تبلیغات
دعای ملک سلیمان:آیه35سوره ص - اولیای خدا/2

امروز:

اولیای خدا/2

کرامات شیخ انصاری(ره)

نابغه دهر، شیخ انصاری دارای کرامات و خوارق عادات بوده است که به دو نمونه از آنها اشاره می‌شود:

کرامت اول:

در زمان شیخ روزی شخصی از تنگی معاش برای دوستش سخن راند و گفت: اگر همراهی با من کنی در این باب فکر و تدبیری اندیشیده‌ام. گفت: بگو اگر صلاح باشد تو را یاری کنم . گفت: در این روزها پول زیادی نزد شیخ مرتضی آورده‌اند. ما شبانه به خانه او رفته و آنها را آورده بین خود تقسیم کنیم .

من چون این بشنیدم او را منع کردم ولی سودی نبخشید. بالاخره با اصرار بسیار مرا با خود موافق نمود به این شرط که در بیرون منزل بایستم تا او برود و بیاید که من مباشر عملی نباشم . چون پاسی از شب رفت به سراغ من آمد و به طرف منزل شیخ روانه شدیم و با تدبیری وارد دهلیز بیرونی شدیم ولی من جلوتر نرفتم، دوستم از پله‌های بیرونی بالا رفت تا از پشت بام بیرونی به بام اندرونی درآید و از آنجا وارد خانه شده و دست به سرقت بزند.

مدتی نگذشته بود که با حالتی پریشان شگفت آور نزد من آمد، سبب را پرسیدم گفت: چیزی را مشاهده کردم که تا خودت نبینی تصدیق من نخواهی کرد. گفتم مگر چه دیدی؟

گفت: از پله‌ها که بالا رفتم سایه‌ای در مهتابی بیرونی به نظرم آمد، وقتی از دیوار بیرونی بالا رفتم که خود را به پشت بام اندرونی برسانم ناگهان دیدم شیری مهیب بر کنار بام اندرونی ایستاده و آماده حمله به من بود و هر چه بالاتر رفتم خشم شیر زیادتر می‌گردید، قدری تامل نمودم تا شاید علاجی پیدا کنم، ولی ممکن نشد، برگشتم . به او گفتم: شاید ترسیده ای !!

گفت: تا نبینی باور نکنی از پله‌ها بالا برو و نگاه کن، از پله‌ها بالا رفتم نزدیک بام اندرونی شیری عجیب دیدم که از ترسش بدنم به لرزه درآمد شیر نعره ای کشید و به سوی پشت بام بیرونی شد، چون این امر خارق عادت را دیدیم از کرامات آن مرد بزرگ شیخ انصاری حمل کردیم و نادم و پشیمان برگشتیم .

کرامت دوم :

یکی از شاگردان شیخ انصاری نقل می‌کند: چون از مقدمات علوم و سطوح فارغ گشته برای تکمیل تحصیلات به نجف اشرف رفتم و به مجلس درس ‍ شیخ درآمدم ولی از مطالب و تقریراتش هیچ نمی‌فهمیدم خیلی به این حالت متاثر شدم تا جایی که دست به ختوماتی زدم ، فایده نبخشید. بالاخره به حضرت امیر علیه السلام متوسل شدم.

شبی در خواب خدمت آن حضرت رسیدم و "بسم الله الرحمن الرحیم " در گوش من قرائت نمود.

صبح چون در مجلس درس شیخ حاضر شدم درس را می فهمیدم ، کم کم جلو رفتم، پس از چند روز به جایی رسیدم که در آن مجلس صحبت می‌کردم . آن روز پس از ختم درس خدمت شیخ رسیدم وی آهسته در گوش من فرمود: آن کس که "بسم الله ... " را در گوش تو خوانده است تا " و لاالضالین" را در گوش من خوانده،

 این بگفت و برفت. من از این قضیه بسیار تعجب کردم و فهمیدم که شیخ دارای کرامت است زیرا تا آن وقت کسی از این موضوع اطلاع نداشت .


همیشه در حال تشرف و حضور بود

به شدت اهل کتمان بود و تمام مقامات خویش را مخفی نگه می داشت. درباره تشرفاتشان به محضر ولی عصر (ع) هر قدر اطرافیان اصرار می کردند، می فرمود: « سوال نکنید» یکی از شاگردان خاص او می گوید: « ایشان گاهی که صالح می دیدند، برخی از تشرفات خود را برای افرادی خاص، با قول و تعهد به بازگو نکردن، می گفتند. من از ایشان تا 6 تشرف شنیده ام.»

او همیشه در حال تشرف و حضور بود و همواره می فرمود: « تا انسان امام زمان (ع) را همیشه حاضر نبیند و دلش همواره متصل به آن حضرت نباشد، ولی خدا نمی شود.» و هنگامی که از ایشان می پرسیدند:

« چگونه می شود به خدمت حضرت ولی عصر (ع) مشرف شد؟ می فرمود: « وقتی حضور و غیبت آن حضرت برای شما فرق نکند.»

ایشان خود را  خاک پای امام زمان (ع) می دانست وقتی اسم حضرت ولی عصر (عج) می آمد ایشان یک مرتبه رنگش تغییر می کرد و قیافه اش عوض می شد.

« ایشان غیر از اینکه زیارت عاشورا را فراوان تاکید می کردند، میفرمودند: « زیارت آل یاسین را بسیار بخوانید! توسل به حضرت کنید و بخواهید که مشکلات دنیا و آخرت و سیر و سلوک شما را برطرف کنند، چون حضرت، ولی عصر (عج) ولی و سرپرست ما است و اختیار ما با اوست.»

یکبار از ایشان پرسیدند: چطور می توان خدمت ولی عصر (عج) رسید؟ گفتند: « وقتی حضور و غیبتشان برای شما فرق نکند.»

ایشان می فرمودند: « بیشتر آن کسانی که خدمت حضرت میرسند، به صورت مکاشفه است و نه مشاهده. اگر پس از تشرف، دیدید آن اثر باقی است، مشاهده است. ولی اگر هیچ اثری دستتان نماند، مکاشفه است. »

همچنین فرمودند: « ظهور، نزدیک است، ولی اگر دعا بکنید، نزدیکتر می شود؛ چون دعای شما خیلی موثر است، هر چه می توانید دعا کنید 1. »

منبع:

موسسه شمس الشموس، سوخته (شرح احوال انصاری همدانی )


نگاهی به زندگی شیخ حسنعلی نخودکی

شیخ زندگیش وقف ولایت بود

 حضرت آیة الله حاج شیخ حسنعلی اصفهانی نخودکی در نیمه ماه ذیقعده سال 1279 ه.ق در اصفهان به دنیا آمد. علوم مقدماتی را از پدر و معلمان دیگر فرا گرفت و زیر نظر استاد بزرگوارش حاج میرزا محمد صادق که از بزرگان عرفان اسلامی بود، تربیت معنوی و الهی دید. وقتی که به سن جوانی رسید علوم ادبی و بخشی از علوم ریاضی را نزد مرحوم آخوند کاشی و علوم عقلی و فلسفی را از دانشمند بزرگ جناب میرزا جهانگیر خان قشقایی به دست آورد و پس از آن به نجف اشرف رفت و به ادامه تحصیل و تهذیب نفس پرداخت. در نجف معاشرت و مجالست او بیشتر با مرحوم آیة الله حاج سید مرتضی کشمیری بود و آیة الله کشمیری از اوتاد عصر خود و از اعاظم فقهاء به شمار می‌رفت.

آیة الله اصفهانی نخودکی پس از طی مراحل لازم علمی و معنوی به اصفهان بازگشت و پس از مدتی از اصفهان به مشهد مسافرت کرد و در این سفر برای او مکاشفه‌ای روی داد که او را مجبور ساخت تا آخر عمر در مشهد و در مجاورت حضرت امام رضا (علیه السلام) باشد. برای همین به اصفهان آمد، هر چه داشت فروخت، همه تعلقات خود را از اصفهان قطع کرد و به مشهد رفت.

آیة الله اصفهانی نخودکی از هفت سالگی تا آخر عمر همه شب‌های جمعه را بیدار می‌ماند و تا صبح به عبادت مشغول می‌شد. گاهی هیجده ساعت متوالی به خواندن نماز، دعا و ذکر می‌پرداخت و در این عصر، سالک و عارف متشرعی مانند او دیده نشده است. او مقداری از وقت خود را به تدریس می‌گذرانید و بیشتر اوقات او به برآوردن حوائج مؤمنان و مراجعه کنندگان صرف می‌شد.

آیة الله اصفهانی نخودکی روز 18 شعبان سال 1361 ه.ق در محله سعدآباد مشهد در سن 82 سالگی رحلت کرد. برای او تشییع بی نظیری ترتیب یافت و در صحن عتیق (صحن انقلاب کنونی) در جنب ایوان شاه عباس مقابل غرفه‌ای که غرب ایوان است، دفن شد.

آیة الله اصفهانی نخودکی از هفت سالگی تا آخر عمر همه شب‌های جمعه را بیدار می‌ماند و تا صبح به عبادت مشغول می‌شد. گاهی هیجده ساعت متوالی به خواندن نماز، دعا و ذکر می‌پرداخت و در این عصر، سالک و عارف متشرعی مانند او دیده نشده است. او مقداری از وقت خود را به تدریس می‌گذرانید و بیشتر اوقات او به برآوردن حوائج مؤمنان و مراجعه کنندگان صرف می‌شد.

می‌توان گفت که ایشان در مدت اقامت در مشهد بیش از یکصدهزار مریض را مداوا و علاج کرد، آن هم مریض‌هایی که گاهی با معالجات طب قدیم و جدید، ممکن نبود، ولی او با دعا به معالجه آنان می‌پرداخت.

آیة الله نخودکی با این حال مانند یک عالم متعارف زندگی می‌کرد و اگر او مانند برخی از عرفا و صوفی‌ها ادعای مقامات معنوی می‌کردند، بدون شک نصف ایران به او ارادت می‌ورزیدند.

از برخی افراد مورد اعتماد شنیده شده که آن جناب در حال حیات خود، به این محلی که الان قبر اوست، رفت و آمد زیادی داشت. در آنجا می‌نشست و قرآن و دعا می‌خواند. وقتی که به او گفتند: چرا به این محل توجه خاصی داری؟ گفت: اینجا محل دفن من است و می‌گفت: مرا در این محل دفن کنید. در آن زمان سرّ این عمل معلوم نبود ولی بعدها معلوم شد که این محل نزدیک پایه مناره است و از خرابی مصون است ولی جاهای دیگر صحن همه زیر و رو شدند ولی این محل همچنان به حال خود مانده است. (1)     

برای آگاهی مختصر درباره مقامات معنوی آن جناب به برخی از کرامات ایشان اشاره می‌کنیم.

1. یکی از تجار تهران گفت: در شمیران باغی خریدیم و از نظر آب در مضیقه بودیم. ناچار شدیم چاهی بکنیم ولی هر نقطه‌ای از باغ را کندیم به آب نرسیدیم. روزی قصد زیارت حضرت امام رضا(علیه السلام) کردیم، در آنجا به زیارت آیة الله حاج شیخ حسنعلی نخودکی رفتیم، در ضمن زیارت ایشان، جریان کندن چاه آب را گفتیم و از ایشان کمک خواستیم. آیة الله نخودکی فرمود: من برنامه‌ای می دهم که اگر مطابق آن عمل بکنید، هر نقطه باغ را بکنید آب بیرون می‌آید و خشک هم نمی‌شود و شما باید یک شیر هم بیرون بگذارید تا رهگذرها و همسایه‌ها هم از آن استفاده کنند. ما شرط را قبول کردیم. او هم برنامه را به ما داد. برنامه این بود که ایشان چند جمله در کاغذی نوشته و به ما فرمودند: هر نقطه را خواستید بکنید، اول این کاغذ را در آنجا قرار بدهید و پس از آن، آن نقطه را بکنید و هنگامی که به آب رسیدید این کاغذ را به چاه بیندازید. ما هم مطابق دستور آن جناب عمل کردیم و به آب رسیدیم. تاکنون هر چه از آن چاه آب برداشته‌ایم کم نشده است و یک شیر هم به بیرون باغ گذاشته‌ایم تا عموم استفاده بکنند. (2)           

2. سید ابوالقاسم هندی می‌گوید: به همراه آیة الله نخودکی به یکی از کوه‌های مشهد رفته بودیم، ناگهان شرور آن منطقه که موجب ناآرامی آن نواحی شده بود، از کناره کوه پیدا شد و گفت: اگر حرکت کنید کشته خواهید شد. آیة الله نخودکی به من فرمود: وضو داری؟ گفتم: بله. آنگاه دست مرا گرفت و گفت: چشم خود را ببند. پس از یکی دو قدم که راه رفتیم گفت: چشمانت را باز کن. وقتی که چشمانم را باز کردم دیدم نزدیک دروازه شهر هستیم و به این ترتیب از دست آن شرور رها شدیم. بعد از ظهر خدمت آن جناب رفتم. به من گفتند: قضیه صبح را با کسی در میان نگذاشتی؟ گفتم: نه. گفت: من تا زنده‌ام به کسی این ماجرا را نگو وگرنه خود را به کشتن می‌دهی. (3)  

 3. شیخ مختار روحانی نقل کرد که روزی یک زن فقیر که از سادات بود از من تقاضای چادر و مقنعه کرد. گفتم: اکنون چیزی ندارم. همان روز به خدمت آیة الله نخودکی رفتم. وقتی که خواستم از خدمت ایشان مرخص شوم پولی به من داد و گفت: این را به آن زن سیده بده تا چادر و مقنعه بخرد. علاوه بر این پول، یک تومان پول دیگر و یک حواله سه کیلو برنج هم به من داد که به آن زن سیده برسانم. من در شگفت بودم که آیة الله نخودکی از کجا فهمیدند که آن زن سیده از من تقاضای کمک کرده و من نتوانسته‌ام حاجت او را برآورم. از خانه آیة الله نخودکی بیرون آمدم و پیش خودم گفتم: پس از چند روز آن یک تومان و قبض برنج را می‌دهم، ناگهان صدای آیة الله نخودکی بلند شد که هر چه گفتم همان را بکن و در کار من دخالت مکن. (4)      

از برخی افراد مورد اعتماد شنیده شده که آن جناب در حال حیات خود، به این محلی که الان قبر اوست، رفت و آمد زیادی داشت. در آنجا می‌نشست و قرآن و دعا می‌خواند. وقتی که به او گفتند: چرا به این محل توجه خاصی داری؟ گفت: اینجا محل دفن من است و می‌گفت: مرا در این محل دفن کنید.     

 4. در آن روزی که آیة الله نخودکی وفات کرد، یکی از زنان مسیحی در وفات آیة الله نخودکی بسیار گریه و ناله می‌کرد. به او گفتند: تو مسیحی هستی و آیة الله نخودکی روحانی مسلمان، چرا در مرگ او چنین می‌کنی. آن زن گفت: این دو دخترم مریض بودند و پزشکان گفتند: این دو زنده نمی‌مانند. حتی پزشکان آمریکایی هم جواب کردند و رفته رفته حال این دو دختر سخت‌تر شد و به حال جان کندن افتادند. همسایه ما وقتی حال مرا پریشان دید گفت: تو برای شفای این دو دختر برو نزد آیة الله نخودکی و از او شفا بگیر. به روستای نخودک رفتم، به خانه آن جناب رسیدم و عرض حال کردم.

آیة الله نخودکی گفت: این دو انجیر را بگیر و به آن زن مسلمان که همسایه توست و تو را به اینجا هدایت کرده بده تا با وضو به دخترانت بخوراند. گفتم: آنان قادر به خوردن نیستند. آیة الله نخودکی گفت: در آب حل کنند و به او بخورانند. به شهر بازگشتم و انجیرها را به آن زن مسلمان دادم. او انجیرها را در آب حل کرد و در دهان دخترانم ریخت. دخترانم پس از چند لحظه چشم گشودند و شفا یافتند.(5)         

5. آقای ظفرالسلطان نهاوندی نقل کرد که خدمت آیة الله نخودکی مشرف شدم و عرض کردم که عروسم بچه ندارد و دیگر بچه‌دار نمی‌شود. آیة الله نخودکی گفت: تو برای پسرت اولاد می‌خواهی. بعد دعایی به من دادند و چند دانه خرما و خداوند به آنها چندین اولاد داد.(6)       

6. یکی از کارمندان شهرداری نقل کرد: به عللی مرا از کار بر کنار کردند. رفتم خدمت آیة الله نخودکی. به من فرمود: نمازهایت را اول وقت بخوان، چهل روز دیگر کارت درست می‌شود. روز چهلم در خیابان نزدیک یک قهوه‌خانه نشسته بودم، شهردار سابق مشهد آقای محمدعلی روشن با درشکه از آن محل عبور می‌کرد. بلند شدم، سلام کردم. او درشکه را نگه داشت و گفت: چرا اینجا نشسته‌ای؟! مگر کار نداری؟! شرح حال خود را گفتم. گفت: با من بیا. با او سوار درشکه شدم و رفتیم به استانداری. او دستور داد از من رفع اتهام شد، مرا به خدمت بازگرداند و مشغول کار شدم. درست پس از چهل روز چنین شد.(7)   

وصیت شیخ به فرزندش

مرحوم نخودکی اظهار داشتند که من صبح روز یک شنبه خواهم مرد، لذا به فرزند خویش وصایایی داشتند که بخش‌هایی از آن ذکر می‌شود:

اول: آن که نمازهای یومیه خویش را در اول وقت آنها به جای آوری .

دوم: آن که در انجام حوایج مردم، هر قدر که می‌توانی بکوشی و هرگز میندیش که فلان کار بزرگ از من ساخته نیست،‌ زیرا اگر بنده خدا در راه حق، گامی بردارد، خداوند نیز او را یاری خواهد فرمود .

سوم: آن که سادات را بسیار گرامی و محترم شماری و هر چه داری، ‌در راه ایشان خرج و صرف کنی و از فقر در این کار پروا منمایی . اگر تهیدست گشتی، دیگر تو را وظیفه‌ای نیست .

چهارم: از تهجد و نماز شب غفلت مکن و تقوا و پرهیز پیشه خود ساز .

پنجم: به آن مقدار تحصیل کن که از قید تقلید وارهی .

پی‌نوشت‌ها:

1- گنجینه دانشمندان، شیخ محمد شریف رازی، ج 7، ص 111 در مشهد.

 2- نشان از بی نشان‌ها، ص 80، علی مقدادی.

3- همان، ص 47.

4- همان، ص 50.

5- همان، ص 74.

6- همان، ص 97.


آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

کودکی بیش نبودم که پدرم از دیدار مکرر عارفی فروتن و عالمی ربّانی و شخصیتی روحانی به نام «آقای نکوگویان» معروف به «شیخ رجبعلی خیاط» با پارسایی عظیم در مازندران به نام آیت‏اللّه‏العظمی کوهستانی در روستای کوهستان بهشهر سخن می‏گفت. مردامردی سترگ که در حوزه عرفان و معرفت کم نظیر می‏نمود. این گذشت تا این که به اصطلاح ما مازندرانیها، به بار و بر نشستیم و استخوانی ترکاندیم و در گستره دانش و ادب و واژه، توفیق یار ما شد و آموختنی‏ها را آموختیم.

من پیشترها؛ یعنی حدود سی سال اخیر می‏پنداشتم که «عرفان» دیگر افسانه‏ای بیش نیست. و نیز دیگر روزگار عارفان به سر آمده و نمی‏شود نشانه و نشانی تازه‏تر یافت. اما با گذشت زمان، رفته رفته دریافتم که سخت در اشتباهم. در گستره معرفت امروز چهره‏هایی چونان: آیت‏اللّه‏ العظمی کوهستانی، میرزا جواد ملکی، موسوی همدانی، حاج آخوند تربتی، قاضی طباطبایی، علامه جعفری، مرد جهان شمول علامه حسن حسن‏زاده آملی، آیت‏اللّه‏العظمی محمد تقی بهجت فومنی و... دهها چهره افتخارآمیز زمان، اکنون در حوزه‏های علمیه دینی و گوشه و کنار کشور ما می‏درخشند و این غفلت از ماست که این چهره‏ها را نمی‏شناسیم و در خود فرو رفته‏ایم.

چنانکه یاد کردم از عرفای نام‏آور زمان اکنون، رجبعلی نکوگویان معروف به شیخ رجبعلی خیاط است که برای نسل امروز و حتی بسیاری از نسل دیروز ناشناخته است. پدیده‏ای شگفت‏آور که جای آن است فصلی مستقل و در خور به او اختصاص داده شود. و زیباتر آن‏که آقای «محمدی ری‏شهری» درباره این مرد بزرگ کتابی به نام کیمیای محبت در سال 1378 خورشیدی تألیف کرد که تا سال گذشته یازده بار و بیش از یکصد و پنجاه هزار نسخه چاپ شده و با همه آن‏که خواهانی پیدا کرده از نقطه نظر بسیاری ناشناخته است و گمنام.

خود شیخ به فرزندش می‏گفت:

مرا هیچ‏کس نمی‏شناسد و بعد از فوت من مرا می‏شناسند.

و یکی از شاگردان معظم‏له نیز یاد می‏کرد که:

فلانی! کسی در دنیا مرا نشناخت، ولی در دو وقت شناخته خواهم شد؛ یکی موقعی که امام دوازدهم(عج) تشریف بیاورند و یکی هم روز قیامت.

پارسا مردی فروتن و جهانی بنشسته اندر گوشه‏ای می‏نمود که از اطراف و اکناف عالم به دیدنش می‏رفتند و کرامات می‏دیدند و از محضر روحانی وی بهره‏ها می‏بردند.

آن مردامرد تهرانی، «رجبعلی نکوگویان»، مشهور به «شیخ» و «شیخ رجبعلی خیاط» به سال 1262 خورشیدی در تهران زاده شد. پدرش «مشهدی باقر» کارگری ساده بود که در 12 سالگی فرزندش جان به جان آفرین وانهاد و شیخ ما را در کودکی تنها گذاشت.

خانه ساده و خشتی شیخ در کوچه سیاه‏ها (شهید منتظری) خیابان مولوی که از مرده ریگ پدرش به وی رسیده بود، تنها ماترک و ماحصل دنیوی‏اش به‏شمار می‏آمد و تا پایان زندگی‏اش در همان زیستگاه کوچک و بی‏پیرایه ماند.

خانه‏ای که از بامش باران چکه می‏کرد و چهره‏های دینی و علمی و کشوری آن روزگاران در کنار همان چکه چکه دانه‏های ریز و درشت باران و همراه با لگنها و کاسه‏های زیر سقف و نشسته بر گلیم پاره و حصیر به دیدارش می‏شتافتند و آن مرد از پذیرش بخشش داراها و توانمندان کشوری روزگارش سرباز می‏زد و می‏گفت:

هر که مرا می‏خواهد بیاید این اتاق، روی خرده کهنه‏ها بنشیند. من احتیاج ندارم.

شیخ رجبعلی، مردی با پیشه خیاطی بود و بر نفس خود فائق آمد و دنیا و مافیها را رها کرد و تا جان در تن داشت ساده زیست و سادگی کرد و به مردم خدمت نمود و در تهذیب نفس خویش و دیگران کوشید و یاد و خاطره بزرگان دین و ادب و فرهنگ را برای ما زنده کرد..

او همه چیز را برای خدا می‏خواست. سخنان و تعالیم آن مرد درس ناخوانده و به مکتب نرفته و دانشگاه نادیده و نیز قصه‏هایش، همه درس است و اخلاق و انسان‏گرایی. کجایند مردانی که دنبال مردند و مردهای برگزیده سرزمین ما، ایران بزرگ، را نمی‏شناسند.

یکی از فرزندان شیخ یاد می‏کرد که: «روزی با پدرم به بی‏بی شهربانو رفته بودیم، در راه با مرتاضی برخورد کردیم. پدرم به او گفت:

«نتیجه ریاضتهای تو چیست؟»

مرتاض خم شد. سنگی را از زمین برداشت. سنگ در دست او به یک گلابی تبدیل شد و به پدرم تعارف کرد که: بفرمایید میل کنید!

شیخ نگاهی به او کرد و گفت:

«این کار را برای من کردی، بگو ببینم برای خدا چه کرده‏ای؟!»

مرتاض با شنیدن این سخن به گریه افتاد!

یکی از دوستان شیخ یاد می‏کرد: «مدتی بیکار بودم و سخت گرفتار. به منزل ایشان رفتم تا شاید راهی پیدا شود و از گرفتاری خلاص شوم. همین که به اتاق شیخ وارد شدم و نگاه او به من افتاد، فرمود: «حجابی داری که چنین حجابی کمتر دیده‏ام! چرا توکلّت از خدا سلب شده؟ شیطان سرپوشی بر تو قرار داده که نتوانی بالا را درک کنی!»

در اثر فرمایشهای شیخ انکساری در من پدید آمد و خیلی منقلب شدم. فرمود: «حجابت برطرف شد ولی سعی کن دیگر نیاید». بعد فرمود: «شخصی بیکارست و مریض و دو عیال را باید اداره کند، اگر می‏توانی برو قدری پارچه برای بچه‏ها و خانواده او تهیه کن و بیاور.»

با این که من بیکار بودم و از نظر مالی ناتوان، رفتم و از معازه یکی از دوستان قدیم ـ که بزّازی داشت ـ مقداری پارچه، نسیه خریدم و به محضر ایشان آوردم. همین‏که بقچه پارچه‏ها را خدمت ایشان بر زمین نهادم، استاد نگاهی به من کرد و فرمود:

حیف که دیده برزخی تو باز نیست، تا ببینی کعبه دور سر تو طواف می‏کند، نه تو دور خانه!

آن مرد، پیوسته به شاگردانش توصیه می‏کرد که:

از احسان کوتاهی نکن و تا می‏توانی احسان کن.

خود نیز در احسان به مردم پیشگام بود و احسان و همه چیز را نیز برای خدا می‏خواست. شیخ همواره می‏فرمود:

تا انسان توجهش به غیر خداست، نسبت به حقایق هستی نامحرم است و از باطن خلقت آگاه نیست.

همواره زهد و آخرت‏گرایی را پیش چشم داشت و متذکر می‏شد که:

کسی که دنیا را از راه حرام بخواهد، باطنش سگ است، و آنکه آخرت را بخواهد خنثی است، و آنکه خدا را بخواهد مرد است.

و هشدار می‏داد که:

دل هر چه را بخواهد همان را نشان می‏دهد؛ سعی کنید دل شما خدا را نشان دهد! انسان هر چه را دوست داشته باشد؛ عکس همان در قلب او منعکس می‏شود و اهل معرفت با نظر به قلب او می‏فهمند که چه صورتی در برزخ دارد. اگر انسان شیفته و فریفته جهان و صورت فردی گردد، یا علاقه زیاد به پول یا ملک و غیره پیدا کند، همان اشیاء، صورت برزخی او را تشکیل می‏دهند.

یکی از شاگردان شیخ یاد می‏کرد که: «شبی وارد جلسه شدم، قدری دیر شده بود و شیخ مشغول مناجات بود. چشمم که به افراد جلسه افتاد، یکی را دیدم که ریشش را تراشیده است، در دلم ناراحت شدم و پیش خود اعتراض کردم که: چرا این شخص ریشش را تراشیده است. جناب شیخ که رو به قبله و پشت به من بود، ناگهان دعا را متوقف کرد و گفت:

به ریشش چه کاری داری؟ ببین اعمالش چگونه است، شاید یک حسنی دارد که تو نداری.

این را گفت و مجددا مشغول دعا شد. یکی از شاگردان شیخ می‏گفت: ایشان می‏فرمود:

گیاهان هم زنده هستند و حرف می‏زنند و من با آنها صحبت می‏کنم و آنها خواص خود را برای من می‏گویند.

یکی از روحانیون و علمای عارف گذشته، به نام شیخ عبدالکریم حامد می‏گفت: شیخ در شصت سالگی از حالی برخوردار بود که وقتی توجه می‏کرد؛ هر چه می‏خواست می‏فهمید.

در بررسی احوال و زندگی شیخ رجبعلی خیاط، آدمی با حکایاتی روبرو می‏شود که خویشتن را در برابر بزرگی روح و شخصیت وی خرد و ناچیز می‏بیند. یکی از شاگردانش نقل می‏کرد: از ایشان [شیخ رجبعلی خیاط] شنیدم که می‏فرمود: شبی در عالم رؤیا دیدم مجرم شناخته شدم و مأمورانی آمدند تا مرا به زندان ببرند. صبح آن روز ناراحت بودم که سبب این رؤیا چیست؟ با عنایت خداوند متعال متوجه شدم که موضوع رؤیا به همسایه‏ام ارتباط دارد. از اهل بیت خواستم که جست‏وجو کند و خبری بیاورد. همسایه‏ام شغلش بنایی بود، معلوم شد که چند روز کار پیدا نکرده و شب گذشته او و همسرش گرسنه خوابیده‏اند، به من فرمودند: وای بر تو! تو شب سیر باشی و همسایه‏ات گرسنه؟! در آن هنگام من سه عباسی پول نقد ذخیره داشتم! فورا از بقال سر محل، یک عباسی قرض کردم و با عذرخواهی به همسایه دادم و تقاضا کردم هر وقت بیکار بودی و پول نداشتی مرا مطلع کن».

اینگونه حکایات، در واقع «مشتی نمونه خروار است و حرفی است از هزاران کاندر عبارت آمد».

شیخ رجبعلی خیاط در معرفت نفس و سیر و سلوک عرفانی به مرحله‏ای رسیده بود که کوچک‏ترین چیز درباره غیر خدا را حجاب می‏پنداشت و بر او آگاه می‏شد و به اصطلاح دیگر، «خودش خودش را می‏فهماند که این اندیشه و یا کردار حجاب میان تو و پروردگارت می‏شود». حضرت شیخ خود می‏فرمود:

شبی دیدم حجاب [باطنی و تاریکی روح] دارم و نمی‏توانم به محبوب راه یابم. پیگیری کردم که این حجاب از کجاست؟ پس از توسل و بررسی فراوان متوجه شدم که در نتیجه احساس محبتی است که عصر روز گذشته از دیدن قیافه زیبای یکی از فرزندانم داشته‏ام! به من گفتند: باید او را برای خدا بخواهی! استغفار کردم... .

و برای همین باورها بود که می‏گفت:

اگر کسی برای خدا کار کند چشم و گوش قلب او باز می‏شود.

و سخنی می‏گفت شگفت‏آور که:

روزی از چهار راه مولوی و از مسیر خیابان سیروس به چهارراه گلوبندک رفتم و برگشتم فقط یک چهره آدم دیدم!.

از شیخ پنج پسر و چهار دختر برجای ماند که یکی از دخترانش در کودکی درگذشت. خود شیخ در روز بیست و دوم شهریور ماه سال 1340 خورشیدی، جان به جان آفرین وانهاد. حکایات شیرین و سخنان آموزنده اخلاقی و دینی و عرفانی شیخ رجبعلی خیاط همگی در کتاب ارزشمند کیمیای محبت به همت حجت‏الاسلام والمسلمین آقای محمدی ری‏شهری آمده و آنچه نیز یاد کرده‏ایم از همان کتاب است؛ کتابی که برای همه طبقات به ویژه جوانان آموزنده است.

در پایان یکی از حکایات مربوط به شیخ رجبعلی خیاط را یادآور می‏شویم که از عوامل اصلی صعود شیخ به مقامات معنوی و عرفان شده است. فقیه عالیقدر حضرت آیت‏اللّه‏ سیدمحمد هادی میلانی(رض) به این داستان یوسف‏گونه جناب شیخ رجبعلی خیاط اشاره می‏کند و می‏فرماید: به شیخ [رجبعلی خیاط [عنایتی شده و آن به خاطر کف نفسی است که در ایام جوانی به عمل آورده است.» و خود شیخ «ره» این واقعه را چنین نقل کرده است:

در ایام جوانی دختری رعنا و زیبا از بستگان، دلباخته من شد و سرانجام در خانه خلوت مرا به دام انداخت. با خود گفتم: «رجبعلی! خدا می‏تواند تو را خیلی امتحان کند، بیا یک بار تو خدا را امتحان کن! و از این حرام آماده و لذت بخش به خاطر خدا صرف‏نظر کن. سپس به خداوند عرضه داشتم: «خدایا! من این گناه را برای تو ترک می‏کنم، تو هم مرا برای خودت تربیت کن.

سوتیترها:

شیخ رجبعلی، مردی با پیشه خیاطی بود و بر نفس خود فائق آمد و دنیا و مافیها را رها کرد و تا جان در تن داشت ساده زیست و سادگی کرد و به مردم خدمت نمود و در تهذیب نفس خویش و دیگران کوشید و یاد و خاطره بزرگان دین و ادب و فرهنگ را برای ما زنده کرد در بررسی احوال و زندگی شیخ رجبعلی خیاط، آدمی با حکایاتی روبرو می‏شود که خویشتن را در برابر بزرگی روح و شخصیت وی خرد و ناچیز می‏بیند


نوشته شده در : شنبه 6 آذر 1389  توسط : عطر حرم .    نظرات() .

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.