تبلیغات
دعای ملک سلیمان:آیه35سوره ص - كرا مت های حضرت مهدی (علیه السلام)/2

امروز:

كرا مت های حضرت مهدی (علیه السلام)/2

شفاى لال:
  •   یکى از خدام حضرت رضا(علیه السلام) مى گوید:
  • «براى کشیدن دندان، پیش دکتر رفتم. دکتر گفت: غده اى کنار زبان شما است که باید عمل شود. من موافقت کردم، امّا پس از عمل، لال شدم و قادر به حرف زدن نبودم. همه چیز را روى کاغذ مى نوشتم و با دیگران به این وسیله ارتباط برقرار مى کردم. هر چه به دکتر مراجعه کردم، فایده اى نبخشید. دکترها گفتند: رگ گویایى شما صدمه دیده است.
  • ناراحتى و بیمارى به من فشار آورد. براى معالجه به تهران رفتم. روزى در تهران به حضور آقاى علوى رسیدم که فرمود: راهنمایى من به تو این است که چهل شب چهارشنبه به مسجد جمکران بروید. چون اگر شفایى باشد در آن جا است.
  • تصمیم جدى گرفتم. هر هفته از مشهد بلیط هواپیما تهیه مى کردم و شبهاى سه شنبه به تهران مى رفتم و شب چهارشنبه به مسجد جمکران مشرّف مى شدم. در هفته سى و هشتم، بعد از خواندن نماز سر بر مهر گذاشتم و صلوات مى فرستادم. ناگهان حالتى به من دست داد که دیدم همه جا روشن و نورانى شد و آقایى وارد شد که عده زیادى دنبال ایشان بودند و مى گفتند که این آقا، حضرت حجة بن الحسن(علیه السلام) است. من ناراحت در گوشه اى ایستاده و با خود مى اندیشیدم که نمى توانم به آقا سلام کند. آقا نزدیک من آمد و فرمود: سلام کن!
  • به زبانم اشاره کردم که لال هستم، وگرنه بى ادب نیستم که سلام نکنم. حضرت، بار دوم فرمود: سلام کن!
  • بلافاصله زبانم باز شد و سلام کردم. در این هنگام پرده ها کنار رفت و خود را در حال سجده و در حال صلوات فرستادن دیدم. این جریان را افرادى که قبلا سلامتى مرا دیده و بعد لال شدن مرا نیز مشاهده کرده بودند و حالا نیز سلامتى مرا مى بینند، نزد حضرت آیة اللّه العظمى گلپایگانى(رحمه الله)شهادت داده اند».
  •    
  • شفاى پسر بچه مبتلا به بیمارى قلبى:
  •   پسر بچه اى به نام «ع ـ ز» مى گوید:
  • «من ناراحتى قلبى مادرزادى داشتم و بستگان من براى مداوا در تهران به پزشکان زیادى از جمله دکتر طباطبائى مراجعه کرده بودند; ایشان اظهار کرده بود: قلب او باید عمل شود و تا به سن 6 سالگى نرسد نمى توانیم او را عمل کنیم. در صورت عمل شدن هم تنها 50% احتمال خوب شدن وجود دارد.
  • یکى از اقوام ما هر چهارشنبه مردم را با هیأت و کاروان از تهران به مسجد جمکران مى آورد. آن روز پدر من هم در مأموریت بود و به بیرجند مسافرت کرده بود. این آقا مرا هم با هیأت به مسجد جمکران آورد. من قادر به راه رفتن نبودم. لذا مرا بغل کرد و داخل مسجد برد و نشانى محل خود را به من گفت و رفت. من توى مسجد دراز کشیده بودم. قدرى دعا کردم و به درگاه الهى تضرّع و توسل جستم. در اثر خستگى، خوابم برد. در خواب، آقا امام زمان(علیه السلام) را دیدم که با لباس و عمامه سبز و چهره اى نورانى نزدیک من آمد و فرمود: بلند شو، شفا گرفتى! بعد به سر و سینه ام دستى کشید و دوباره فرمود: بلند شو!
  • از خواب بیدار شدم و احساس کردم که حالم خوب است. من که اصلا قادر به راه رفتن نبودم، دویدم که محل راننده را پیدا کنم. همین که او را دیدم خود را در بغلش انداختم».
  •    
  • مشکل خرید خانه:
  •   جوانى مى گوید:
  • «منزلى خریدم، امّا مى دانستم که براى اداى تمام پول خانه توانایى ندارم و خداوند باید به من کمک کند. شب چهارشنبه که به مسجد جمکران مشرف شدم، بعد از نماز تحیّت دعا کردم و گفتم: آقا ما را ببخشید که براى خواسته هاى کوچک پیش شما مى آییم. و الاّ باید خواسته ما فقط سلامتى و ظهور و تعجیل در فرج شما باشد و باید از خدا بخواهیم که به ما توان پیروى از شما را عنایت کند، ولى از آن جا که شما سرچشمه فیض هستید و من جاى دیگرى را نمى شناستم، مى خواهم که در اداى قرضِ خانه مرا کمک کنید.
  • بعد از دعا براى تجدید وضو به وضوخانه قدیمى رفتم. سیدى از سادات شریف قم را که قبلا مى شناختم، دیدم. او بعد از احوالپرسى گفت: شنیده ام مى خواهى خانه بخرى؟
  • گفتم: بله.
  • گفت: براى من هم صد هزار تومان در نظر بگیر. بعد چکى به من داد. روز موعود به بانک رفتم، ولى چیزى در حساب نبود. کمى نگران شدم. خواستم از بانک خارج شوم که جوانى پرسید: چک شما از چه کسى است؟
  • نام سید را گفتم و او صد هزار تومان به من داد و گفت: این پول مال همین حساب است.
  • بدین ترتیب مشکل خرید خانه من به لطف آقا امام زمان(علیه السلام) برطرف شد».
  •    
  • شفاى پیوند انگشتان:
  •   یکى از خدمه جمکران به نام آقاى «ع ـ ف» مى گوید:
  • «انگشتان شخصى زیر دستگاه، ضربه مى خورَد. همان جا نیّت مى کند که اگر انگشتان او خوب شود و در عمل، پیوند کامل بگیرد، اولین چیزى که مى سازد به نیّت حضرت مهدى(علیه السلام) به مسجد جمکران بیاورد. الآن انگشتان او پیوند خورده و خوب شده است و با همان انگشتان کار مى کند. او با دست خود گلدانى برنجى ساخت و به عنوان هدیه به مسجد مقدّس جمکران آورده و آن را تحویل دفتر هدایا و نذورات داده است».
  •    
  • شفاى بیمار:
  •   آقاى «ع ـ الف» مى گوید:
  • «مدّت سه سال بود که از بیمارى «فیستول» رنج مى بردم تا این که با گرفتن عکس رنگى و تشخیص دکتر تصمیم قطعى به بسترى شدن در «بیمارستان نکویى قم» و عمل جراحى گرفتم. قبل از عمل و رفتن به بیمارستان، شب چهارشنبه، پنجم شعبان به مسجد جمکران مشرف شده و با انجام مستحبّات مسجد و توسل به حضرت مهدى(علیه السلام) روانه بیمارستان شدم. مقدمات عمل فراهم شد. از سینه ام عکس گرفتند. 24 ساعت قبل از عمل در بیمارستان بسترى بودم. وقتى دکتر مرا در راهرو دید، گفت: براى عمل آمدى؟ و ادامه داد: چاقوى ما تیز است.
  • صبح پنجشنبه مرا روى تخت عمل جراحى خواباندند و سِرم وصل شد. من در همان حال به امام زمان(علیه السلام) متوسل بودم. همین که خواستند مرا بى هوش کنند، ناگهان آقاى دکتر گفت: شما احتیاج به عمل ندارید. ناراحتى شما برطرف شده است».
  •   
  • شفاى سوختگى:
  •   برادر «ح» مى گوید:
  • «غروب ماه مبارک رمضان، موقع افطار بود که بر اثر انفجار ترقه، آتش سوزى مهیبى رخ داد و دو برادرم سوختند; محمّد رضا 65% و مجتبى 35% .
  • آنها را در بیمارستان سوانح و سوختگى شهید مطهرى بسترى کردیم. روز بعد که به بیمارستان مراجعه کردم، نتوانستم آن دو را بشناسم. چون بر اثر سوختگى شدید سر و صورت، قابل شناسایى نبودند. بعد از سه روز، دکتر کلانترى، رئیس بیمارستان اظهار داشت که بیماران بالاى 45% سوختگى امکان زنده ماندن ندارند. برادران من وضع خیلى وخیمى داشتند و دکتر از معالجه آنها قطع امید کرده بود.
  • با توکل به خدا آنها را به منزل آوردیم و با کمک دکتر خصوصى و استفاده از سِرم و تقویت، یکى دو هفته آنها را زنده نگه داشتیم و براى بهبودى و شفاى آنها گوسفندى نذر کردیم.
  • خواهرم که همسر شهید است، خواب دیده بود: امام زمان(علیه السلام) به او فرموده بود که من شفاى مریض هاى شما را از خداوند خواسته ام، نگران نباشید! از آن به بعد حال برادرانم رو به بهبود رفت و الحمدللّه به برکت دعاى امام زمان(علیه السلام) شفا گرفتند».
  •    
  • عنایت حضرت به زوّار خود:
  •   آقاى سید مرتضى حسینى، معروف به ساعت ساز قمى که از اشخاص با حقیقت و متدیّن قم و در نیکى و پارسایى مشهور و معروف است، حکایت مى کند:
  • «یک شب پنج شنبه در فصل زمستان که هوا بسیار سرد بود و برف زیادى در حدود نیم متر روى زمین را پوشانده بود، توى اتاق نشسته بودم. ناگاه یادم آمد که امشب شیخ محمّد تقى بافقى(رحمه الله) به مسجد جمکران مشرف مى شود، امّا با خود گفتم که شاید ایشان به واسطه این هواى سرد و برف زیاد، برنامه امشب جمکران را تعطیل کرده باشند، ولى دلم طاقت نیاورد و به طرف منزل شیخ راه افتادم. او در منزل نبود; در مدرسه هم نبود. به هر کس که مى رسیدم، سراغ ایشان را مى گرفتم تا این که به «میدان میر» که سر راه جمکران است، رسیدم. در آن جا به نانوایى رفتم که نانوا از من پرسید: چرا مضطربى؟
  • گفتم: در فکر حاج شیخ محمّد تقى بافقى(رحمه الله)هستم که مبادا در این هواى سرد و برف زیاد که بیابان پر از جانور است; به مسجد رفته باشد. آمدم تا او را ببینم و مانع رفتن او شوم.
  • نانوا گفت: معطل نشو! چون حاج شیخ با چند نفر از روحانى ها به طرف جمکران رفتند.
  • با عجله به راه افتادم. نانوا پرسید: کجا مى روى؟ گفتم: شاید به آنها برسم و بتوانم آنها را برگردانم یا شاید چند نفرى را با وسیله دنبال آنها بفرستم.
  • نانوا گفت: این کار را نکن! چون قطعاً به آنها نمى رسى و اگر به خطرى برخورد نکرده باشند، الان نزدیک مسجد هستند.
  • بسیار پریشان بودم. زیرا مى ترسیدم که با آن همه برف و کولاک، مبادا برایشان پیش آمدى شود. چاره اى نداشتم. به منزل برگشتم. به قدرى ناراحت بودم که اهل خانه هم از پریشانى من مضطرب شدند. خواب به چشمانم نمى آمد. مشغول دعا شدم تا این که نزدیک سحر چشمم گرم شد و در خواب، حضرت مهدى(علیه السلام) را دیدم که وارد منزل ما شد و به من فرمود: «سید مرتضى چرا مضطربى؟»
  • گفتم: اى مولاى من! به خاطر حاج شیخ محمّد تقى بافقى است که امشب به مسجد رفته و نمى دانم بر سر او چه آمده است؟
  • فرمود: سید مرتضى! گمان مى کنى که من از حاج شیخ دور هستم؟ وسایل استراحت او و یارانش را فراهم کرده ام.
  • بسیار خوشحال شدم. از خواب برخاستم و به اهل منزل که از من پریشان تر بودند، مژده دادم و صبح زود رفتم تا بدانم آیا خوابم درست بود یا نه؟ به یکى از یاران حاج شیخ رسیدم، گفتم: دلم مى خواهد جریان دیشب خود را در جمکران برایم تعریف کنى.
  • گفت: دیشب ما و حاج شیخ به سمت مسجد جمکران حرکت کردیم. در آن هواى سردو برفى وقتى از شهر خارج شدیم، یک حرارت و شوق دیگرى داشتیم که در روى برف از زمین خشک و روز آفتابى سریع تر مى رفتیم. در اندک زمانى به مسجد رسیدیم و متحیر بودیم که شب را در آن سرما چگونه به صبح برسانیم. ناگهان دیدیم که جوان سیدى که به نظر 12 ساله مى نمود، وارد شد و به حاج شیخ گفت: مى خواهید برایتان کرسى، لحاف و آتش حاضر کنم؟
  • حاج شیخ گفت: اختیار با شماست.
  • سید جوان از مسجد بیرون رفت. چند دقیقه بیش تر طول نکشید که برگشت و با خود کرسى، لحاف و منقلى پر از زغال و آتش آورد و در یکى از اطاق ها گذاشت. جوان وقتى خواست برود از حاج شیخ سئوال کرد: آیا چیز دیگرى هم احتیاج دارید؟
  • ـ خیر. یکى از ما گفت: ما صبح زود مى رویم. این وسائل را به چه کسى تحویل دهیم؟
  • فرمود: هر کس آورد، خودش خواهد برد. و بعد از اتاق ما خارج شد.
  • ما تعجب کرده بودیم که این سید چه کسى بود و اثاثیه را از کجا آورده بود. الان هم از این فکر بیرون نرفته ایم. لبخند زدم و به او گفتم: من مى دانم که آن سید جوان چه کسى بود. بعد سرگذشت اضطراب و خواب خود و فرمایش حضرت را به او گفتم و یادآور شدم: من از منزل بیرون نیامدم، مگر این که راست بودن خواب خود را ببینم و الحمدللّه که فهمیدم و دیدم که مولایم امام زمان(علیه السلام) از حاج آقا شیخ محمّد تقى بافقى و سایر نماز گزاران مسجد خود غافل نیست».
  •    
  • رفع مشکلات:
  •   مرحوم شیخ على اکبر نهاوندى از کتاب «انوار المشعشعین» که در تاریخ قم است، نقل مى نماید:
  • «سید عبدالرحیم، خادم مسجد جمکران حکایت کرد که در سال 1322 مرض وبا شیوع پیدا کرد. بعد از گذشتن وَبا، روزى به مسجد جمکران رفتم. مرد غریبى را دیدم که در آن جا نشسته بود. از احوال او و این که چرا به این مکان آمده است، پرسیدم. او گفت: من ساکن تهران هستم و اسمم مشهدى على اکبر است. مغازه اى داشتم و از قبیل دخانیات خرید و فروش مى کردم. به خاطر این که به مردم نسیه داده بودم وعده زیادى از آنها هم به مرض وبا از دنیا رفتند، سرمایه ام از بین رفت و دستم خالى شد. حالا به قم آمدم. وقتى اوصاف این مسجد را شنیدم به این جا آمدم تا آن که شاید حضرت حجة(علیه السلام) نظرى بفرماید و حاجاتم را برآورد.
  • مشهدى على اکبر سه ماه در مسجد ماند و مشغول عبادت بود و ریاضت هاى بسیارى کشید; گرسنگى، عبادت و گریه زیاد. روزى به من گفت: مقدارى از کارم اصلاح شده، ولکن هنوز به انجام نرسیده است و تصمیم دارم به کربلا بروم.
  • یک روز که از شهر به طرف مسجد جمکران مى رفتم در بین راه او را دیدم که پیاده به کربلا مى رود. سفر او مدّت شش ماه طول کشید. بعد از این مدّت روزى از مسجد جمکران به طرف شهر مى رفتم. در همان مکانى که هنگام رفتن، او را دیده بودم، باز هم ملاقاتش نمودم که از کربلا بر مى گشت. پس از احوال پرسى و تعارفات، گفت: در کربلا چنین معلوم شد که انجام مطلبم و برآورده شدن حاجتم در همین مسجد جمکران خواهد بود. به همین خاطر به مسجد مى روم.
  • این بار نیز دو سه ماه در مسجد ماند و در یکى از حجرات منزل گرفت و مشغول ریاضت و عبادت بود. روز پنجم یا ششم ماه مبارک رمضان بود که از مسجد به شهر آمد تا به تهران برود. او را به منزل خود بردم و شب را میهمان من بود. پرسیدم: حاجتت چه شد؟
  • گفت: حاجتى که خواستم برآورده شد.
  • گفتم: چگونه و از چه راهى؟
  • گفت: چون تو خادم مسجد هستى براى تو نقل مى کنم و براى احدى نقل نکرده ام.
  • در مدتى که در مسجد حجره گرفته بودم با شخصى از اهالى روستاى جمکران قرارداد بستم که هر روز یک قرص نانِ جو به من بدهد تا بعداً که جمع شد، پولش را بدهم. یکى از روزها که پیش او رفتم از دادن نان خوددارى کرد. برگشتم و به کسى ابراز نکردم. چهار روز براى خوردن چیزى نداشتم از علف هاى کنار جوى مى خوردم تا آن که به اسهال مبتلا شده و بى حال افتادم و دیگر قوّت برخاستن نداشتم. فقط براى عباداتِ واجبم قدرى به حال مى آمدم. روز چهارم هم تمام شد و نصف شب فرا رسید. دیدم که طرفِ کوه دوبرادران روشن شد و نورى مى درخشد; به گونه اى که تمام بیابان روشن شده بود. ناگهان احساس کردم که شخصى پشت در حجره است و مى خواهد در را باز کند. با حالت ضعف و ناتوانى برخاستم و در را باز کردم. سیدى را با شوکت و جلالت مشاهده نمودم. سلام کردم که در این هنگام هیبت او مرا گرفت و نتوانستم سخن بگویم تا آن که جلو آمد و کنار من نشست و فرمود: جدّه ام فاطمه(علیها السلام) در نزد پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)شفیع شد که پیامبر حاجت تو را برآورد و جدّم نیز آن را به من واگذار نمود.
  • سپس فرمود: به وطن خود مراجعت کن که کارَت خوب خواهد شد. پیامبر فرمود که برخیز و برو. زیرا اهل و خانواده ات منتظرند و بر آنها سخت مى گذرد.
  • در این هنگام به دلم افتاد که این بزرگوار حضرت حجة(علیه السلام) مى باشد. عرض کردم: این سید عبدالرحیم، خادم مسجد، چشمش نابینا شده است. شما به او شفا دهید. فرمود: صلاح او همان است که به همین حالت باشد.
  • سپس فرمود: با من بیا تا به مسجد برویم و نماز بخوانیم.
  • برخاستم و با حضرت از حجره بیرون آمدیم تا نزدیک چاهى رسیدیم که در نزدیک درب مسجد مى باشد. ناگهان شخصى از چاه بیرون آمد و حضرت با او سخنانى فرمود که من نفهمیدم. سپس در صحن مسجد مقدارى قدم زدیم. در این هنگام مشاهده نمودم که شخصى از مسجد خارج شد و ظرفى آب در دست داشت و به طرف ما آمد. ظرف آب را به حضرت داد تا آن بزرگوار وضو گرفت. پس از آن به من فرمود: از این آب وضو بگیر.
  • من هم وضو گرفتم و داخل مسجد شدیم. به آقا و مولایم عرض کردم: یابن رسول اللّه! چه وقت ظهور مى کنید؟
  • حضرت از این سئوال خوشش نیامد و با تندى فرمود: این سؤال ها به تو نیامده است.
  • عرض کردم: مى خواهم از یاوران شما باشم.
  • فرمود: هستى، ولى تو نباید از این مطالب سؤال کنى.
  • ناگهان از نظر غایب شد، ولى صداى آن بزرگوار را از میان ایوان مسجد مى شنیدم که مى فرمود: هر چه زودتر به وطن خود مراجعت کن که اهل و عیالت منتظر مى باشند و عیالت هم عَلویّه است.
  •    
  • نجات از چنگ مأموران رضاخان پهلوى:
  •   مرحوم آیة اللّه حاج شیخ مرتضى حائرى مى نویسد:
  • «آقاى حاج شیخ عبداللّه مهرجردى از وعاظ مشهور خراسان است و من متجاوز از چهل سال است که ایشان را خوب مى شناسم; انسان فاضل و با محبتى است. او گفت: در زمان رضا شاه پهلوى در اواخر سلطنت او که خیلى بر اهل علم سخت گرفته بود، خصوصاً نسبت به مشهد مقدّس و تقریباً معافیت طلبگى نیز منسوخ شده بود، حتى خود نگارنده پس از فوت مرحوم والد، مشمول بودم و بیم احضار به نظام وظیفه بود، روى این جهت آقاى حاج شیخ سابق الذکر به مرحوم آقاى شیخ حسن على اصفهانى مراجعه مى کند که ایشان حاج شیخ معظم را راهنمایى معنوى نمایند. چون مرحوم حاج شیخ حسن على اصفهانى مشهور به دستگیرى معنوى بود. خلاصه، ایشان به آقاى اصفهانى معظم له مراجعه مى نمایند. حاج شیخ حسن على اصفهانى پس از اِعمال قدرت خاص، مى گویند: حل کار شما از لحاظ این که به نظام وظیفه نروى و معاف شوى، منوط به این است که به قم و به مسجد جمکران بروى و به حضرت صاحب الامر(علیه السلام)متوسل شوى.
  • آقاى حاج شیخ عبداللّه مهرجردى به قم مى آیند و به مسجد جمکران مى روند و متوسل مى شوند. در نتیجه، خواب مى بینند که در مسجد یا حیاط آن هستند و على الظاهر خادمه اى به ایشان مى گوید که حضرت حجت(علیه السلام) در همین مجاور مسجد تشریف دارند و حاج شیخ مزبور را خدمت امام(علیه السلام) راهنمایى مى نماید. مى گفت: در آن حال سیگار هم نکشیدم که خدمتشان رسیدم و عرض ادب و سلام کردم و در ضمن، اطراف مسئله شرب تتن که اصولیین و اخباریین در حرمت و حلیّت آن اختلاف دارند، خدمتش صحبت کردم. البته مقصود من اظهار فضل بود که مثلا آقا بداند که من اهل فضل و تحصیل هستم. مثل این که آقا خیلى این اصلِ مثبت را تحویل نگرفت. یادم نیست خود آقا، یا من، صحبت معافیت از نظام را پیش کشیدیم که فرمود: ما آن را تقریباً درست کردیم. از خواب بیدار شدم. از سابق یک معافیت یک ساله به عنوان مرض یا عذر دیگر که یادم نیست، داشتم. هر موقع که نیاز به نشان دادن مى افتاد، همان برگ موقت که مدت ها وقتِ آن تمام شده بود را نشان مى دادم و رفع گرفتارى مى شد. تا چند سال این طور بود تا آن که مشمول بخشودگى گردید. چون رسم این بود که مثلا بعد از ده سال، متولدین ده سال قبل را که به عللى موقّت از قبیل مرض یا کفالت به نظام نیامده بودند، معاف مى کردند و این اعجاز است. براى آن که اولا برگ دولتى که بى تاریخ نیست و با یک نظر معلوم مى شود که وقت آن گذشته است و اگر بر فرض محال هم بى تاریخ باشد، مأمور مى گوید که این برگ اعتبار ندارد. گذشته از آن، پرونده در اداره مربوطه بود و باید هر سال اسم ایشان بیرون بیاید و ایشان را احضار نمایند. این قصه را ایشان چند سال قبل براى من نقل کرد. پس از آن گفتم: وجود امام زمان(علیه السلام)نزد من مانند روز روشن است».
  •    
  • شفاى کسى که لال شده بود:
  •   این جانب «ع ـ م» فرزند حسین، ساکن شاهرود، در اثر اصابت ضربه اى به جمجمه ام بى هوش شدم و به بیمارستان منتقل و بعد از 48 ساعت به منزل انتقال یافتم; در حالى که در اثر آن ضربه، قوه گویایى خود را از دست داده و لال شده بودم. به چند دکتر در تهران و شهرستان ها مراجعه نمودم، ولى نتیجه اى حاصل نشد. تصمیم گرفتم براى زیارت به قم بیایم و در شب چهارشنبه(  [2] ) براى شفا به مسجد مقدّس جمکران مشرف شوم. به حمدللّه موفق شدم و صبح چهارشنبه براى اداى نماز صبح از خواب بیدار شدم و در حالت لالى، مثل قبل، رو به قبله ایستادم که نماز بخوانم. ناگهان در وسط نماز متوجه شدم که مى توانم حرف بزنم. به برکت عنایت امام زمان(علیه السلام)زبانم باز شد و بقیّه نماز را با حالت عادى خواندم.
  •    
  • شفاى دست هاى فلج شده:
  • آقاى «خ»، یکى از خدمتگزاران مسجد مقدّس جمکران مى نویسد:
  • «اغلب شب ها به اقتضاى کار روابط عمومى تا صبح بیدار مى ماندم، ولى آن شب به خاطر خستگى زیاد براى استراحت رفتم که خوابم نبرد. بى اختیار به روابط عمومى مسجد برگشتم تا به اوضاع سرکشى کنم. به مسجد مردانه که بنّایى مى کردند، رفتم. یکى گفت: مى گویند در مسجد زنانه زیر زمین کسى شفا گرفته است.
  • گفتم: اطلاع ندارم. و از روابط عمومى با مسئول مسجد زنانه تماس گرفتم که تأیید کرد.
  • گفتم که به هر وضعیّتى که هست ایشان را براى مصاحبه به روابط عمومى راهنمایى کنند. چند دقیقه بعد، خانم شفا یافته در معیّت چندین زن که او را محافظت مى کردند تا از هجوم جمعیت در امان باشد به مرکز روابط عمومى آمد. زن شفا یافته به شدّت خسته به نظر مى رسید. چون جمعیت زیادى از خانم ها براى تبرّک به او هجوم آورده بودند. با این که درهاى روابط عمومى بسته بود، زائرین از دریچه کوچک، مرتب اشیاى مختلفى را براى تبرک شدن به داخل پرتاب مى کردند.
  • به ایشان گفتم که خودش را معرفى کند. گفت: «ط ـ ج» فرزند عبدالحسین، شماره شناسنامه 29، ساکن مشهد مقدّس هستم و در خیابان خواجه ربیع خانه داریم. انگشتان هر دو دستم فلج بود; سه انگشت دست راست و انگشتان دست چپم به هم چسبیده بود که قادر به انجام هیچ کارى نبودم. علت بیمارى ام این بود که وقتى پانزده سال قبل، خبر مرگ برادرم را به من دادند به حالت غش افتادم. وقتى به هوش آمدم، متوجه شدم که دست هایم فلج مانده است. شوهرم که فرد ملاّکى بود، پس از این واقعه با زن دیگرى ازدواج کرد و بچه هایم را هم از من گرفت. این اوضاع به وضع جسمى و روحى من لطمه شدیدى وارد آورد. در طول این پانزده سال به دکترهاى زیادى مراجعه کردم; از جمله دکتر مصباحى که مطب او در خیابان عشرت آباداست و دکتر حیرتى که مطب او نیز در خیابان عشرت آباد است و دکتر رحیمى که در بیمارستان بنت الهدى کار مى کند.
  • همچنین در تهران هم براى فیزیوتراپى در بیمارستان شفا یحیائیان نوبت گرفته بودم که به علت کمبود بودجه نتوانستم بروم. قبل از آمدن به قم، پیش دکتر برزین نرواز رفتم و چند بار دستم را زیر برق گذاشتم، ولى سودى نداشت و دردى نیز همراه بى حسى توى دستم بود که همیشه قرص مسکن مى خوردم.
  • چند روز قبل به اتفاق سه نفر از خانم ها از مشهد عازم زیارت حضرت عبدالعظیم(علیه السلام) شدیم. سپس براى زیارت به طرف قم و مسجد جمکران راه افتادیم و به منزل دامادم که اهل شیروان و ساکن قم است، رفتیم تا به مسجد جمکران آمدیم و پس از به جا آوردن آداب مسجد در مجلس جشنى که به مناسبت «عیدالزهرا» بود، شرکت کردم. مجلس با شادى و سرور توأم بود و معنویت خاصى داشت و پس از اجراى برنامه و خواندن دعاى  توسل منقلب شدم و بى اختیار عرض کردم: آقا، امام زمان! من شفا مى خواهم.
  • حالت عجیبى داشتم. ناگاه احساس کردم نورهایى عجیب را از دور و نزدیک مى بینم. متوجه شدم که انگار دارند انگشتان و دست هایم را مى کشند. دستم صدا مى کرد. فهمیدم شفا گرفته ام».
  •   ] یکى از خانم هایى که همراه آن زن آمده بود، گفت:
  • «من بغل دست این خانم بودم که متوجه شدم ایشان سه مرتبه گفت: یا صاحب الزمان! و دست هایش را در هوا تکان داد و صورتش کاملا برافروخته شد».
  • ] موضوع را از خانم «ز ـ ک»، فرزند رضا که از همراهان ایشان و در خیابان خواجه ربیع سکونت دارد، جویا شدیم که گفت:
  • «من ایشان را کاملا مى شناسم و پانزده سال است که دست هایش فلج است».
  •   
  • شفاى زن سرطانى:
  •   خانم «ن ـ پ» 27 ساله، متأهل و ساکن تهران، سرآسیاب و همسر آقاى «ا ـ ز» سرپرست مکانیک ماشین هاى سنگین شرکت هپکو.
  • بیمارى: سرطان کبد و طحال.
  • پزشک معالج: دکتر کیهانى متخصص سرطان در بیمارستان آزاد.
  • نقل از پدر نامبرده، آقاى «ع ـ پ»
  • «مدتى بود که دخترم هر روز لاغر و نحیف مى شد تا این که موجب ناراحتى ما شد. ابتدا او را نزد دکتر سید محمّد سه دهى بردیم. ایشان پس از انجام معاینات گفت: کار من نیست. باید او را پیش دکتر کیهانى ببرید.
  • وقتى به آقاى دکتر کیهانى مراجعه کردیم، ایشان بلافاصله او را در بیمارستان آزاد، بسترى کرد. عسکبردارى هاى متعدد صورت گرفت و از جمله، توسط دکتر کلباسى تکّه بردارى به عمل آمد.
  • دکتر کلباسى گفت: متأسفانه، کار تمام شده است و زخم سرطان، طحال و کبد را پر کرده است و درمان هم نتیجه اى ندارد و در صورت انجام شدن یا نشدن عمل، مریض شش ماه بیش تر زنده نخواهد ماند. شما هم بى جهت خرج نکنید، ولى براى دلخوشى شما، پنجاه جلسه، شیمى درمانى مى کنیم.
  • من همان شب خدمت آقاى «م ـ ح» که از اعضاى هیأت امناى مسجد مقدّس جمکران است، زنگ زدم و تقاضاى دعا نمودم. هفته بعد هم به مسجد جمکران رفتیم و در آن جا ماندیم. من از حضرت مهدى(علیه السلام) شفاى دخترم را خواستم. هیأت محبّان پنج تن آل عباى تهران هم بودند. علاوه بر توسل، نذر گوسفند و ولیمه اى را در مسجد جمکران نمودم.
  • پرونده بیمارى فرزندم را به آمریکا نزد فرزندم که در آن جا است، فرستادم. او پرونده را به چند نفر از متخصصین سرطان نشان داد. آنها هم نظریه دکتر کیهانى را تأیید نمودند. خلاصه، هر چه توانستنم در این راه جدّ و جهد کردم. از جمله، بیمارستانى که در مکزیک با داروهاى گیاهى بیماران را درمان مى کند نیز داروهاى گیاهى دادند، امّا مثمر ثمر واقع نشد. مهم تر از همه این که توسلات خود را به ائمه هدى(علیهم السلام) مخصوصاً حضرت حجّت(علیه السلام) قطع نکردم و به نذر و نیازها ادامه دادم.
  • جلسه هشتم شیمى درمانى بود که آقاى دکتر کیهانى با تعجب به من گفت: حاج آقا! چه کار کردى که دیگر اثرى از زخم ها وجود ندارد؟
  • عرض کردم: به کسى پناه بردم که همه درماندگان به آن پناه مى برند; توسل به مولایم صاحب الزمان(علیه السلام) پیدا کردم.
  • ایشان براى اطمینان، مجدداً عکسبردارى کرد و آزمایشات لازم را انجام داد و شفاى فرزندم را تأیید کرد و گفت: آثارى از مرض وجود ندارد و به لطف امام زمان(علیه السلام) حالشان خوب است و یقیناً شفا گرفته است.

  • نوشته شده در : شنبه 6 آذر 1389  توسط : عطر حرم .    نظرات() .

     
    لبخندناراحتچشمک
    نیشخندبغلسوال
    قلبخجالتزبان
    ماچتعجبعصبانی
    عینکشیطانگریه
    خندهقهقههخداحافظ
    سبزقهرهورا
    دستگلتفکر
    نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.