افراد خانواده این نوجوان، همه شیعه اثنى عشرى شده اند و این قصه در نزد مردم آن جا مشهور است.
  •    
  • نذر چهل شب چهار شنبه:
  •   بیا بیمار خسته گشته از درد***که درمانگاه برتر جمکران است
  • به دارو خانه مهدى گذر کن***دوایش لطف داور  جمکران است.
  •  
  • اهل نوشهر مازندران هستم که در حال حاضر ساکن تهران و کارمند اداره آموزش و پرورش مى باشم. سال 1374 فرزند 21 ساله ام از ناحیه پا احساس درد شدیدى کرد. دکترها مى گفتند که چیز خطرناکى نیست، بلکه نوعى احساس عضلانى است.
  • خرداد همان سال، دردِ پا به همه اعضایش سرایت کرد و با سردرد شدیدى همراه شد که در نهایت منجر به فلج شدن تمام بدنش گردید.
  • سرانجام بعد از آزمایش ها و معاینه هاى متعدد و سى .تى .اسکن که در بیمارستان «امام حسین(علیه السلام)» انجام شد، گفتند که داخل بدن فرزندم ضایعاتى مشاهده شده است که باید بسترى شود.
  • مدتى در آن جا بسترى بود، ولى باتوجه به شدّت و سرعت بیمارى با مشورت پزشکان معالج، او را به بیمارستان «شهداى تجریش» و سپس به بیمارستان «مدرّس» منتقل کردیم. بعد از انجام آزمایش هاى تخصصى اعلام کردند که او سرطان مغز و استخوان دارد و بیش تر از شش ماه زنده نخواهد ماند.
  • نمى دانم چرا و چطور، امّا به دلم افتاد که جگر گوشه ام را به مسجد جمکران بیاورم و آوردم و براى شفاى او به آقا امام زمان(علیه السلام)متوسّل شدم. شانزده روز در مسجد بودیم. طى این مدّت خواب دیدم که باید فرزندم را به بیمارستان برگردانم; حتى خودش هم خواب دیده بود که امام زمان(علیه السلام)یک قرآن به او داده و فرموده بود: «آن را بخوان و ختم کن!»
  • او را به بیمارستان برگرداندم. دکتر موسوى، فوق تخصص جراحى عمومى با آزمایش هاى مجدد تشخیص داد که غدّه اى در قسمت لگن وجود دارد که باید عمل شود. همان موقع نذر کردم که چهل هفته، شب هاى چهارشنبه به مسجد مقدّس جمکران بروم; به این امید که فرزند جوانم بهبود یابد.
  • عمل جراحى انجام شد، ولى با وجودى که پزشکان مى گفتند عارضه با عمل جراحى برطرف شده است، امّا فرزندم همچنان فلج باقى مانده بود!
  • بعد از چند روز، پزشک جراح اعلام کرد که وضعیت غدّه به گونه اى است که برایشان مثل یک معمّا شده است; غدّه به صورت توده اى فشرده درآمده بود که این مسأله از نظر آنها غیر قابل تصوّر بود. او را به قصد توسّل به امام هشتم، على بن موسى الرضا(علیه السلام) به مشهد مقدّس بردم. مدّت یک ماه که در جوار پاک آن حضرت بودیم، آمدن به مسجد مقدّس جمکران را در شب هاى چهارشنبه ترک نکردم و هر هفته از مشهد به قم مى آمدم.
  • بعد از مدتى به تهران برگشتیم و طبق توصیه پزشک ها شیمى درمانى را شروع کردیم که این کار هم نتیجه اى نداد، امّا با عنایتى که در خواب به فرزندم شده بود، همچنان به معجزه اى از طرف حضرت ولى عصر(علیه السلام)امیدوار بودیم و شب هاى چهارشنبه به مسجد مقدّس جمکران مى آمدم که با تمام شدن چهل هفته، نتیجه گرفتم و فرزندم شفا گرفت! در حالى که پزشکان از ادامه حیات فرزندم مأیوس شده بودند، ولى به لطف خدا و عنایت حضرت ولى عصر(علیه السلام) فرزندم بعد از گذشت چند سال در صحت

  • نوشته شده در : شنبه 6 آذر 1389  توسط : عطر حرم .    نظرات() .

     
    لبخندناراحتچشمک
    نیشخندبغلسوال
    قلبخجالتزبان
    ماچتعجبعصبانی
    عینکشیطانگریه
    خندهقهقههخداحافظ
    سبزقهرهورا
    دستگلتفکر
    نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.