تبلیغات
دعای ملک سلیمان:آیه35سوره ص - كرا مت های حضرت مهدی (علیه السلام)/1

امروز:

كرا مت های حضرت مهدی (علیه السلام)/1

 
  • کرامت های حضرت مهدی (ع)...
  • شفاى پسر بچه فلج:
  •  
  • یکى از اعضاى هیئت امناى مسجد مقدّس جمکران، که بیش از بیست سال است که توفیق خدمت به این مسجد را دارد، چنین نقل مى کند:
  • «دقیقاً خاطرم نیست که سال 51 بود یا 52. شب جمعه اى بود و من طبق معمول به مسجد مشرف شده بودم. جلوى ایوان مسجد قدیمى، کنار مرحوم حاج ابوالقاسم ـ کارمند مسجد که داخل دکه مخصوص جمع آورى هدایا بود ـ نشسته بودم. نماز مغرب و عشا تمام شده بود و جمعیت کم و بیش مشرف مى شدند. ناگهان خانمى جلو آمد در حالى که دست دختر 12 ساله اش را گرفته بود و پسر بچه 9 ساله اى را هم در بغل داشت. نگاهى کردم و گفتم: بفرمایید! امرى داشتید؟
  • زن سلام کرد و بدون هیچ مقدمه اى گفت: من نذر کرده ام که اگر امام زمان(علیه السلام) امشب بچه ام را شفا دهد، پنج هزار تومان بدهم. حالا اول مى خواهم هزار تومان بدهم.
  • پرسیدم: آمدى که امتحان کنى؟
  • گفت: پس چه کنم؟
  • بلافاصله گفتم: نقدى معامله کن; با قاطعیت بگو این پنج هزار تومان را مى دهم و شفاى بچه ام را مى خواهم!
  • کمى فکر کرد و گفت: خیلى خب، قبوله. و بعد پنج هزار تومان را داد; قبض را گرفت و رفت.
  • آخر شب بود و من قضیه را به کلّى فراموش کرده بودم. خانمى را دیدم که دست پسر بچه و دخترش را گرفته بود و به طرف دکّه مى آمد. به نظرم رسید که قبلا دختر بچه را دیده ام، ولى چیزى یادم نیامد. زن شروع به دعا کردن نمود و تکرار مى کرد و مى گفت: حاج آقا! خدا به شما طول عمر بدهد! خدا ان شاءاللّه به شما توفیق بدهد!
  • پرسیدم: چى شده خانم؟
  • گفت: این بچه همان بچه اى است که وقتى اول شب خدمتتان آمدم بغلم بود. و بعد پاهاى کودک را نشان داد. کاملا خوب شده بود و آثارى از ضعف یا فلج در پسرک نبود.
  • زن سفارش کرد که شما را به خدا کسى نفهمد. گفتم: خانم! این اتفاقات براى ما غیر منتظره نیست. تقریباً همیشه از این جور معجزه ها را مى بینیم.
  • گفت: هفته دیگر ان شاءاللّه با پدرش مى آییم و گوسفندى هم مى آوریم. هفته بعد که آمدند، گوسفندى را ذبح کردند و خیلى اظهار تشکر نمودند. بچه را که دیدم، او را بغل کردم و بوسیدم.
  •    
  • شفاى سرطانى:
  •   پیر مرد مى گوید:
  • «بیمارى من از یک سرماخوردگى ساده شروع شد; کمتر از 25 روز به قدرى حالم بد شد که در بیمارستان شهید مصطفى خمینى بسترى شدم. نمى توانستم غذا بخورم و پزشکان مرا به وسیله سِرم و دارو زنده نگه داشته بودند.
  • روزى یکى از فامیل ها به عیادتم آمد. او وقتى رفت، دیدم که سیدى بزرگوار وارد اتاق ما شد. اتاق سه تخته بود. آقا روبروى تخت من ایستاد و فرمود: چرا خوابیده اید؟
  • گفتم: بیمار هستم. قبلا مریض نبوده ام. چند روزى است که این طور شده ام. آقا فرمود: فردا بیا جمکران!
  • صبح، وقتى دکتر براى معاینه آمد، گفتم: نمى خواهم معاینه ام کنید! گفت: مسئولیت دارد. گفتم: خودم به عهده مى گیرم. اگر بمیرم، خودم مسئول خواهم بود، ولى من خوب شده ام. امام زمان(علیه السلام) مرا شفا داد. دکتر خندید و به شوخى گفت: امام زمان که در چاه است.
  • پرستار خواست سِرم مرا وصل کند که نگذاشتم. وقتى خانواده ام به دیدنم آمدند، گفتم: مرا حمام ببرید تا آماده رفتن به مسجد جمکران شوم!
  • قربانى اى تهیه کردم و به مسجد مشرف شدم. در بین راه مرتب توى سَرم مى زدم و آقا امام زمان(علیه السلام) را صدا مى کردم و از عنایت آن حضرت سپاسگزارى مى نمودم.
  • با این که مدتى بود که گویى یک تکه سنگ در شکم داشتم و میل به غذا نداشتم، امّا اشتهایم خوب شده و انگار سنگ از بین رفته بود. البته هنوز کمى در غذا خوردن مشکل دارم که امیدوارم امام زمان(علیه السلام)شفایم دهد».
  •   
  • شفاى مفلوج و سفارش به دعاى فرج:
  •   یکى از خدمه جمکران مى گوید:
  • «یک روز قبل از عاشوراى حسینى در مسجد جمکران مشغول قدم زدن بودم. مسجد بسیار خلوت بود. ناگهان متوجه مردى شدم که بسیار هیجان زده بود و به هر یک از خدّام که مى رسید، آنها را بغل مى کرد و مى بوسید. جلو رفتم تا جریان را جویا شوم، امّا همین که به او رسیدم مرا نیز در آغوش کشید; مى بوسید و اشک مى ریخت. وقتى جریان را از او پرسیدم، گفت: چند وقت قبل با اتومبیل تصادف کردم و فلج شدم. پاهایم از کار افتاد. هر شب به خدا و ائمه معصومین(علیهم السلام) متوسل مى شدم. امروز، همراه خانواده ام به مسجد آمدم. از ظهر به بعد حال خوشى داشتم; به آقا امام زمان(علیه السلام) متوسل بودم و از ایشان تقاضاى شفا مى کردم. نیم ساعت پیش، ناگهان متوجه شدم که مسجد، نورى عجیب و بوى خوشى دارد. به اطراف نگاه کردم و دیدم که مولا امیرالمؤمنین، امام حسین، قمر بنى هاشم و امام زمان(علیهم السلام) در مسجد حضور دارند. با دیدن آنها دست و پاى خود را گم کردم. و نمى دانستم چه کنم که امام زمان(علیه السلام) به من نگاه کرد و همان لحظه لطف ایشان شامل حالم شد و به من فرمود: شما خوب شدید! بروید و به دیگران بگویید که براى فرج من دعا کنند که ظهور ان شاءاللّه نزدیک است. بعد ادامه داد: امشب عزادارى خوب و مفصلى در این جا برقرار مى شود که ما هم حضور داریم».
  •   ] خادم مى گوید: «مردِ شفا گرفته یک انگشترى طلا به دفتر داد و با خوشحالى رفت. مسجد خلوت بود. آخر شب، هیأتى از تبریز به جمکران آمد و به عزادارى و نوحه خوانى پرداختند. مجلس بسیار با حال و سوزناک بود. من همان لحظه به یاد حرف آن مرد افتادم».
  •    
  • شفاى مسموم در حال مرگ:
  •   جوان مى گوید:
  • «به دلیل مسمومیّت، چند روزى در بیمارستان نمازى شیراز بى هوش بودم. پزشکان از مداواى من قطع امید کرده بودند. برادرم که در آن لحظات کنار تخت من بود، مى گفت: دیدم که خط صافى روى صفحه اى که نوار قلب را نشان مى داد، ظاهر شد.
  • او گریه مى کند و خود را روى من مى اندازد. دکترها او را از اتاق بیرون مى برند و دستگاه ها را از بدن من جمع مى کنند. آنها مى خواستند جنازه ام را تحویل دهند که ناگهان آثار حیات در من ظاهر مى شود: قلبم شروع به کار مى کند و فشار خون از 3 به 10 مى رسد. پزشکان سریعاً مرا براى دیالیز و تصفیه خون به بیمارستان سعدى و صحرایى مى برند. عقیده پزشکان بر این بود که اگر دیالیز هم مى شدم، باز هم معلوم نبود که زنده بمانم، اما من زنده شدم.
  • عمه ام که زن مؤمن و با تقوایى است و همیشه ائمه معصومین(علیهم السلام)را در خواب مى بیند و 79 سال هم سن دارد، موقعى که حال من خیلى بد بود و خبر مردن مرا برایش برده بودند، همان شب در خواب امام زمان(علیه السلام)را مى بیند که حضرت فرموده بودند: نترسید و ناراحت نباشید که ما شفاى جوان شما را از خدا خواسته ایم. خدا جوان شما را شفا خواهد داد.
  • عمه ام از خواب بیدار مى شود و بوى عطر آقا را استشمام مى کند و به افراد فامیل خبر شفاىِ مرا مى دهد. ابتدا همه او را مسخره مى کنند، ولى بالاخره معجزه به وقوع مى پیوندد. من نیز بعد از این معجزه براى قدردانى به مسجد جمکران مشرف شدم».
  •    
  • دعا براى فرزندار شدن:
  •   مرد مى گوید:
  • «شانزده سال بود که ازدواج کرده بودم، ولى صاحب فرزند نمى شدم. مراجعه به دکترهاى متخصص و مصرف داروهاى متنوع، نتیجه اى نداد. پزشکان بر این عقیده بودند که من و همسرم سالم هستیم، اما علت بچه دار نشدن ما را تشخیص نمى دادند.
  • خلاصه، از همه جا ناامید شده و زندگى ما در سرازیرى سقوط بود. روزى یکى از دوستان به من گفت: کمتر به دکتر مراجعه کن! برو خدمت آقا امام زمان(علیه السلام) و از حضرت خواسته ات را طلب کن!
  • دل شکسته و امیدوار به مسجد جمکران مشرف شدم و بعد از خواندن نماز، متوسّل شدم. چند روزى نگذشت که حضرت واسطه فیض شده و خداوند هم یک فرزند پسر به من عنایت نمود که الحمدلله سالم است و حالش هم خوب است».
  •  
  • شفاى مجروح و معلول مغزى:
  •   پدرِ کودک 5 ساله مى گوید:
  • «در اثر تصادف با اتومبیل، پسرم از دست، پا و جمجمعه مجروح شد. سه سال در بیمارستان فیروزگر و بیمارستان حضرت فاطمه(علیها السلام) در تهران تحت درمان بود. بعد از بهبودى سر پسرم، پزشکان نظر دادند که او 60% نقص عضو دارد; 30% مقاومت جمجمه در برابر عفونت و ضربات عفونى احتمالى ایجاد شده از دست رفته است، 10% هم در راه رفتن مشکل خواهد داشت و 20% قواى عقلى او از بین رفته است که در این موارد از دست هیچ کس کارى ساخته نیست و شما هم به دکترها مراجعه نکنید. چون سودى ندارد.
  • من به خدا و ائمه اطهار(علیهم السلام) متوسل شدم. در ایامى که فرزندم سالم بود، هر شب چهارشنبه و جمعه با هم به زیارت مى آمدیم. او را شب پنج شنبه که خلوت بود به مسجد جمکران آوردم تا شاید لطف خدا و آقا امام زمان(علیه السلام) شامل حال ما شود. من و پسرم به مسجد، کنار منبر رفتیم و من مشغول نماز خواندن شدم. ساعت 10 شب یک نفر که گویى از شهرستان آمده بود، غذا آورد و رفت. عده اى ساعت 40/10 دقیقه به مسجد مشرف شدند و بالاى سر پسرم دعا خواندند. تقریباً بعد از پانزده دقیقه که گذشت، دیدم که پسرم مهدى از جا پرید و خود را در بغل من انداخت و گفت: بابا من خوب شدم».
  •    
  • شفاى مجروح و معلول جنگى:
  •   جوان مى گوید:
  • «8 سال پیش در جبهه حاج عمران در حمله هوایى عراق مجروح شدم. تقریباً از تمام بدن فلج شده بودم و توانایى حرکت نداشتم. شبى مادرم به منزل ما آمد و زخم زبانى به من زد که دلم را شکست و متوسل به آقا امام زمان(علیه السلام) شدم و گفتم: اى امام زمان! یا مرگ مرا برسان و یا شفایم را از خدا بخواه!
  • آن شب در خواب، امام زمان(علیه السلام) را دیدم که فرمود: من مسجدى به دست خود بنا کرده ام. بیا آن جا متوسل شو!» و در همان حال مسجد جمکران مورد نظرم بود.
  • صبح که از خواب برخاستم، نظرم عوض شد و با خود گفتم که سال آینده به مسجد جمکران مى روم. سپس به عیادت بیمارى در بیمارستان رفتم. شب، ساعت 12 که به منزل برگشتم، دیدم که منزل و کلیه اثاثیه ام در آتش سوخته است. بسیار ناراحت شدم. صبح از یکى از دوستان مبلغى قرض گرفتم و همان روز حرکت کردم و به مسجد جمکران آمدم. مدت 39 روز در مسجد جمکران ماندم و به آقا خدمت مى کردم تا این که شب چهلم که شب چهارشنبه و مصادف با شب نوزدهم ماه مبارک رمضان بود، فرا رسید. خیلى خسته بودم و خواب مرا احاطه کرده بود. داخل یکى از کفشدارى ها رفته و خوابیدم. در خواب دیدم که حدود ساعت یک نیمه شب است و من در حیاط مسجد مشغول جمع کردن آشغال و زباله ها هستم که آقایى جلو آمد و فرمود: آقا سید! دارى نظافت مى کنى؟ بیا برویم داخل مسجد کمى حرف بزنیم!
  • قبول کردم و با او داخل مسجد شدیم. دیدم که چهار نفر دیگر هم آن جا هستند. نزدیک آنها نشستم. آقا فرمودند: آقا سید! مثل این که کسالتى دارى؟
  • گفتم: بله آقا. در جبهه مجروح شدم.
  • آقا با دست مبارک خود بر سر من کشید و فرمود: ان شاءاللّه خوب مى شوى. و بعد دستى به کمر و پایم کشید که در عالم خواب، بسیار راحت شدم. یکى از آن چهار نفر هم حضرت على(علیه السلام) بود با فرق خونین و دیگرى حضرت رسول(صلى الله علیه وآله وسلم) بود، حضرت زهرا(علیها السلام) هم با پهلوى شکسته نفر سوم بود. و نفر چهارم حضرت معصومه(علیها السلام) بود که داشت گریه مى کرد.
  • پرسیدم: چرا حضرت معصومه(علیها السلام) گریه مى کند؟
  • امام زمان(علیه السلام) فرمود: او شکایت دارد که به حرم ایشان بى احترام مى کنند.
  • امام یک دانه خرما و قدرى آب به من داد و فرمود: بخور که فردا مى خواهى روزه بگیرى.
  • وقتى از خواب بیدار شدم دیگر از ترکش ها خبرى نبود و حالم خیلى خوب شده بود و راحت شده بودم».
  •   
  • زنده شدن دختر سه ساله:
  •   اهل عربستان سعودى است و به مسجد جمکران آمده است. مى گوید:
  • «ما سنّى بودیم. اهل تسنن اسم حضرت فاطمه و زینب(علیهما السلام) را براى بچه ها خوب نمى دانند و عقیده دارند که هر بچه اى به این نام باشد به زودى مى میرد، امّا من همسرى داشتم که فاطمه نام داشت و در اولین زایمان هم دخترى به دنیا آورد. خانواده من اسم «حفصه» را براى او انتخاب کردند، ولى من زیر بار نرفتم و اسم فرزندم را هم فاطمه گذاشتم. بعد از سه سال فاطمه مریض شد. دخترم را خدمت قبر رسول اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم)بردم و از ایشان شفا خواستم که الحمدللّه شفا دادند. بعد از برگشتن از نزد قبر حضرت رسول، دخترم خوابید. خوابش طولانى شد. هر چه صدایش کردیم، بیدار نشد. او را پیش دکتر بردیم که گفت: بچه مرده است. وقتى به دکتر دیگرى مراجعه کردیم، او هم همان جمله را گفت.
  • دخترم را به غسالخانه بردیم. بعد از چند دقیقه دیدم که او حرکت کرد و از من آب خواست. برایش آب آوردم. وقتى او را بغل کردم، گفت:
  • بابا! توى خواب دیدم که مردى پیش من ایستاده و دو رکعت نماز خواند. بعد از نماز دست مبارک خود را بر سر من کشید و گفت: بلند شو، شما زنده مى مانید و فعلا نمى میرید! و گفت که به بابایت بگو تا شیعه شوید.
  • آرى! این مسئله باعث شیعه شدن من شده است. حالا، براى تشکر و قدردانى از آقا امام زمان(علیه السلام) عازم ایران شدم و به مسجد جمکران آمدم».
  •    
  • شفاى سرطان:
  •   مادر مى گوید:
  • «مدتى پیش غده سرطانى در زیر شکم پسرم، سعید که در مکانیکى کار مى کرد، به وجود آمد. بعد از مراجعه به کمیته امداد امام و معرفى به پزشکان تهران با پیشنهاد دکتر، غدّه را برداشتند و شیمى درمانى کردند، اما بعد از عمل، نتیجه اى عاید نشد و پسرم همیشه در ناراحتى و عذاب بود. شبى در منزل خود که در بلوچستان است به آقا امام زمان(علیه السلام) متوسل شدم و شفاى پسرم را از آقا خواستم. در همین حال دیدم که آقایى با عمّامه و ریش سفیدى که نور از صورت آن بزرگوار آشکار بود وارد منزل ما شد و آب خواست. وضو گرفت و دو رکعت نماز خواند. سپس دست بر زمین گذاشت و دو دانه ریگ برداشت و آنها را قدرى مالش داد که به صورت دو عدد جواهر و دُرّ درآمد. بعد نگاهى به سعید کرد و فرمود: ان شاءاللّه سعید خوب مى شود.
  • او عصایى در دست داشت که از نور بود. خواستیم به عنوان تشکر پولى به ایشان بدهیم که قبول نکرد و بلافاصله تشریف برد و اثرى از ایشان ندیدم.
  • سعید را برداشتیم و به مسجد جمکران آوردیم. در شب چهارشنبه، ساعت 5/2 شب که مشغول نماز، دعا و توسل به آقا امام زمان(علیه السلام)بودیم، ناگهان سعید متوجه شد که نورى به طرف او مى آید. ابتدا وحشت کرد، ولى بعد کم کم ترس او برطرف شد پس از لحظه اى آن نور او را احاطه کرد در همین هنگام سلامتى خود را در به دست آورد و حالا اثرى از غدّه و جاى بخیه در بدن او وجود ندارد».
  •    
  • شفاى ضایعه نخاع کمر:
  •  یکى از برادران روستاى جمکران مى گوید:
  • «سال ها پیش که به مسجد جمکران مشرف مى شدم از حاجى خلیل قهوه چى که در آن زمان خادم مسجد جمکران بود، شنیده بودم که فردى به نام حسین آقا، مهندس برنامه و بودجه با هدایت آقاى حاج خلج قزوینى به مسجد جمکران مشرّف شده و شفا گرفته است. سال ها منتظر فرصت بودم که از نزدیک حاج خلج قزوینى را ببینم و جریان شفاى آن مهندس که ضایعه نخاع کمر داشت و شفا گرفته بود را بپرسم تا این که به عنوان معلم به قریه جمکران آمدم و ظهرها براى خواندن نماز به مسجد مى رفتم. یکى از روزها شنیدم که حاج خلج به مسجد تشریف آورده است. خدمت رسیدم و از ایشان خواستم که جریان را تعریف کند که گفت: روزى جلو قهوه خانه حاجى خلیل در روستاى جمکران نشسته بودم. قبلا شنیده بودم که شخصى به نام حسین آقا از قسمت نخاع دچار ضایعه شده و براى معالجه حتى به خارج هم رفته بود، ولى همه او را جواب کرده بودند. آن روز او را دیدم و از او خواستم که چند روزى با هم باشیم و به مسجد جمکران مشرف شویم، امّا حسین آقا گفت: فایده اى ندارد. من به بهترین دکترها مراجعه کرده و جواب نشنیده ام.
  • من اصرار زیادى کردم. او پذیرفت. مدّت چهل روز با هم بودیم و به مسجد جمکران مشرف مى شدیم. روز چهلم به حسین آقا گفتم: مواظب باش که امروز، روز چهلم است. با هم به صحرا رفتیم. مدتى قدم زدیم و دوباره به مسجد برگشتیم. وارد مسجد که شدیم به حسین آقا گفتم: خسته ام مى روم اطاق بغل مسجد تا کمى بخوابم.
  • حسین آقا گفت: من هم مى روم نماز بخوانم.
  • مدتى در اتاق خوابیدم. ناگهان سر و صداى زیادى در مسجد پیچید و من از خواب بیدار شدم. بیرون آمدم و دیدم حسین آقا که قبلا کمرش ناراحت بود، سنگ بزرگى از لب چاه برداشت و پرتاب کرد و هیچ دردى در کمر احساس نکرد. به او گفتم: چه شده؟
  • گفت: در مسجد نماز امام زمان(علیه السلام) را مى خواندم. وقتى نمازم تمام شد، نشستم و آقا سیدى را پهلوى خود احساس کردم. ایشان دست خود را به پشت من کشید و فرمود: دردى در پشت تو نیست. و بعد فرمود: وقتى نماز امام زمان(علیه السلام) را خواندى، صلوات هم فرستادى؟
  • گفتم: خیر.
  • فرمود: بفرست.
  • من پیشانى به مهر گذاشتم و صلوات مى فرستادم. ناگهان به فکرم رسید که او مرا از کجا مى شناخت و ناراحتیم را از کجا مى دانست. سرم را از مهر برداشتم، امّا کسى را ندیدم و احساس کردم که هیچ ناراحتى ندارم».
  •    
  • شفاى بیمارى کلیه:
  •   مادرى همراه فرزندش به واحد فرهنگى مسجد جمکران مراجعه نمود و اظهار داشت:
  • «فرزندم مدت هاى زیادى ناراحتى کلیه داشت. وقتى او را به دکتر نشان دادیم، گفت که کلیه فرزندم به طور مادرزادى کار نمى کند و عفونى شده است. او را سونوگرافى کردند و گفتند که کلیه باید از بدن جدا شود. عکس رنگى گرفتیم. در بیمارستان لبافى نژاد کمیسیون پزشکى تشکیل شد و همه نظر دادند که باید عمل شود.
  • ماه رمضان بود. شبى در خواب دیدم که قرار است فرزند مریضم را به اتاق عمل ببرند. من به آقاى دکتر مى گفتم که آقاى دکتر! بچه من خوب مى شود؟ دکتر در پاسخ گفت: خانم! همه چیز دست آقا امام زمان(علیه السلام)است.
  • وقتى دوباره به دکتر مراجعه کردم، قرار شد که یکبار دیگر سونوگرافى بگیرند. آزمایشات لازم انجام شد و تصمیم گرفتند تا بچه را به اتاق عمل ببرند. همان روز مطلع شدم که هیأتى از نازى آباد تهران به مسجد جمکران مى آید. گفتم: بگذارید قبل از سونوگرافى و آزمایش، بر اساس خوابى که دیده ام او را به مسجد جمکران ببرم.
  • همراه با هیأت به مسجد جمکران آمدم و فردا صبح مستقیماً به مرکز سونوگرافى رفتم. به آقا امام زمان(علیه السلام) عرض کردم که من از مسجد جمکران مى آیم، مرا ناامید نکنید!
  • وقتى سونوگرافى انجام شد، گفتند: این بچه هیچ ناراحتى ندارد. وقتى به دکتر مراجعه کردم، عکس هاى رنگى و سونوگرافى هاى قبل را با سونوگرافى جدید مقایسه کرد و گفت: دیگر هیچ عیب و ناراحتى در کلیه بچه وجود ندارد. بچه از دعاى امام زمان(علیه السلام) شفا گرفته است».
  •   
  • شفاى ناراحتى اعصاب و روان:
  •   برادرى دانشجو مى گوید:
  • «حدود سه سال بود که سردرد عجیبى داشتم. ابتدا درد از ناحیه گیجگاه شروع شده و سپس تمام سر، پیشانى، چشم ها و حتى دلم را فرا مى گرفت. شب و روز آسایش نداشتم. مدتى بعد از شروع سردردها حالت شوک به من دست مى داد. حافظه ام را از دست داده بودم. خوابم خیلى کم شده و از همه چیز وحشت داشتم. در رشت به دکتر مراجعه کردم که تشخیص دادند روانى شده ام و جواب رد به من دادند. چون دانشجو بودم، سه ترم مرخصى گرفتم و در این سه سال 7 مرتبه به قصد زیارت امام رضا(علیه السلام) به مشهد شرفیاب شدم تا این که روزى با مطالعه برخى کتب با مسجد جمکران آشنا شدم. یکى از دوستانم نیز در این باره با من صحبت هایى داشت. تصمیم گرفتم به مسجد جمکران بیایم. در قم ابتدا به زیارت حضرت معصومه(علیها السلام) رفتم و بعد به مسجد آمدم. پس از توسل به رشت برگشتم و حس کردم که حالم کمى طبیعى شده است. بعد از دو ـ سه هفته مجدداً به مسجد جمکران آمدم و مشغول دعا و نماز شدم و قدرى خوابیدم. ساعت 12 شب بیدار شدم و بعد از تجدید وضو داخل مسجد رفتم و بین خواب و بیدارى، سید بلند قدى را دیدم که چند نفر با او همراه بودند و عزادارى مى کردند و درباره حضرت مهدى شعر مى خواندند. موقعى که سید به من رسید، سلام کردم. سید نگاهى به من کرد و سرش را تکان داد و من بعد از مدتى از خواب بیدار شدم. الان به حمدللّه تمامى آن حالات از بین رفته و فقط کمى درد خفیف در گیجگاه من باقى مانده است».
  •  

  • نوشته شده در : شنبه 6 آذر 1389  توسط : عطر حرم .    نظرات() .

     
    لبخندناراحتچشمک
    نیشخندبغلسوال
    قلبخجالتزبان
    ماچتعجبعصبانی
    عینکشیطانگریه
    خندهقهقههخداحافظ
    سبزقهرهورا
    دستگلتفکر
    نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.