تبلیغات
دعای ملک سلیمان:آیه35سوره ص - نهج البلاغه(1.توحید 2.شناخت خدا 3.توصیف صفات خدا)/قسمت 2

امروز:

نهج البلاغه(1.توحید 2.شناخت خدا 3.توصیف صفات خدا)/قسمت 2


51. خدا بینا است !
کل بصیر غیره یعمى عن خفى الالوان و لطیف الاجسام
هر بینایى ، جز او از دیدن رنگ هاى ناپیدا و اجسام ناتوان است .
(50)
52. خدا عزیز است
الحمد لله الذى لبس العز و الکبریاء: و اختار هما لنفسه دون خلقه
سپاس و ستایش خداى را سزد که رداى عزت و کبریا پوشیده و این دو صفت را براى خویش برگزید نه براى مخلوقش .
53. عظمت و نزدیکى خدا به مخلوقات
(51)
سبق فى العلو فلا شى ء اءقرب منه فلا استعلاوه باعده عن شى ء من خلقه ، و لا قربه ساواهم فى المکان به
در بلند مرتبگى بر همه چیز پیشى گرفته و چیزى برتر و بلند مرتبه تر از او نیست . نزدیک از هر چیزى است و نزدیک تر از او چیزى نیست . نه برترى اش او را از آفریدگانش دور کرده ، و نه نزدیکى اش آن ها را در مکان با او برابر کرده است .
54. بیناست اما...
(52)
بصیر لا یوصف بالحاسة .
بیناست ، اما به داشتن حس بینایى وصف نمى شود.
(53)
55. ذلت هر چیزى جز خدا
کل عزیز غیره ذلیل .
هر عزیزى ، جز او، ذلیل است .
(54)
56. خدا تنها قوى
کل قوى غیره ضعیف .
هر نیرومندى ، جز او ناتوان است .
(55)
57. در همه جا هست و نیست
فى صفة الله سبحانه : و لا کان فى مکان فیجوز علیه الانتقال
در توصیف خداى سبحان مى فرماید: در جایى نیست تا جا به جا شدن در حق او روا باشد.
(56)
58. صفات جامع
اول الدین معرفته ، و کمال معرفته التصدیق به ، و کمال التصدیق به توحیده ، و کمال توحیده الاخلاص له ، و کمال الاخلاص له نفى الصفات عنه ، لشهادة کل صفُة اءنها غیر الموصوف ، و شهادة کل موصوف اءنه غیر الصفة ؛ فمن وصف الله سبحانه فقد قرنه ، و من قرنه فقد ثناه ، و من ثناه فقد جزاءه ، و من جزاه فقد جهله ، و من جهله فقد اءشار الیه ، و من اشار الیه فقد حده ، و من حده فقد عده ، و من قال (فیم ) فقد ضمنه ، و من قال (علام ؟) فقد اءخلى منه . کائن لاعن حدث . موجود لاعن عدم . مع کل شى ء لا بمقارنة و غیر کل شى ء لا بمزایلة . فاعل لا بمعنى الحرکات و الالة ، بصیر اذ لا منظور الیه من خلقه ، متوحد اذ لا سکن یستانس به و لا یستو حش لفقده
آغاز دین شناخت خداست و اوج شناخت او باور کردن و اعتراف به وجود اوست و کمال تصدیق او یگانه دانستن اوست و کمال یگانه دانستنش ، خالص دانستن اوست از جسمیت و عرضیت و لوازم این دو و کمال خالص ‍ دانستن او نفى صفات از اوست ، چرا که هر صفتى گواه بر این است که با موصوف فرق مى کند و هر موصوفى گواه بر این است که با صفت متفاوت است .
پس ، هر که خدا را وصف کند برایش قرین و همتا آورده است و هر که برایش قرین آورد، او را دو تا دانسته است و هر که او را دوگانه بداند برایش ‍ جزء قایل شده و هر که او را داراى جزء بداند وى را نشناخته است و هر که او را نشناسد به او اشاره کند و هر که به او اشاره کند، محدودش کرده است و هر که برایش حد تعیین کند او را به شمار در آورده است و هر که بگوید: او در چیست ؟خدا را در جایى گنجانده است و هر که بگوید: او بر فراز چیست ؟جایى را از او تهى دانسته است .
هستى دارد اما هستى اش حادث نیست . وجود دارد اما از عدم بر نیامده است . با هر چیزى است اما نه این که از آن جدا و برکنار باشد. فاعل است اما نه این که فعالیت کند و ابزارى به کار گیرد. بینا بوده پیش از آن که آفریده اى باشد که متعلق بینایى او واقع شود. یگانه و تنها بود آن گاه که نه کسى و چیزى بود که با آن خو گیرد یا آز نبودنش احساس تنهایى کند.
(57)
59. خدا لطیف است
لطیف لا یوصف لالخفاء.
لطیف است ، اما به خفا و ناپیدایى وصف نمى شود.
(58)
60. در خواست گذشت از خدا
اللهم احملنى على عفوک ، و لا تحملنى على عدلک
بار خدایا! با من از روى گذشت خویش رفتار کن ، نه از روى دادگرى ات .
(59)
61. اعتراف هستى به خدا
الحمدلله الذى بطن خفیات الامور، و دلت علیه اعلام الظهور، و امتنع على عین البصیر؛ فلا عین من لم یره تنکره ، و لا قلب من اءثبته یبصره ، سبق فى العلو فلا شى ء العى منه ، و قرب فى الدنو فلا شى ء اقرب منه ، فلا استعلاؤ ه باعده عن شى ء من خلقه ، و لا قربه ساواهم فى المکان به . لم یطلع العقول على تحدید صفته ، و لم یحجبها عن واجب معرفته ، فهو الذى تشهد له اعلام الوجود، على اقرار قلب ذى الجحود
ستایش خدایى را که به امور پنهانى داناست و نشانه هاى آشکارى بر هستى او گواه اند و دین او با دیدگان بینایى ظاهرى ممکن نیست ، پس ، نه چشمى که او را ندیده است انکارش مى کند و نه دلى که هستى او را تباه مى کند به کنه ذاتش پى مى برد... اوست آن که نشانه هاى هستى بر اقرار باطنى منکران او گواهى مى دهد.
(60)
62. بخشایش خدا
کن لله مطیعا، و بذکره آنسا، و تمثل فى حال تولیک عنه اقباله علیک یدعوک الى عفوه ، و یتغمدک بفضله ، و آنت متول عنه الى غیره !
فرمانبردار خداباش و با یاد او دمخور و در آن وقت که از او روى مى گردانى ، رویکرد او را به خود در نظر آر؛ او تو را، با آن که از وى روى گردانده اى و به دیگرى روى آورده اى به عفو و بخشایش خویش فرا مى خواند و تو را غرق در فضل و کرم خود مى گرداند!
(61)
63. بخشایش خدا
الحمد لله الفاشى فى الخلق حمده ، و الغالب جنده ، و المتعالى جده . احمده على نعمه التوام ، و آلائه العظام ، الذى عظم حلمه فعفا، و عدل فى کل ما قضى
ستایش خدایى را سزد که ستایش در میان آفریدگان منتشر است و لشکرش ‍ پیروز و بزرگى اش برتر از هر چیز، او را بر نعمت هاى پیاپى اش و بخشش هاى بزرگش مى ستایم . آن خدایى که بردبارى اش زیاده است و مى بخشاید و در آن چه حکم کرده ، عدالت را رعایت کرده است .
(62)
64. ستایش مخصوص این خداست
الحمد لله الذى لم تسبق له حال حالا، فیکون اولا قبل ان یکون آخزا، و یکون ظاهرا قبل اءن یکون باطنا؛ کل مسمى بالوحده غیره قلیل ، و کل عزیز غیره ذلیل و کل قوى غیره ضعیف ، و کل مالک غیره مملوک ، و کل عالم غیره متعلم
ستایش خدایى را که حالتى و صفتى از او مقدم بر صفت دیگرش نیست ، تا در نتیجه ، اول بودنش جلوتر از نهان بودنش . جز او هر چیز دیگرى که نام یگانگى و تنهایى به خود گیرد، کم است . (خداوند در عین اتصاف به وحدت و یگانگى به قلت و اندک بودن وصف نمى شود) هر عزیزى جز او خوار است و هر نیرومندى جز او ناتوان و هر مالکى جز او مملوک و هر دانایى جز او، دانش آموخته (علم خداوند ذاتى است و علم ما سوى الله آموختنى و اکتسابى )
(63).
65. عظمت عفو الهى
ان الله تعالى یسائلکم معشر عباده عن الصغیرة من اعمالکم و الکبیرة ، و الظاهرة و المستوردة ، فان یعذب فانتم اظلم ، و ان قعف فهو اءکرم
اى جماعت بندگان خدا! همانا! خداى تعالى از کارهایى ریز و درشت و بى پرده و در پرده شما باز خواستتان مى کند. آن گاه ، اگر کیفرتان دهد شما بیش از این ها ستمکار بوده اید و اگر گذشت کند او بیش از آن بخشایشگر است .
(64)
66. خدا همه جا هست
فى صفة الله سبحانه : و انه لبکل مکان ، و فى کل حین و اءوان ، و مع کل انس و جان
در وصف خداى سبحان مى فرماید: او در هر جا و در هر زمانى و با هرانس و جنى هست .
(65)
67. عفو با بردبارى
فى عظمة الله اءمرة قضاء و حکمة ، و رضاه اءمان و رحمه ، یقضى بعلم ، و یعفو بحلم
درباره عظمت خدا مى فرماید: فرمان خدا حتمى و مجرى و مطابق با مصلحت است و خشنودى او ایمنى و رحمت است ، از روى دانایى حکم مى کند و با بردبارى بخشد.
(66)
68. آشکار بودن خدا
الحمد لله المتجلى لخلقه بخلقه ، و الظاهر لقلوبهم بحجته
ستایش خدایى را که با آفرینش موجودات براى جهانیان آشکار گشته و بر برهان خویش در دل هاى آنان نمودار است . 69. در وصف نآید
(67)
الذى لا یدرکه بعد الهم ، ولایناله غوص الفطن ، الذى لیس لصفته حد محدود، و لا نعت موجود، و لا وقت معدود؛ و لا اءجل ممدود
خدایى که بلندى همت ها او را در نیابد و ژرفى اندیشه ها بدو نرسد، او که صفت یا ذاتش را حد و مرزى نیست و نه از برایش حالاتى متغیر و نه زمانى محدود و مشخص و نه مدتى معلوم و معین
(68)
70. در وهم نگنجد
لا یدرک بوهم ، و لا یقدر بفهم ، و لا یحد باءین
به وهم دریافته نشود و با فهم سنجیده نگردد و به مکان محدود نشود.
(69)
71. بى حدى خداوند
... الاحد بلا تاءویل عدد.
او یکى است ، اما نه آن یکى که از مقوله عدد است .
(70)
72. اولین و آخرین چیز
الحمد لله الاول قبل کل اءول ، و الاخر بعد کل آخر، و باولیته وجب اءن لا اول له ، و باخریته وجب اءن لا آخرله
سپاس و ستایش خداى را که اول است پیش از هر اولى و آخر است بعد از هر آخرى و به سبب اول بودنش لازم است که او را آغازى نباشد و به سبب آخر بودنش واجب است که او را پایان و آخرى نباشد
(71)
73. نه ابتدا دارد و نه انتها
الاول الذى لاغایة له فینتهى ، و لا آخر له فینقضى
اولى است که پایانى ندارد، تا به نهایت رسد و او را آخرى نیست که پایان پذیرد.
(72)
74. قبل و بعد هر چیز
لیس لاولیته ابتداء و لا لازلیته انقضاء. هو الاول و لم یزل ؛ و الباقى بلا اءجل ... لا یقال له : (متى ؟) و لا یضرب له اءمد (بحتى )... قبل کل غایة و مدة و کل احصاء و عدةُ
ازلیت او را آغاز نیست و ابدیتش را پایانى نه . او نخستین است و پیوسته بوده و ماناست و سرآمدى ندارد... درباره او نمى توان گفت : کى ؟و ضرب الاجلى یا لفظ (تا) نمى توان تعیین کرد... پیش از هر پایان و مدتى و هر شمارش و شمارى بوده است .
(73)
75. اولین و آخرین
الحمد لله الاول فلا شى ء قبله ، و الاخر فلا شى ء بعده
سپاس و ستایش خداى را که نخستین موجود است و هیچ چیز پیش از او نبوده و آخرین است و چیزى بعد از او نیست .
(74)
76. برترین صفات
الحمد لله الذى لم تسبق له حال حالا، فیکون اءولا قبل اءن یکون آخرا
سپاس و ستایش خداى را سزد که صفتى از او بر صفت دیگرش پیش ‍ نگرفته است ، تا اول باشد پیش از آن که آخر باشد.
(75)
77. در زمان نگنجد
لم یتقدمه وقت و لا زمان .
مسبوق به هیچ وقت و زمانى نمى باشد.
(76)
78. داناى هر چیز
یعلم عجیج الوحوش فى الفوات ، و معاصى العباد فى الخلوات ، و اختلاف النینان فى البحار الغامرات ، و تاطلم الماء بالریاح العاصفات
آواى و حوش در بیابان ها و گناهان بندگان در خلوت ها و آمد و شد نهنگ ها
در دریاهاى بزرگ و بر هم خوردن آب ها از بادهاى سخت را مى داند.
(77)
79. پیشى بر زمان و مکان
لا تصحبه الاوقات ، و لا ترفده الادوات . سبق الاوقات کونه ، و العدم وجوده ، و الابتداء اءزله
زمان ها با او همراه نیستند و ابزارها کمک و یارى اش نمى رسانند. بودنش بر زمان ها پیشى دارد و هستى اش و ازلى کلمه (از چه وقت ) از ملک بى آغازى و قدم خارج مى شود.
(78)
80. خدا داناى راز نهان
لا یعزب عنه عدد قطر الماء و لا نجوم السماء، و لا سوافى الریح فى الهواء، و لا دبیب النمل على الصفا، و لا مقیل الذر فى اللیلة الظلماء یعلم مساقط الاوراق و خفى طرف الاحداق
شمار قطره هاى آب ها و ستارگان آسمان و ذرات گرد و غبار پراکنده در هوا و حرکت مور بر سنگ و خفتگاه مورچه گان در شب تاریک ، بر او پوشیده نیست . افتادنگاه هاى برگ ها و بر هم خوردن پلک ها را مى داند.
(79)
81. خدا رازها را مى داند
خرق علمه باطن غیب السترات ، و اءحاط بغموض عقائد السریرات
دانش او به آن سوى ناپیدا پرده ها نفوذ مى کند و بر افکار و باورهاى پیچیده درون ها احاطه دارد.
(80)
82. خدا ره رازها آگاه است .
سبحان من لا یخفى علیه سواد غسق داج ، ولا لیل ساج فى بقاع الارضى المتطاطئات ، و لا فى یفاع السفع المتجاورات ، و ما یتجلجل به الرعد فى اءفق اسماء، و ما تلاشت عنه بروث الغمام ، و ما تسقط من ورقه تزیلها عن مسقطها عواصف الانواء و انهطال اسماء! و یعلم مسقط القطره و مقرها، و مسحب الذرةُ و مجرها و ما یکفى البعوضةُ من قوتها و ما تحمل من الانثى فى بطنها
پاک و منزه است خدایى که نه سیاهى شب دیجور بر او پوشیده است ، نه شب هاى آرام سرزمین هاى پست و نه کوه ها و تپه هاى قهوه اى رنگ به هم پیوسته و نه آوازى که از تندر در کرانه آسمان بر مى خیزد و نه آن چه آذرخش ابرها از آن پراکنده مى شود و نه برگى که فرو مى افتد و طوفان هاى منسوب به ستارگان و بارش باران آن ها را از افتادن گاهشان دور مى گردانند، افتادنگاه و جاى قرار گرفتن هر قطره باران و جاى دانه کشیدن مورد و مقصد او را و آن چه را که براى روزى پشه کافى است و جنس جنین هر ماده اى را در شکمش مى داند.
(81)
83. آشکار بودن همه چیز نزد خدا
لا یخفى علیه من عباده شخوص لحظة ، و لا کرور لفظة ، و لا ازدلاف ربوة ، و لا انبساط خطوةُ،فى لیل داج ، و لا غسق ساج
هیچ عملى از اعمال بندگان خدا بر او پوشیده نیست ؛ نه نگاه خیره اى و نه تکرار واژه اى و نه نزدیک شدن به تپه اى و نه برداشتن گامى در شبى تیره و ظلمتى آرام .
(82)
84. برترى علم خدا
کل علام غیره متعلم .
هر دانایى - جز خدا - دانش آموخته است .
(83)
85. داناى ازلى و ابدى
عالم اذ لا معلوم ، و رب اذ لا مربوب ، و قادر اذ لا مقدور
او دانا بوده آن گاه که هنوز معلومى وجود نداشت و پروردگار و مالک بوده آن گاه که پرورده و مملوکى نبوده و توانا بوده در زمانى که هنوز مقدورى در کار نبوده است .
(84)
86. علم ذاتى خدا
عالم اذ لا معلوم ، و رب اذ لا مربوب ، و قادر اذ لا مقدور
او دانا بوده آن گاه که پرورده و مملوکى نبوده و توانا بوده در زمانى که هنوز مقدورى در کار نبوده است .
(85)
87. عجز توصیف
لا تقع الاوهام له على صفة ، و لا تعقد القلوب منه على کیفیة
اوهام ، به درک صفت از او نمى رسد و دل ها به کیفیتى از او پى نمى برد.
(86)
88. علم به اشیاء
احال الاشیاء لا وقاتها... عالما بها قبل ابتدائها
پدید امدن اشیاء را به زمان خودشان موکول کرد... و پیش از آن که پدیدشان آورد به آن ها علم داشت .
(87)
89. اندیشیدن در ذات خدا
الظاهر بعجائب تدبیره للناظرین ، و الباطن بجلال عزته عن فکر المتوهین
بر اثر شگفتى هاى تدبیرش ، براى بینندگان آشکار است به سبب شکوه عزتش از اندیشه و اوهام اندیشندگان پنهان است .
(88)
90. توصیف مجاز از خدا
من وصفه فقد حده ، و من حده فقد عده ، و من عده فقد ابطل اءزله ، و من قال : (کیف ) فقد استوصفه ، و من قال : (اءین ) فقد حیزه
هر که خدا را وصف کند، برا یاو حد و مرز قایل شده است و هر که برایش ‍ حد و مرز قائل شود، او را شمرده است ، برایش اجزاء قائل شده است و هر که او را بشمارد، ازلى بودنش را باطل ساخته است . کسى که پرسیده : (چگونه است ) بى گمان او راوصف کرده است و کسى که پرسید کجاست او را در مکان قرار داده است .
(89)
91. توصیف از خدا
لا یوصف بالازواج ، و لا یخلق بعلاج . و لا یدرک بالحواس و لا یقاس ‍ بالناس . الذى کلم موسى تکلیما، و اءراه من آیاته عظیما. بلا جوارج و لا اءدوات ، و لا نطق و لا نطق و لا لهوات . بل ان کنت صادقا ایها المتکلف لوصف ربک ! فصف جبرائیل و میکائیل و جنود الملائکة المقربین فى حجرات القدس مرجحنین ، متولهة عقولهم اءن یحدوا اءحسن الخالقین . فانما یدرک بالصفات ذوو الهیئات و الادوات و من ینقضى اذا بلغ اءمد حده بالفناء
به جفت ها، وصف نمى شود و در افرینش موجودات نیازى به ممارست و ابزار ندارد و با حواس درک نمى شود... اى کسى که متکلفانه در وصف پروردگارت مى کوشى ! اگر راست مى گویى جبرئیل و میکائیل و سپاه فرشتگان مقرب را وصف کن ، همان ها که در غرفه هاى پاک در برابر سلطنت و عظمت خدا خاضع اند و خردهایشان در تعریف و وصف بهترین آفرینندگان متحیر است . تنها موجوداتى به وسیله صفات درک مى شوند که داراى شکل و هیات و ابزار وجوارح هستند و نیز کسى که چون مدتش به سر آمدد و به نقطه ء پایان خود رسید، فانى مى شود.
(90)
92. عاجز از توصیف مخلوق
کیف یصف الهه من یعجز عن صفة مخلوق مثله !
کسى که از وصف آفریده اى مانند خود ناتوان است ، چگونه تواند خداى خویش را وصف کند؟
(91)


نوشته شده در : شنبه 6 آذر 1389  توسط : عطر حرم .    نظرات() .

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.