تبلیغات
دعای ملک سلیمان:آیه35سوره ص - حکایاتی از آیت الله بهاء الدینی(ره)

امروز:

حکایاتی از آیت الله بهاء الدینی(ره)



ضرر سیگار و لطف امام رضا علیه السلام

آقا می فرمودند:
« در جوانی به سیگار مبتلا شدم، گرچه حضرت رضا علیه السلام ضررش را از من برداشتند و بدنم با آن گرم می شد، اما اصل کار اشتباه بود. »
یکی از دوستان صمیمی و ارادتمندان قدیمی آقا می گفت: یک بار که ایشان خدمت حضرت رضا علیه السلام مشرف می شوند، عرض می کنند:
« ما درباره سیگار نگران هستیم یا این سیگار را از ما بگیرید، یا ضررهایش را بردارید. »
مدتی نگذشت که مکرر می فرمودند:
« سیگار برای ما ضرر ندارد، ضررش را از ما برداشتند! »

تا این که در سال 1370 که بیماری آقا شدت یافت به دستور رهبرانقلاب ، در یکی از بیمارستانهای تهران، بستری شدند. هنگامی که از ریه آقا عکس برداری شد مجاری تنفسی سالم، طبیعی و بدون هیچ عارضه ای مشاهده گردید!

سفارش حضرت رضا علیه السلام

یکی از ارادتمندان ایشان می گوید:
« روزی به این فکر افتادم که به «آقای امجد» ( یکی از علمای برجسته حاضر) بگویم که به آقا سفارش کند کمی بیش تر ما را مورد عنایت (معنوی) قرار دهد.
تا این که یک روز، نزدیک غروب، دیدم آقا از در خانه ما به طرف علی بن جعفر(ع) قدم زنان می روند. طرف جنوبی علی بن جعفر(ع)، پشت باغ بهشت، زمین خالی بود که آقا به آن جا می رفتند. مقداری چای داخل فلاسک ریختم و استکان و مقداری نبات برداشتم و پشت سر آقا حرکت کردم، تا رسیدیم به جوی آبی که آن جا بود. کنار جوی آب، گیاه هم بود.
آقا لب جوی رو به شرق نشستند و من هم به احترام ایشان، مقابل ایشان نشستم. ایشان فرمود:
« بیا این جا بنشین، پشت به حضرت رضا علیه السلام نکن!»

من هم زود بلند شدم و آن طرف نشستم و چای برای ایشان ریختم و ایشان در حال فکر بود. ایشان غالباً در حال تفکر بود. ناگهان رو به من کرده و فرمود:
« فلانی سفارش زید و عمرو، برای ما فایده ای ندارد، شما باید کاری کنی که حضرت رضا علیه السلام سفارشت را بکند و من راه سفارش حضرت رضا علیه السلام را به تو می گویم. و آن هم اولش این است که دست از زرنگی برداری. اگر دست از زرنگ بازی برداشتی، حضرت رضا علیه السلام می گوید: شیخ را داشته باش؛ و اگر رفتی دنبال زرنگی، که رفتی. »

این در حالی بود که هنوز من به آقای امجد چیزی نگفته بودم، فقط در نظرم بود که بگویم. البته دو سه روزی دنبال ایشان بودم، که در همین خلال آقا فرمود: سفارش زید و عمرو برای ما فایده ای ندارد.

عنایات حضرت رضا علیه السلام

طلبه ای نقل می کندد:
یک بار، شب عید غدیر در خدمتشان بودیم. طلبه های زیادی حاضر بودند. یکی گفت: فردا به حساب عید غدیر می آییم این جا و کباب می خوریم. یکی دیگر از آقایان که از سادات بود گفت: خشکه اش را به ما بدهید قبول داریم، و ما می دانستیم ایشان پولی برای این کارها ندارد.
از این جهت دیدم آقا سرخ شد و خیلی ناراحت شد، ولی یک مرتبه دست برد و یک پولی به آن آقا سید محترم داد، تا بین طلاب تقسیم کند و به هر کدام پنجاه تومان بدهد. سید هم گفت: من اول پنجاه تومان خودم را برمیدارم؛ چون می دانم آقا غیر از این، پولی ندارد. اول پول خودش را برداشت، بعد شروع کرد به تقسیم کردن.
جالب این بود که پول به تمام افراد حاضر رسید و به اندازه حاضرین در آن جا بود. بعداً مسأله را از ایشان پرسیدیم، فرمود:
« گاهی پول هایی مستقیماً از حضرت رضا علیه السلام به دستمان می رسد. »

گرفتاری رفع می شود!

امیر شهید صیاد شیرازی نقل می کرد:
وقتی خیلی گرفتار بودم در درگیری جنگ آمدم خدمت آیت الله بهاء الدینی. به محض ورود، ایشان فرمود:
« گرفتاری رفع می شود. »
من آرام شدم، بعد از مدت کوتاهی که مشکل برطرف شد، آمدم خدمتشان، فرمود:
« دیدی گرفتاری رفع شد. »

آماده پذیرایی

امیر شهید سپهبد صیاد شیرازی می فرمود:
« در دوران جبهه و جنگ هرگاه ما مشکلی پیدا می کردیم اگر ممکن بود خود را خدمت آقا می رساندیم و با دیدن و زیارت ایشان و فرمایشات حضرتش آرامش می یافتیم، یک وقت آمدم و بی موقع به خیال خود رسیدم و در فکر بودم که مزاحم آقا خواهم بود، چون ساعت یک بعد از نیمه شب بود، در را زدم، درب را باز کردند و گفتند: بفرمایید. وقتی وارد شدم دیدم آقا آماده نشسته و سماور و چای نیز آماده است، خوشحال شدم که در آن وقت ایشان آماده پذیرایی من بودند، آقا فرمود:
« بله خدایی که شما را از جبهه می فرستد اینجا، ما را هم آماده می کند. »

آن ذکر را نگو!

یکی از ارادتمندان آقا می گفت:
خدمت ایشان نشسته بودم یک مرتبه فرمود:
« به فلانی تلفن کن و بگو آن ذکر را نگو. »
و من تلفن کردم به آن شخص و گفتم. او هم آن ذکر را ترک می کند و بعد گفته بود: هیچ کس از آن ذکری که من بنا داشتم بگویم خبر نداشت.

 


عیال شما خوب می شود!

ارادتمند دیگری می گفت:
« عیال من مرض بدی داشت و حاج آقا حمید فرزند بزرگ آقا هم مرضی بدخیم داشت.
آقا فرمود که ختم صلواتی برای شفای عیالم و ختم صلواتی هم در منزل حاج آقا حمید بگیریم برای شفای ایشان. در منزل حاج آقا حمید ختم را گرفتیم. بعد از جلسه آقا فرمود:
« عیال تو خوب می شود و حاج آقا حمید خوب نمی شود. »
و همانطور شد. حاج آقا حمید فرزند آقا مرحوم شد و عیال من خوب شد. »

ما که آدم زیادی نمی بینیم!

یکی از نزدیکان آقا می گفت:
« روزی در خدمت آقا از شهر خارج شدیم در مسیر که می رفتیم، روز تعطیلی شلوغی بود و ایام تفریح و گردش و رفتن به صحرا. عده زیادی به دشت و بیابان ریخته بودند. من خدمت آقا عرض کردم: ببینید چقدر آدم!
آقا نگاهی کردند و فرمودند:
« ما که آدم زیادی نمی بینیم! »

اینها روی آتشند!

آن ارادتمند دیگر آقا می گفت:
« در خدمت آقا از قم خارج شدیم، آقای حاج آقا عبدالله فرزند آقا هم رانندگی می کرد دو طرف جاده مردم ریخته بودند در صحرا و بیابان بازی می کردند. آقا فرمود:
« حاج آقا عبدالله نگاه نکن، به من هم فرمود فلانی نگاه نکن. نگاه نکن آتش است. آنها در آتشند، نه روی سبزه، نگاه نکنید. اینها در مزارع مردم سبزی ها را پایمال می کنند و خرابی به بار می آورند. »

به خوراکی ها لب نزد

آقای حیدری کاشانی می گوید:
« وقتی در خدمت آقا سفری به مشهد رفتیم در یکی از شهرها دوستی داشتم چیزهایی خوردنی عقب اتومبیل گذارد اما هر وقت ما آمدیم از آن استفاده کنیم آقا لب نزد و ما می دانستیم چشم برزخی ما بسته است و واقعیت را نمی بینیم. در مسیر شاهرود کنار خیابان به مسجدی رسیدیم. آقا فرمود:
« همین جا نماز می خوانیم، در مسجد غذایی هم می خوریم و می رویم. »
نماز می خواندیم که امام جماعت که آقای محترمی است آمد و اصرار کرد که به منزل او برویم. آقا فرمود:
« او دلش می خواهد ما به منزل او برویم، چرا رد کنیم. »

رفتیم چایی خوردیم. از خوردنیهای تعارفی یک خربزه را باز پاره کردیم، آقا لب نزد و فرمود:
« همین جا بماند. »
خلاصه خوراکیها در دید و مزاق من تلخ و سیاه شد و دانستیم حسابی است که ایشان با آن سعه صدر لب نمی زند. بعد برای ما روشن شد که ایشان می دید آن را که ما نمی دیدیم. همه آنها که در خدمت آقا بودند نیز به خاطر نخوردن ایشان از آن خوراکیها استفاده نکردند.
« اللهم ارنی الاشیاء کما هی » یکی از دعاهای مکرر ائمه معصومین علیهم السلام است. باید از چاه طبیعت بیرون آمد، تا والی مصر وجود و سلطان سریر شهود شد. »

این نماز نیست که ما می خوانیم

باز ایشان نقل می کند:
« روزهای اولی بود که خدمت این مرد الهّی تشرّف پیدا کرده بودم. نماز مغرب را اقتدا کردم. ولی در همان رکعت اول نماز نمی دانم چه شد افکاری مرا به خود مشغول کرد و نماز و حمد و سوره و رکوع و سجود، افعالی بود که چون دستگاه اتوماتیک و خودکار انجام می شد.
تا پایان نماز مغرب این سردرگمی دامنگیرم بود. به محض اینکه آقا سلام نماز را داد صدا زد:
فلانی، عرض کردم: بله. فرمود:
« این نماز نیست که ما می خوانیم. »
گفتم: بله آقا حق با شماست. و دیگر ایشان چیزی نفرمود. من هم چیزی نگفتم و دیگر هم به روی من نیاورد. »

گِله از بد زبانی

یکی از دوستان اهل علم  گفت:
« روزی لباس خوبی پوشیده بودم، می آمدم خدمت آقا برسم. باران آمده بود، گل و آب جمع شده بود، ماشینی آمد زد توی آبها، و آب گل آلود را به سر تا پای من ریخت.
خیلی ناراحت شدم، که حال باید برگردم منزل لباس عوض کنم. از ناراحتی شروع کردم بد و بیراه به صاحب اتومبیل و راننده گفتن و خیلی پرخاش کردم. بعد آمدم لباسها را عوض کردم، همان روز یا روز بعد رفتم خدمت آقا، تا نشستم آقا شروع به صحبت کردند و ابتدا به ساکن فرمود:
« زیبنده نیست اهل علم بدزبانی کند. حال گیرم یک ماشین هم آمد زد به آب و گل و لباسها را آلوده و گل آلود کرد، نباید انسان متانت را از دست بدهد و بد بیراه بگوید. »
و این گونه، تمام واقعه را فرمود بطوری که کسی هم نمی دانست طرف سخن کیست. »

این افکار غربی چیست؟

یکی ازاطرافیان ایشان نقل می کند:
« روزی در خدمت آقا به منزل یکی از ارادتمندان ایشان رفتیم و ناهار نیز آنجا بودیم. از قراری که بعد متوجه شدیم صاحب منزل پدر پیری داشت که در حال نشستن باید پای خود را دراز کند واز قضا آن پدر هم نسبت به آقا علاقمند و از ارادتمندان قدیمی آقا بود.
فرزند ایشان که صاحب بیت و دعوت کننده بود، از روی ارادت زیاد به آقا، پدر را قبل از آمدن آقا منتقل می کند به منزل برادرش که در مقابل ایشان پایش دراز و در حال استراحت و خوابیدن نباشد.
آقا پس از ورود به منزل و قدری نشستن، رو می کند به صاحب خانه و می فرماید:
« اگر پدر شما هم اینجا بودند قدری خستگی ایشان رفع می شد. »
و با ناراحتی فرمود:
« این افکار غربی یعنی چه؟ غربی ها فکر می کنند پدر پیر خود را مخفی می کنند، اِه اِه این چه طرز تفکری است، برید ایشان را بیاورید، ما می خواهیم ایشان را ببینیم. »
صاحب منزل با شنیدم این عبارت زود رفت و پدر را آورد و چه اندازه آقا خوشحال شد و چقدر آن پدر پیر خوشحال و چه اندازه ما مجلسیان از این مراد و مرید قدیمی که بهم رسیده بودند بهره بریدم. »

طهارت باطنی

یکی از ارادتمندان آقا نقل میکند:
« من سالهای قبل گاهی خدمت آیت الله بهاء الدینی می رسیدم و چند مرتبه در مسجد چهارده معصوم(ع) که به فرمان آقا ساخته شده است، خدمتش رسیدم. در یکی از دفعات که می خواستم خدمت آقا مشرف شوم، یکی از دوستان به من گفت: من هم با تو بیایم تا خدمت آقا برسیم.
 گفتم: مانعی نیست. به مسجد رفتیم. فردی که آنجا بود، رفت خدمت آقا اجازه بگیرد. وقتی برگشت گفت: آقا فرمود:
« خود ایشان تنها بیاید. »
من به دوستم گفتم: شما بیرون باش، آقا فرموده است: من تنها بروم.
خدمت آقا رسیدم، ایشان تنها نشسته بود. احوالپرسی کرد و سخنانی فرمود، خداحافظی کردم و بیرون آمدم.
به خدمتگزار ایشان گفتم: کسی هم که خدمت آقا نبود چرا دوست مرا نپذیرفتند؟
او گفت: شاید افرادی با آقا باشند که ما نتوانیم با چشم ظاهری آنان را ببینیم و
هر کسی نباید در آن جمع و محضر حاضر شود.
دوستم گفت: حال میشود اجازه بگیری بروم خدمتشان؟
گفتم: آقا شما را قبول نکرد، حسابی در کار است، خودت ببین، نقص و عیب در کجا است.
فکری کرد و گفت: حق با ایشان است، من برای طهارت احتیاج به غسل دارم و جنب هستم و صبح نتوانسته ام حمام بروم و غسل کنم، با عدم طهارت، آقا مرا قبول نکرد، در محضرش وارد شوم. »

فشار درونی را دیدم!

یکی از اطرافیان ایشان می گوید:
« در خدمت آقا برای دیدن و عیادت آیت الله العظمی سید احمد خوانساری (ره) در ایام کسالت ایشان که به همان کسالت از دنیا رفتند به تهران رفتیم. با آقا وارد اطاق شدیم.
به محض ورود و نشستن و سلام و جواب سلام، ایشان بلند شدند و گفتند ما چای را اطاق دیگر می خوریم. حقیر و دیگران تعجب کردند از این حال و حرکت سریع، بعد که بیرون آمدیم، در نشستی که در خدمتشان بودم، فرمود:
« وقتی ما وارد شدیم ایشان را در حالی سخت دیدیم از کسالت و فشاری که متوجه ایشان بود، لذا طاقت نیاوردیم بنشینیم. آقای خوانساری ابراز نمی کرد دیگران هم متوجه حال ایشان نبودند، اما ما حال درونی ایشان را دیدیم و تاب تحمل و نشستن نداشتیم. از اطاق بیرون آمدیم و در اطاق دیگر هم باز مشکلات ایشان را درک می کردیم. »
آقا مکرر از آقای خوانساری و تقدس و تقوی و فضایل و قدرت علمی ایشان سخن می گفت و چند مرتبه از ایشان شنیدم که می فرمود:
« آقای آسید احمد ( یعنی آقا خوانساری) از فضلای حوزه ما بود و ما از طلبه ها بودیم. »

حاج شیخ را هم که دارند می برند!

روزی که آیت الله  شیخ مرتضی حائری در تهران از دنیا می رود قبل از ظهر افرادی خدمت آقای بهاء الدینی، در قم بودند، گفتند: یک مرتبه ایشان فرمود:
« اِ اِ، آقای حاج شیخ را هم که دارند می برند! »
آنها که دور آقا بودند متحیر ماندند که آقا چه می فرماید، حاج شیخ کیست؟ وقتی خبر فوت می رسد، می بینند همان وقتی که ایشان در قم و منزل خود فرموده بود: حاج شیخ را هم که دارند می برند، همان وقت آقای حائری در تهران از دنیا می رود. »


نوشته شده در : شنبه 6 آذر 1389  توسط : عطر حرم .    نظرات() .

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.