تبلیغات
دعای ملک سلیمان:آیه35سوره ص - اولیای خدا/1

امروز:

اولیای خدا/1

سیر تربیتی آیة الله نخودکی

انسان چیست؟ این سؤالى است که وقتى ماجراى زندگى بعضى را مطالعه مى‏کنى، تمام ذهنت را پر مى‏کند. این گِل متعفن که با «نفخت فیه من روحى»(1)، مسجود ملائکه شد، حال هم مى‏تواند با پیروى از هواى نفس و شیطان، خود را به رده‏هاى پایین‏تر از چهار پا و به طرف گل متعفن بکشاند و هم ظرفیت این را دارد که از فرشتگان بالاتر رود. آیة‏الله نخودکى از این دسته انسان‏هاست. او از کسانى است که سراسر زندگى‏شان نور است. 80 سال عمر وى، «نورٌ على نور» بود.(2) افراد زیادى در طول تاریخ 80 سال عمر را پشت سر گذاشته‏اند؛ اما تعداد معدودى به این رتبه رسیده‏اند. وى چنان از عمر - این مهلت بشر - براى رسیدن به مطلوب بهره جست که انسان غرق تعجب و خجالت مى‏شود. زندگى جریان دارد و روزها از پى هم مى‏گذرند؛ هم براى آنان که از نفس خود، اسبى راهوار، براى طى طریق یار ساخته‏اند و هم براى کسانى که عمرشان «چراگاه شیطان»(3) است و خود چون اسبى رام، مطیع ابلیس هستند.

پدر وى، ملاعلى اکبر، مردى زاهد و پرهیزگار و داراى روشى منحصر به فرد در زندگى بود. هر درآمدى که کسب مى‏کرد، نیمى را براى خانواده خود هزینه مى‏کرد و بقیه را به سادات و فرزندان حضرت زهرا سلام‏ الله ‏علیها اختصاص مى‏داد.

حدود 150 سال پیش در نیمه ماه ذى القعده الحرام، کودکى به نام حسنعلى در یکى از محلات اصفهان به دنیا آمد. پدر وى، ملاعلى اکبر، مردى زاهد و پرهیزگار و داراى روشى منحصر به فرد در زندگى بود. هر درآمدى که کسب مى‏کرد، نیمى را براى خانواده خود هزینه مى‏کرد و بقیه را به سادات و فرزندان حضرت زهرا سلام‏ الله ‏علیها اختصاص مى‏داد.

پدر، این یگانه فرزند خردسال خود را در هر سحرگاه - که خود به تهجد و عبادت مى‏پرداخت - بیدار مى‏کرد و او را با نماز، دعا و راز و نیاز آشنا مى‏ساخت. او از هفت سالگى فرزند را تحت تربیت و مراقبت، انسانی خودساخته و عارف بزرگوار، حاج محمد صادق تخته فولادى قرار داد. این کودک، از همان زمان، به نماز، روزه، مستحبات، نوافل شب و عبادت مى‏پرداخت و تا 11 سالگى که این مرد بزرگ دار فانى را وداع گفت، تحت تربیت وى بود. شیخ حسنعلى از 12 تا 15 سالگى با وجود نداشتن استاد، تمام روزها، جز روزهاى حرام، روزه بود.(4) در ماه محرم، از روز اول تا نهم روزه مى‏گرفت و به آب افطار مى‏کرد و عصر عاشورا، کمى تربت تناول مى‏کرد و شب‏ها تا صبح به عبادت مشغول بود. او تا پایان عمر، دو ماه رجب و شعبان را به رمضان وصل مى‏کرد و ایام البیض(5) هر ماه را روزه مى‏گرفت؛ شب‏ها تا صبح بیدار مى‏ماند و آرام نداشت.

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ              از یمن دعاى شب و ورد سحرى بود

او علاوه بر تهذیب نفس، از اوایل جوانى به کسب دانش و تحصیل علوم مختلف مشغول بود. او خواندن، نوشتن و ادبیات عرب را در اصفهان فرا گرفت و در همین شهر، نزد استادان بزرگ آن زمان به تحصیل فقه، اصول، منطق و فلسفه پرداخت. تفسیر قرآن را از پسر مرحوم کاشفى آموخت و پس از آن، براى تکمیل تحصیلات خود به نجف رفت و از درس‏هاى سیدمحمد فشارکى و سید مرتضى کشمیرى استفاده مى‏کرد.

براى این که با مقام معنوى وى آشنا شویم، به این حادثه که در 24 سالگى او روى داد، توجه کنید:

پدر، این یگانه فرزند خردسال خود را در هر سحرگاه - که خود به تهجد و عبادت مى‏پرداخت - بیدار مى‏کرد و او را با نماز، دعا و راز و نیاز آشنا مى‏ساخت. او از هفت سالگى فرزند را تحت تربیت و مراقبت، انسانی خودساخته و عارف بزرگوار، حاج محمد صادق تخته فولادى قرار داد. این کودک، از همان زمان، به نماز، روزه، مستحبات، نوافل شب و عبادت مى‏پرداخت و تا 11 سالگى که این مرد بزرگ دار فانى را وداع گفت، تحت تربیت وى بود.

جواهرات حاکم اصفهان، ظل السلطان مفقود شد. او عده زیادى از خدمت‏کاران را تحت شکنجه و آزار قرار داده تا اعتراف به دزدى کنند. وزیر او در یک جلسه، نزد آقاى نخودکى و یکى از عالمان، از این آزار و اذیت خبر داد. آقاى نخودکى فرمود اگر قول بدهد دزد را نخواهد من جاى جواهرات را مى‏گویم. و باید دست خط و امضا بدهد که دزد را نمى‏خواهد. بعد از امضا و دست خط ظل السلطان، آقاى نخودکى گفت: در خارج از شهر، در فلان نقطه، قنات متروکه‏اى است؛ در داخل چاه، زمین را حفر کنید؛ جواهرات آن جاست. پس از یافتن جواهرات، وزیر نزد آیة‏الله نخودکى آمد و گفت: ظل السلطان، دزد را مى‏خواهد. آقا گفت: شما چطور تعهد خود را نادیده مى‏گیرید. ظل السلطان گفت: من این حرف را نمى‏فهمم؛ من دزد را مى‏خواهم. آقا گفت: من اول شرط کردم و شما هم قبول کردید و کارى از من ساخته نیست.

ظل السلطان گفت: من دستور مى‏دهم که تو را فلک نمایند تا اقرار کنى. کار که به این جا رسید، شیخ حسنعلى گفت: اگر قرار است من مضروب شوم، تو براى این امر، بهتر هستى. بنابراین، به موکلین و نیروهاى نامرئى که در اختیارش بود، امر کرد تا او را به حیاط باغ حکومتى برده، بر پایه بستند و شروع به چوب زدن کردند و وقتى خدمت‏کاران هم جلو مى‏رفتند، خود مضروب مى‏شدند و فرار مى‏کردند. او نیم ساعت چوب خورد و بعد از این واقعه، او از اصفهان خارج شد و به مشهد مقدس سفر کرد. در مشهد، علاوه بر درس و تحصیل، به تزکیه نفس و ریاضت‏هاى شرعى پرداخت.

پس از آن به اصفهان بازگشت و دوباره براى ادامه تحصیلات به نجف اشرف رفت و بعد براى تزکیه نفس به مشهد بازگشت و در حجره‏اى از صحن عتیق، به امور معنوى مشغول شد. در این سفر، در مدتى بیش از یک سال، هر شب تمام قرآن مجید را در حرم امام رضا علیه‏السلام قرائت کرد و نزد عالمان آن عصر، به کسب علوم ظاهرى پرداخت.

آیة‏الله نخودکى مدتى هم به شیراز رفت و در آن مدت، صبح‏ها در مطب حاجى میرزا جعفر، طبیب مشهور عصر، به معاینه و معالجه بیماران سرگرم بود و عصرها، کتاب قانون بوعلى را نزد وى مى‏خواند. در یادداشتى که از خود آیة‏الله نخودکى به دست آمده، چنین نوشته شده است:

نیست علمى که مرا نیست به آن استقصا                          اى بسا گنج که خوابیده به ویرانه ماست.

وى از تمام علوم ظاهرى و باطنى اطلاع و آگاهى داشت و معتقد بود که بعد از علم توحید، ولایت و احکام شرعیه که تعلم آنها واجب است، تحصیل سایر علوم نیز لازم و پسندیده است. آیة‏الله نخودکى؛ فقه، تفسیر، هیئت و ریاضیات را براى طلاب تدریس مى‏کرد؛ ولى در فلسفه و علوم الهى با آن که متبحر کامل بود، تدریس نداشت و معتقد بود که طالب این علم، باید ابتدا اخبار معصومین علیهم‏السلام را کاملاً مطالعه کرده باشد و علم طب را نیز بداند و در حین تحصیل، باید به تزکیه نفس بپردازد؛ زیرا پیامبر، ابتدا مردم را تزکیه و تصفیه مى‏کرد و بعد کتاب و حکمت. بخشى از معضلات علم حکمت و فلسفه جز به مکاشفه حل شدنى نیست و... .

پی‌نوشت‌ها:

1. ص (38)، آیه 72.

2. نور (24)، آیه 35.

3. دعاى مکارم اخلاق امام سجاد علیه السلام.

4. روز عید فطر و قربان.

5. 13، 14 و 15 هر ماه را ایام البیض مى‏گویند.

منبع: کتاب نشان از بی‌نشان‌ها

لینک مطالب مرتبط :

 - چرا کربلایی کاظم؟! 

 - عاقبت بی‌توجهی به همسایه 

 - چند سئوال در محضر علامه طباطبایی (ره) 

 - وصیت شیخ حسنعلی نخودکی به فرزندش 


آیت الله سید عبدالکریم رضوی کشمیری

آیت الله سید عبدالکریم رضوی کشمیری در تاریخ 1343 هجری قمری در یک خانواده کاملا" روحانی و سیادت در نجف اشرف چشم به جهان گشود.
از طرف پدر به جد بزرگوارش اسوه علم و عرفان آیت الله سید حسن کشمیری و از طرف مادر به فقیه متبحر آیت سید محمد کاظم یزدی صاحب کتاب عروة الوثقی منتسب بود.
والدین
والد ایشان ، حجة الاسلام سید محمد علی کشمیری بود که در کربلا به دنیا آمد و پس از مراحل تحصیل، داماد آیت الله سید محمد کاظم یزدی شد و به زهد و تعبد و روحانیت، معروف و مشهور بودند.
استاد می فرمودند:









پدرم فاضل بود اما در حد اجتهاد نبود.
به من علاقه وافری داشت، لکن به خاطر زهد زیاد و جو تند و سخت حوزه علمیه نجف آن روز نسبت به عرفا و علمای اخلاق ( که نسبت صوفی گری به آنها می دادند ) به من که دوستدار این علما بودم و دنبال آنها می رفتم، سختگیری می کرد و مرا از رفتن نزد مرحوم قاضی ( که منسوب به تصوف می دانستند ) منع می کردند .
گاهی از کفشدار حرم امیرالمؤمنین علیه السلام سئوال می کرد:
عبدالکریم به حرم آمده است؟
اگر می گفت: او را ندیدم، آن روز با من حرف نمی زد.
وقتی که سوار ماشین می شدم تا از نجف به کربلا برای زیارت بروم، تا درون ماشین همراهم می آمد و سفارش بسیار می کرد و می گفت:


اگر به بغداد بروی (آنروز بغداد از همه شهرهای عراق بدتر بود) تو را عاق می کنم.
وقتی از پدرم اجازه زیارت کاظمین که کنار بغداد بود می خواستم نمی گذاشت و می گفت: دو امام در آنجا مدفون هستند ، اگر پایت به بغداد بیفتد به ریش سفید امیرالمؤمنین عاقت می کنم.
به ناچار، روزی به حرم جدم امیرالمؤمنین علیه السلام رفتم و از فشارهای پدرم شکایت کردم. پدرم حضرت علی علیه السلام را در خواب دید که امام با اشاره دست، و کلام شیوا فرمودند: « من از شکم تا سر عبدالکریمم»
بعد از آن پدرم خیلی به من کاری نداشت.
پدرم دعای کمیل و احتجاب و یستشیر را خود می خواند، و مرا به خواندن آن سفارش می کرد و می گفت: پدر من آقا سید حسن مرا وصیت به خواندن دعای یستشیر کرده است.
پدرم با مرحوم آیت الله شیخ عبدالکریم حائری یزدی دوست و رفیق بود به همین خاطر نام مرا عبدالکریم گذاشت و علاقه ایشان به لباس مقدس روحانیت موجب شد که هنوز مو بر صورتم روییده نشده بود که مرا به لباس روحانیت ملبس کرد.
وقتی مریضی به پدرم مراجعه می کرد، مقداری تربت امام حسین علیه السلام که قریب به سیصد سال قدمت داشت و قدری بوریا ( حصیر) همراه آن بود، چوب بوریا را در لیوان آب می زد و به مراجعین می داد و شفا پیدا می کردند.

آنقدر استفاده کرد که آن چوب بوریا ( یا حصیر) سیاه شده بود.
استاد می فرمودند: شبی در خواب دیدم تسبیح به دست من است و پاره شد. تعبیر آن را پرسیدم، گفتند:
بزرگ قوم شما از دنیا می رود و بین اقوام فاصله می افتد، همینطور هم شد، پدرم در سن 56 سالگی در نجف اشرف از دنیا رفت و میان اقوام فاصله افتاد.
[ از جمله کرامات جد ایشان که مشهور و بعضی در کتب مقاتل نقل کرده اند این است که عده ای از ترکهای ایران به کربلا مشرف شدند و از ایشان درباره قبر ششماهه امام حسین علیه السلام حضرت علی اصغر سؤال کردند، فرمودند:
یک شب مهلت بدهید تا جوابتان را بدهم.
با توسل به ساحت مقدس ابا عبدالله الحسین علیه السلام، در عالم خواب ( یا مکاشفه) امام علیه السلام می فرمایند:
« علی اصغر روی سینه ام ( یا در کنارم) قرار دارد»
و روز بعد جواب آنها را می دهد. ]مادر و جد مادری
مادر استاد زنی پاکدامن ، مؤمنه و فرزند آیت الله سید محمد کاظم یزدی بود ( که ایشان از نظر شهرت مرجعیت و فقاهت در نزد علما زبانزد بود )
ایشان در سال 1337 در نجف اشرف جهان را بدرود گفت.
شجره سیادت
استاد می فرمودند: ریشه سیادت ما به حضرت موسی مبرقع فرزند بلافصل امام جواد علیه السلام می رسد که در قم مدفون است.
ما اصلا" قمی هستیم لکن اجداد پیشین ما به هند رفتند که یکی از آنان بسیار ممتاز و فرزانه بود به نام آقا سید حسین قمی کشمیری، که الان قبرش در کشمیر هند است و برای او نذر می کنند و قبرش را زیارت می کنند، او دارای کرامات بسیاری بود که مناظره ایشان با یک ناصبی مخالف از جمله قضایای جالب است.
( یکی از اهل باطل نزد آقا سید حسین کشمیری که مشغول وضو گرفتن بود می آید و می گوید:
دلیل حقانیت مذهب ما و باطل بودن مذهب شما یکی این است که من می توانم از زمین چند متر به طرف آسمان پرواز کنم و شما نمی توانید.
ایشان می فرماید: شما این کار را انجام دهید.
وقتی چند متر به طرف آسمان بالا می رود آقا سید حسین کفش پای خود به طرف او پرتاب می کند و کفش آنقدر بر سر این ناصبی می خورد که او را به زمین می اندازد، خجالت زده می شود و می رود. )
تحصیلات و اساتید
استاد از اوائل طفولیت به دستور والد به علوم دینی روی آوردند، چون حافظه و استعداد قوی داشتند ترقی ایشان سریع بود تا جائی که روزی میشد که یازده درس ( از فقه و اصول و فلسفه و ادبیات و ...) تدریس می کردند. درباره اساتید
خودشان فرمودند: مقداری از سطح را نزد آقا شیخ مجتبی لنکرانی و مکاسب را نزد شیخ راضی تبریزی و قسمت استصحاب و تعادل و تراجیح را نزد آیت الله بهجت، و کفایة الاصول را نزد شیخ محمد حسین تهرانی و شیخ عبدالحسین رشتی خواندم.

فلسفه را نزد شیخ صدرا بادکوبه ای و حاج آقا فیض خراسانی تلمذ کردم. مقداری از اسفار را نزد شیخ عبدالحسین رشتی خواندم.استاد در درس آیات عظام و بزرگانی همانند میرزا حسن بجنوردی و شیخ علی محمد بروجردی و سید عبدالهادی شیرازی و شیخ عبدالاعلی سبزواری و شیخ کاظم شیرازی و سید ابوالقاسم خوئی شرکت و بهره ها بردند.
لکن عمده استفاده ایشان در فقاهت از محضر مرحوم آیت الله خوئی
( ره) بوده است تا جائی که در اجازه نامه اجتهادی که برای استاد نوشتند، این چنین مرقوم داشتند.
« یحرم علیه التقلید فیما یستبط.
آنچه از ادله استنباط کنند حرام است تقلید کنند.
( و شفاها" هم اجتهاد ایشان را متذکر شدند.) »
از مرحوم آیت الله حاج آقا بزرگ طهرانی اجازه روائی داشتند، و فرمودند:
من در ایام تحصیل کفایة الاصول را شرح نوشتم و آیت الله خوئی و آیت میلانی تفریظ نوشتند، ولی همه نوشته جات و اجازات و دفتر اخلاق و اذکار را صدامیان به غارت بردند.
به دنبال اولیاء خدا
استاد از طفولیت با جذبه ای که در نهادشان بود، به سوی حق و اولیاء الهی و کشیده می شدند.
با اینکه نوجوان بودند ملاقات با بزرگان نصیبشان می شد و آنها را دوست می داشت، فرمودند: « من از اول دنبال پیرمردها بودم و رفیق جوان کم داشتم... و هر کدام را می دیدم که بوئی از طریق اهل بیت - ع - برده باشد دستورالعملی از آنها می گرفتم. »
اولین کسی که ایشان را در کوچکی متذکر شد که دنبال حقایق برود مرحوم شیخ مرتضی طالقانی بود. استاد فرمودند: « نزدیک مدرسه جد ما سید کاظم یزدی ، با بچه های کوچه هم سن و سال بازی می کردم .
شیخ تا مرا دید اشاره کرد بیا نزدم، به نزدش رفتم و فرمود :
در مغزت نور است با بچه ها بازی نکن که تو به درد بازی نمی خوری!! »
آغاز تحول
عرفای بزرگ آغازی از تحول درونی دارند . استاد هم از این قاعده مستثنی نبودند.
کلامی که آیت الله شیخ مرتضی طالقانی قدس سره به ایشان فرمودند از جمله این نقاط بوده است ، این واقعه در سنین طفولیت تقریبا" حدود هفت، هشت سالگی ( 1350 یا 1351ه ق)، اتفاق می افتد در حالی که شیخ مرتضی استادی در سن قریب هفتاد سالگی بوده است .
بیش از ده سال ( تا سن 21 سالگی) استاد به ایشان متصل بوده و حتی فرمودند: سالها هم حجره ایشان بودم .
شجره اساتید اساتید اخلاق و عرفان ایشان به دو طریق به آقا محمد بید آبادی متصل می گردد، چنانکه آقا سید احمد کربلائی فرموده بود که عرفاء حقه نجف اشرف شجره اساتید خویش را به عارف کامل آقا محمد بید آبادی می رسانند.
اول:
سید عبدالکریم کشمیری متوفی 1419ه ق،
سید علی آقا قاضی 1366،
سید احمد کربلائی 1332،
ملا حسینقلی همدانی 1311،
سید علی شوشتری 1283،
سید صدرالدین کاشف دزفولی 1258
آقا محمد بید آبادی 1198.
دوم:
سید عبدالکریم کشمیری،
شیخ مرتضی طالقانی متوفی 1364ه ق،
آخوند ملا محمد کاشی 1333،
آقا محمد رضا قمشه ای 1306،
سید رضی مازندرانی 1270،
آخوند ملا علی نوری 1246
آقا محمد بید آبادی 1198ه ق
هجرت از نجف
از استاد سئوال شد :
با همه علاقه به نجف چرا به ایران آمدید؟
فرمود:

روزی در صحن امیرالمؤمنین علیه السلام بودم کسی از من پرسید:
صدام چطور آدمی است؟
گفتم: کلب عقور « سگ گزنده و نیش زن است.»
فردا بعضی از آشنایان برایم خبر آوردند که اسم تو را حزب بعث در لیست دستگیر شوندگان و اخراجی ها نوشتند.
صدام هم کسی نبود که از این مسائل به سادگی بگذرد، لاجرم با خوف و عواقب بعدی و اصرار بعضی به ایران آمدم با دست خالی، حتی دفتر جزوات اذکار و اخلاق را از من گرفتند.
تألیفات
وقتی از استاد درباره نوشتن جزوات درسی و اخلاقی و ذکری سؤال شد، فرمودند:من درسهای اخلاق شیخ مرتضی طالقانی را نوشتم، جزوه اذکار و اوراد که از بزرگان گرفتم داشتم، و کفایة الاصول آخوند خراسانی را شرح نوشتم و آیت الله خوئی و آیت الله میلانی بر آن تفریظ نوشتند.
اشعاری هم به عربی سروده ام لکن همه آنها را وقتی از عراق به ایران می آمدم بعثی ها از من گرفتند و از بین بردند و هیچ دفتر و یادداشتی برایم نماند.
اقامت در ایران
بارها صحبت می شد که استاد به عراق باز گردند، با دید درونی می فرمودند :
نه، صدام کسی نیست که به او اطمینان کرد ( همانطور که بسیاری از علماء را کشت) چنانکه با دیگران چه ها که نکرد.
فرمودند: یک بار گفتم با قرآن استخاره بگیرم ببینم چه می آید، این آیه آمد « لا تعثوا فی الارض مفسدین
در روی زمین به فساد نکوشید ( هود: 85)
که نهی در رفتن آمد. »
نامه مرحوم آیت الله خوئی جناب علامه حجة الاسلام سید عبدالکریم رضوی کشمیری دام موفقا"
بعد از تحیت طیبه و دعا برای دوام صحت شما و شفای عاجل؛ نامه ای که متضمن تصمیم قطعی برای بازگشت شما به نجف اشرف است به ما رسید و بسیار مسرور شدیم؛ چرا که حوزه علمیه نجف اشرف، به امثال شما بسیار نیاز دارد، خداوند شما را برای خدمت دین موفق بدارد.
اما آنچه ما از سیره پسندیده و طیبه شما از نجف اشرف دیدیم، از مسائل مربوط به سیاست پرهیز شده و مورد شهادت ما است.
و نیز این مطلب که تمام علاقه شما در وظائف دینیه و سلوک حسن صرف می باشد.
و این نامه من به منزله شهادت کتبی درباره سلوک شما در حوزه علمیه نجف اشرف می باشد. با وجود این، من تضمین می کنم که هر گاه نیاز به شهادت شفاهی هم باشد، نزد ما مانعی از این گونه شهادت نیست.
من منتظر قدوم شما به نجف اشرف هستم تا حوزه علمیه نجف اشرف از وجود مبارک شما استفاده کند. وفقکم الله
تعالی لما فیه الخیر و الصلاح، فإنه سبحانه ولی التوفیق و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته.
تاریخ 9 جمادی الاولی 1406 الخوئی
اقامت در قم تا وفات

استاد بعد از ورود به ایران در قم اقامت داشته و به تربیت انفاس مستعد پرداختند .
ایشان قریب ده سال کسالت داشتند و چند بار هم سکته کردند.
در تاریخ 30 آبان 1374 مانند همان مطلب که امیرالمؤمنین علیه السلام بر کفن سلمان نوشت می فرمود:


سفر مرگ نزدیک است اما دست خالی هستم.
می فرمود: مرگ در پیش است و شوخی نیست!
چند بار سؤال شد آقا در چه حالی هستید؟
می فرمود: در حال نزع ( جان دادن) .
فرمود: آقاسید هاشم حداد را در خواب دیدم بمن گفت چرا غمناکی؟ فرج نزدیک است.
به دفعات این شعر را می خواند:
کجا رفتند آن رعنا جوانان کجا رفتند آن پاکیزه جانان
همه بار سفر بستند و رفتند
مرا خونین جگر کردند و رفتند بعد می فرمودند: همه رفتند و آخری آنها سید هاشم حداد بود.
تذکر موت و زمزمه پرواز گاهگاهی برزبان ایشان جاری بود، تا جائی که وقتی به ایشان بعضی واردین عرض می کردند: آقا بسیاری توضیح المسائل نوشته اند ... !
در جواب می فرمودند: مرگ در پیش است، و این آیه را می خواندند :
و ما جعلنا لبشر من قبلک الخلد افان مت فهم الخالدون. کل نفس ذائقه الموت.
ای پیامبر پیش از تو برای هیچ انسانی جاودانگی قرار ندادیم ، آیا اگر تو بمیری آنان جاوید خواهند ماند ؟ هر انسانی طعم مرگ را می چشد . سوره انبیا / 34 و 35
عشق به نجف اشرف بقدری در دلش بود که مشتاق بود به آنجا باز گردد ودر کنار قبر جدش امیرالمؤمنین علیه السلام دفن شود.
لیکن اواخر عمر زمزمه قم و حرم حضرت معصومه علیهما السلام را می کرد و می فرمود :
اگر مُردم مرا در حرم حضرت معصومه علیهما السلام دفن کنید.
بعضی دوستان می گفتند: آقا انشاء الله شما نجف می روید...
اما همان خواست ایشان، جنبه عملی پیدا کرد ...
وفاتآخرالامر این مصباح هدایت در اواخر ماه مبارک رمضان 1419 در قم سکته می کنند، دوستان ایشان را به بیمارستان شرکت نفت تهران انتقال می دهند و حدود سه ماه در بیهوشی بودند، تا اینکه در روز چهارشنبه 18 فروردین 1378 مطابق با 20 ذی الحجه 1419 در سن 74 سالگی به لقاء محبوب شتافت.
جنازه شریفش را از تهران به قم منتقل و پس از تغسیل و تکفین آیت الله بهجت دام توفیقاته در صحن حرم حضرت معصومه علیها السلام بر آن نماز گزاردند.
به دستور مقام معظم رهبری، جنازه شریفش در قسمت بالا سر حرم حضرت معصومه سلام الله علیها جنب قبر دیگر شاگرد آقا سید علی آقا قاضی یعنی علامه سید محمد حسین طباطبائی دفن نمودند.
والسلام علیه یوم یبعث حی


 

مکاشفه ملامحمد تقى مجلسى (ره)

مرحوم ملامحمد تقى مجلسى (ره) مىفرماید: در اوایـل بـلـوغ در پى کسب رضایت الهى بودم و همیشه به خاطر یاد او ناآرام بودم، تا آن که بین خـواب و بـیـدارى حـضـرت صاحب الزمان(عج) را دیدم که در مسجد جامع قدیم اصفهان تشریف دارنـد.

بـه آن حضرت سلام کردم و خواستم پاى مبارکشان را ببوسم، ولى نگذاشتند و رفتند.

پس دست مبارک حضرت را بوسیدم و مشکلاتى که داشتم، از ایشان پرسیدم .

یکى از آنها این بود که من در نـماز وسوسه داشتم و همیشه با خود مىگفتم اینها آن نمازى که از من خواسته‌اند، نیست لذا دائمـا مـشغول قضا کردن آنها بودم و به همین دلیل نماز شب خواندن برایم میسر نمىشد.

در این بـاره حکم را از استاد خود، شیخ بهایى(ره) پرسیدم .

ایشان فرمود: یک نماز ظهر و عصر و مغرب را بـه قـصـد نـمـاز شـب بجا آور.

من هم همین کار را مىکردم .

در این جا از حضرت حجت (عج) این موضوع را پرسیدم فرمودند: نماز شب بخوان و کار قبلى را ترک کن .

مسائل دیگرى هم پرسیدم که یـادم نیست .

آنگاه عرض کردم: مولاى جان، براى من امکان ندارد که همیشه به حضورتان مشرف شوم، لذا تقاضا دارم کتابى که همیشه به آن عمل کنم، عطا بفرمایید.

فـرمـودنـد: کـتـابى به تو عطا کردم و آن را به مولا محمد تاج داده‌ام، برو و آن را از او بگیر.

من در همان عالم مکاشفه آن شخص را مىشناختم .

از در مـسـجـد، خارج شدم و به سمت دار بطیخ (محله‌اى است در اصفهان) رفتم وقتى به آن جا رسیدم مولامحمد تاج مرا دید و گفت: حضرت صاحب الامر (عج) تو را فرستاده‌اند؟ گفتم: آرى.

او از بـغـل خـود کـتـاب کـهـنه‌اى بیرون آورد، آن را باز کردم و بوسیدم و بر چشم خود گذاشتم و بـرگشتم و متوجه حضرت ولى عصر (عج) شدم .

و در همین وقت به حال طبیعى برگشتم و دیدم کتاب در دست من نیست .

به خاطر از دست دادن کتاب، تا طلوع فجر مشغول تضرع و گریه و ناله بـودم .

بـعد از نماز و تعقیب، به دلم افتاده بود که مولامحمد تاج، همان شیخ بهایى است و این که حضرت او را تاج نامیدند به خاطر معروفیت او در میان علما است، لذا به سراغ ایشان رفتم .

وقتى به محل تدریس او رسیدم، دیدم مشغول مقابله صحیفه کامله [سجادیه] هستند.

سـاعـتـى نـشـستم تا از کار مقابله فارغ شد.

ظاهرا مشغول بحث و صحبت راجع به سند صحیفه سجادیه بودند، اما من متوجه این مطلب نبوده و گریه مىکردم .

نزد شیخ رفتم و خواب خود را به او گفتم و به خاطر از دست دادن کتاب گریه مىکردم .

شیخ فرمود: به تو بشارت مىدهم زیرا به علوم الهى و معارف یقینى خواهى رسید.

گرچه شیخ این مطلب را فرمود اما قلب من آرام نشد.

با حالت گریه و تفکر خارج شدم تا آن که به دلم افتاد به آن سمتى که در خواب دیده بودم، بروم .

به آن جا رفتم وقتى به محله دار بطیخ که آن را در خـواب دیـده بودم، رسیدم، مرد صالحى را که اسمش آقا حسن تاج بود، دیدم همین که او را دیدم سلام کردم .

گـفت: فلانى، کتاب‌هایى وقفى نزد من هست هر کس از طلاب که آنها را مىگیرد به شروط وقف عـمـل نمىکند، ولى تو عمل مىکنى .

بیا و به این کتاب‌ها نگاهى بینداز و هر کدام را احتیاج دارى، بردار.

بـا او بـه کتابخانه‌اش رفتم و اولین کتابى که ایشان به من داد، کتابى بود که در خواب دیده بودم، یـعـنـى کتاب صحیفه سجادیه .

شروع به گریه و ناله کردم و گفتم: همین براى من کافى است و نـمىدانم خواب را براى او گفتم یا نه .

بعد از آن به نزد شیخ بهایى آمده و نسخه خودم را با نسخه ایـشان تطبیق و مقابله کردم .

نسخه جناب شیخ مربوط به جدپدر او بود که ایشان از نسخه شهید اول و او هـم از نـسـخـه عمید الرؤسا و ابن سکون برداشته بود.

این دو بزرگوار صحیفه خود را با نـسـخـه ابـن ادریس بدون واسطه یا با یک واسطه اخذ کرده بودند و نسخه‌اى که حضرت صاحب الامر به من عطا فرمودند، از خط شهید اول نوشته شده بود و حتى در مطالب حاشیه، کاملا با هم موافقت داشتند.

بـعـد از مـقـابـلـه و تطبیق نسخه خودم، مردم نزد من آمده و شروع به مقابله نمودند و به برکت حـضرت حجت (عج)، صحیفه کامله [سجادیه] در شهرها مخصوصا اصفهان مثل آفتاب ظاهر شد و در هـر خـانه‌اى از آن استفاده مى‌شود، و خیلى از مردم صالح، و اهل دعا و حتى بسیارى از ایشان، مـسـتجاب‌الدعوه شدند.

و اینها همه آثار معجزاتى از حضرت صاحب الامر (عج) است و آنچه خداى متعال از برکات صحیفه سجادیه به من عنایت فرمود، نمىتوانم به شمار آورم .

منبع:

کتاب العبقرى الحسان که داراى پنج بخش است که جلد اول آن سه بخش و جلد دوم دو بخش است. مطالب ارائه شده مربوط به جلد اول، بخش دوم (المسک الاذفر) و جـلـد دوم، بـخـش اول (الـیـاقوت الاحمر) مىباشد.


نوشته شده در : شنبه 6 آذر 1389  توسط : عطر حرم .    نظرات() .

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.