تبلیغات
دعای ملک سلیمان:آیه35سوره ص - آخرین ساعات حیات پربار رسول خدا(ص) چگونه گذشت؟/1

امروز:

آخرین ساعات حیات پربار رسول خدا(ص) چگونه گذشت؟/1

رحلت جانگداز پیامبراکرم(صلى الله علیه وآله) یکى از اندوه بارترین حوادث تاریخ اسلام به شمار مى رود; چنان که حضرت على(علیه السلام) پس از غسل و کفن بدن پاک آن فرستاده خدا، کفن را از صورتش کنار زد و با قلبى شکسته و اندوهگین، او را مورد خطاب قرار داد و فرمود: "پدر و مادرم به فدایت! با رحلت تو، رشته نبوّت و وحى الهى و اخبار آسمان ها منقطع گردید. اگر ما را به شکیبایى در برابر ناگوارى ها دعوت نفرموده بودى، چنان در فراق تو اشک مى ریختم که چشمه هاى اشک چشمانم را خشک مى گردانیدم، حزن و اندوه ما در این مصیبت، همیشگى است، اگرچه این مقدار از حزن و اندوه در مصیبت فقدان تو بسیار ناچیز است; اما چاره اى جز این نیست. پدر و مادرم به فدایت! ما را در سراى دیگر به یاد آور و در خاطر خود نگاه دار. "1آن گاه صورت مبارکش را با کفن پوشانید. در این نوشتار درصدد هستیم که مهم ترین مسأله مربوط به ایام رحلت رسول خدا(صلى الله علیه وآله)، یعنى خلافت و جانشینى آن حضرت را مورد بررسى قرار دهیم و بدین منظور از کتاب هاى مختلف تاریخ صدر اسلام، به ویژه از کتاب "موسوعة التاریخ الاسلامى " استفاده کرده ایم.


تاریخ وفات پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)

قول مشهور علماى شیعه این است که پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)روز دوشنبه، بیست و هشتم صفر سال یازدهم هجرى قمرى، و قول مشهور عامّه این است که دوازدهم ربیع الاول همان سال، رحلت نمود.

شیخ مفید مى نویسد: "پیامبر در روز دوشنبه، بیستوهشتم صفر سال یازدهم هجرى رحلت فرمود و در این هنگام شصت و سه سال داشت. "2 به پى روى از او،مرحوم طبرسى دراعلام الورى وقطب راوندى درقصص الانبیاء و حلبى درمناقب آل ابى طالب واربلى درکشف الغمّه، همین تاریخ را از او نقل کرده اند و این خبر مشهور است. اما دراصول کافى، ج 1، ص 439 آمده است: "رسول خدادر شب دوازدهم ربیع الاول رحلت کرد. " شیخ طوسى هم همین قول را درأمالى، ص 266، حدیث 491 با سند خود ازابن حَزَم روایت کرده، و این مطابق با چیزى است که درسیره ابن اسحاق، ج 4، ص 304 ذکر گردیده است. البته شیخ طوسى در کتاب دیگرش،تهذیب، ج 6، ص 2 ومصباح، ص 732 از استادش،شیخ مفیدپیروى کرده و همان بیست و هشتم صفر را نقل کرده است.

این در حالى است که ابن خشاب بغدادى(م 567 هـ.ق)وابن أبى ثلج بغدادى(م 325 هـ.ق) با سند خود، ازنصر بن على جهضمى، از امام على بن موسى الرضا(علیه السلام)، از پدرش، از پدرانش، از حضرت على(علیه السلام)روایت کرده اند: "رسول خدا(صلى الله علیه وآله)در روز دوشنبه، مطابق با دوم ربیع الاول سال یازدهم هجرى، در حالى که شصت و سه سال داشت، رحلت فرمود. "3

طبرى هم در روایتى ازکلبى، ازابى مخنف، به نقل از فقهاى حجاز نقل مى کند که "رسول خدا(صلى الله علیه وآله) در میانه روز دوشنبه، دوم ربیع الاول سال یازدهم هجرى از دنیا رفت. "4

إربلى در اعتراض به اوضاع پیش آمده پس از رحلت جانگداز فرستاده خدا و امین وحى الهى نوشته است: "اختلاف مسلمانان در مورد روز ولادت آن حضرت (دوازدهم یا هفدهم ربیع الاول)، قابل پذیرش و معقول است; زیرا از مقام و عظمت آینده وى بى اطلاع بودند و از سوى دیگر، بى سواد بودند و تاریخ ولادت ها را ضبط نمى کردند، اما اختلاف در مورد چگونگى و تاریخ وفات آن حضرت بسیار عجیب و سؤال برانگیز مى باشد; زیرا رحلت وى حادثه بسیار بزرگى بود که مى بایست تمام حوادث آن به صورت دقیق ضبط و ثبت گردیده باشد. "5

اما متأسفانه بسیارى از حوادث و سفارش هاى بسیار مهم و تاریخ ساز آن حضرت تحریف یا به فراموشى سپرده شدند، به صورتى که بنى امیّه توانستند به عنوان خلیفه رسول خدا، بر منبر آن حضرت بنشینند و در محراب آن حضرت، امامت جمعه و جماعت مسلمانان را بر عهده بگیرند و فرزندانش حسن و حسین علیهما السلام را به شهادت برسانند. تاریخ و حوادث مربوط به رحلت آن حضرت نیز از جمله مواردى بوده که سعى شده است تا به بوته فراموشى و ابهام سپرده شود.


اهمیت جنگ با رومیان

پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) به خوبى بر اهمیت منطقه شامات و فلسطین که تحت سیطره رومیان قرار داشت، واقف بود و مطمئن بود که دولت نیرومند روم، که شاهد گسترش روزافزون اسلام و قلع و قمع یهودیان فتنه جو و گرفتن جزیه از مسیحیان بوده است، ساکت و آرام نمى نشیند و درصدد فرصتى است که ضربه اى به حکومت نوپاى اسلام بزند. از این رو، در سال هشتم هجرى سپاهى را به فرمان دهى جعفر بن ابى طالب و زید بن حارثه وعبدالله بن رواحه روانه این سرزمین نمود تا خطرات احتمالى را دفع کنند. در این سریه، هر سه فرمانده شجاع به همراه عده زیادى از مسلمانان به شهادت رسیدند و باقى مانده لشکر اسلام به فرماندهى خالد بن ولیدعقب نشینى کرد و به مدینه بازگشت.

سپس در سال نهم هجرى وقتى خبر آمادگى رومیان براى حمله به سرزمین حجاز در مدینه منتشر گردید، پیامبر همراه با سى هزار جنگجو عازم "تبوک " گردید و بدون برخورد با دشمن و جنگ و خونریزى، به مدینه بازگشت. بدین سان، احتمال خطر در نظر پیامبر بسیار جدّى بود و به همین دلیل، پس از مراسم حجة الوداع و ورود به مدینه، سپاهى منظّم براى اعزام به این منطقه آماده کرد و دستور داد بزرگان مهاجران و انصار در آن شرکت کنند.6پیامبر براى تشویق مسلمانان به شرکت در این جهاد، با دست خود پرچمى براىاُسامه بست7 و به او فرمود: "به نام خدا و در راه خدا جهاد کن و با دشمنان خدا وارد جنگ شو. سحرگاهان برآنان شبیخون بزن و مسافت مدینه تا شام را آن چنان سریع طى کن که دشمن از حرکت تو خبردار نشود. "


اعتراض به فرماندهى اُسامه

ابن اسحاق ازعروة بن زبیرو دیگران روایت کرده است: رسول خدا(صلى الله علیه وآله)با وجودى که از بیمارى رنج مى برد، لشکر اُسامه را به سوى "بلقاء " و "داروم " در سرزمین فلسطین راهى کرد. در این میان، عده اى مى گفتند: چگونه او را که جوانى بیش نیست بر تمام مهاجران و انصار برترى داده و او را فرمانده آنان قرار داده است؟

به دنبال اعتراض عده اى از صحابه، آن حضرت در حالى که سرش را با پارچه اى بسته بود، از حجره بیرون آمد و بر منبر نشست و پس از حمد و ثناى الهى فرمود: "اى مردم، دستورات اسامه را اطاعت کنید و همراه لشکر او خارج شوید. به جانم سوگند که اگر امروز درباره فرماندهى او ایراد مى گیرید، در گذشته در مورد پدرش هم ایراد مى گرفتید. او شایستگى فرماندهى را دارد چنان که پدرش هم شایستگى فرماندهى را داشت. " سپس از منبر پایین آمد.8

واقدى با آن که فرد باهوش و زیرکى بوده و سعى مى کرده است تفصیل مطالب را از اخبار و احادیث و روایات جمع آورى کند، اما در صدد برنیامده است افراد این سپاه را مشخص کند که این گونه رسول خدا در اعزام آن تأکید داشت. او شش بار کلمه "الناس " را در مورد سپاه اسامه و سه بار کلمه "المسلمین " و همچنین سه بار کلمه "المهاجرین الاولین " را به کار برده و یک بار کلمه "أنصار " را بر "المهاجرین الاولین " عطف کرده و گفته است: "فى رجال من المهاجرین و الأنصار "، آن گاه دو نفر از انصار را نام مى برد. اما ـ چنان که گذشت ابن اسحاق وابن هشام بر کلمه "المهاجرین الاولین " متمرکز شده اند و ابن اسحاق فقط یک بار در روایت عروة، کلمه "انصار " را بر "مهاجرین " اضافه نموده است.10

یعقوبى برخلاف واقدى مى نویسد: مریضى آن حضرت تقریباً در نیمه ماه صفر شروع شد. اما با واقدى در این موضوع موافق است که سپاه اسامه دو هفته قبل از رحلت آن حضرت آماده شده بود، ولى حرکت نکرد.11


برحذر داشتن مردم از فتنه

شیخ مفیددرارشادمى گوید: "هنگامى که رسول خدا از نزدیک شدن اجل خود مطّلع گردید، به هر مناسبتى براى مسلمانان سخنرانى مى کرد و آنان را از فتنه انگیزى و اختلاف پس از خودش برحذر مى داشت. و بسیار سفارش مى کرد که به سنّت او متمسّک شوند، و بر آن اتفاق نظر و وحدت داشته باشند، و آنان را به پیروى از عترت خود، و اطاعت و حفاظت از آن ها، و کمک و یارى به آن ها در دین تشویق مى کرد، و از اختلاف و ارتداد برحذر مى داشت و راویان بسیارى از آن حضرت نقل کرده اند که فرمود: اى مردم، من از میان شما مى روم و شما در حوض کوثر بر من وارد مى شوید. آگاه باشید که درباره دو چیز از شما سؤال خواهم کرد. پس مواظب باشید که چگونه از آن ها محافظت مى کنید. بدانید که خداوند به من خبر داده است که این دو از هم جدا نمى شوند تا مرا ملاقات کنند. من این ها را از خدا درخواست کردم و آن ها را به من عطا فرمود. آگاه باشد که من این دو را در میان شما مى گذارم: کتاب خدا و عترتم، اهل بیتم. از آن دو پیشى نگیرید که متفرق مى شوید و از آن دو عقب نمانید که هلاک مى شوید و سعى نکنید که چیزى به آن دو یاد بدهید; زیرا آن دو آگاه تر از شما هستند. اى مردم، این گونه نباشید که پس از من به کفر خویش بازگردید و خون همدیگر را بریزید... آگاه باشید که على بن ابى طالب، برادر و وصى من است که بر سر تأویل قرآن مى جنگد; چنان که من بر سر تنزیل قرآن جنگیدم.

آن حضرت اسامه را به فرماندهى انتخاب کرد و پرچم را به نام او بست و به او دستور داد که به سوى سرزمین روم، همان جایى که پدرش به شهادت رسیده بود، حرکت کند. نقشه آن حضرت این بود که مهاجران و انصار اولیه را از مدینه به بیرون بفرستد تا در هنگام وفاتش، کسى از این ها در مدینه نمانده باشد که در ریاست بر مردم طمع کند، و به منازعه با جانشین و وصى او بپردازد، و بخواهد حق او را پاى مال گرداند. به همین دلیل، اسامه را به فرماندهى افرادى که ذکر شد منصوب کرد و تلاش نمود که هر چه سریع تر آنان از مدینه بیرون بروند. او به اسامه دستور داد که در "جرف " اردو بزند و مردم را ترغیب کرد که هرچه زودتر به او ملحق شوند و همراه او حرکت کنند، و آنان را از سستى و کُندى برحذر داشت. اما در همین ایام که درصدد بود تا سپاه اسامه را هرچه سریع تر اعزام کند، بیمار شد و بسترى گردید و در اثر آن رحلت کرد. "12

البته یکى دیگر از علت هاى این انتخاب آن بود که پیامبر مى خواست مفاخره هاى عده اى از مهاجران و انصار اولیه را زیر سؤال ببرد و به آن ها بفهماند که به دست گرفتن مقام و موقعیت هاى اجتماعى در گروى لیاقت و شایستگى است که اسامه این شایستگى را دارد.

آن گاه شیخ مفید قضیه نماز را نقل کرده و سپس گفته است: پس از آن که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) نماز را به جاى آورد، به منزل خود رفت و گروهى از مسلمانان را، که ابوبکر و عمربن خطاب هم در میان آنان بودند، فراخواند و پرسید: آیا به شما دستور ندادم که هرچه زودتر همراه سپاه اسامه حرکت کنید؟ چرا از دستور من سرپیچى کرده اید؟ ابوبکر گفت: من خارج شده بودم، اما بازگشتم تا بار دیگر شما را ببینم! و عمر گفت: اى رسول خدا، من خارج نشدم; زیرا دوست ندارم که حال شما را از دیگران بپرسم! امّا حضرت سه مرتبه فرمود: سپاه اسامه را روانه کنید.13

مشهور است که آن حضرت کسانى را که از دستور او سرپیچى نمودند، لعنت کرد، ولى در احادیث ما چیزى در این مورد وارد نشده است، مگر در حدیث ضعیفى که قسمتى از گفتوگوى حرورى با امام باقر(علیه السلام)مى باشد و دربحارالانوار، ج 27، ص 324 آمده است. لعن پیامبر(صلى الله علیه وآله)رااحمد بن عبدالعزیز جوهرى بغدادى(م 323 هـ.ق)، که از قدماى معتزله مى باشد، در کتاب سقیفه ذکر کرده، ومعتزلى شافعى بغدادى(م 665 هـ.ق)آن را درشرح نهج البلاغه، ج 6، ص 52 از او نقل نموده، وشهرستانى نیز آن را در حاشیه فصل 1، ص 20 کتاب الملل و النحل نقل کرده است.


زیارت بقیع و ایراد خطبه

شیخ مفیددرارشادآورده است: پیامبر به حضرت على(علیه السلام)فرمود: جبرئیل هر سال قرآن را یک مرتبه بر من عرضه مى کرد و امسال آن را دو مرتبه عرضه کرده است. سبب آن را چیزى نمى دانم، جز این که اجل من فرا رسیده است.14 یا على، من بین انتخاب گنج هاى دنیا و جاودانگى در آن و بین بهشت مخیّر شدم، اما ملاقات پروردگارم و بهشت را اختیار کردم. "15

پس از آن که پیامبر بیمار شد و احساس کرد که اجلش فرا رسیده است، به اطرافیانش فرمود: "مأمور شده ام که براى اهل بقیع استغفار کنم. " پس بر حضرت على(علیه السلام)تکیه کرد و به بقیع رفت و در میان قبرستان ایستاد و فرمود: "السلام علیکم یا اهل القبور...; سلام بر شما اى اهل قبور، به شما تبریک مى گویم که از آنچه مردم در آن گرفتار مى شوند، عبور کردید; زمانى که فتنه ها همانند تکه هاى شب تار، یکى پس از دیگرى روى مى آورند. " سپس به منزل خود بازگشت.16

پس از سه روز، در حالى که سرش را بسته بود و به حضرت على(علیه السلام)و فضل بن عباس تکیه کرده بود، از منزل بیرون آمد و بر منبر نشست و فرمود: "اى مردم، هنگامه رفتن من از میان شما فرا رسیده است، به هر کس که وعده اى داده ام، بیاید تا آن را به او بدهم; و هرکسى از من طلب کار است، بیاید تا آن را بپردازم. اى مردم، بین خدا و هیچ کس، چیزى جز عمل نیست که با آن خیر یا شرى انجام دهد. اى مردم، هیچ کس ادعا و آرزوى گزافى نداشته باشد. قسم به کسى که مرا به حق مبعوث کرده است، هیچ چیز غیر از عمل همراه با رحمت، باعث نجات نمى شود، و اگر فردى معصیت کند، نابود مى شود. آیا پیام خدا را ابلاغ کردم؟ " و پس از ایراد خطبه، نماز کوتاهى به جاى آورد و وارد منزل ام سلمه شد.17


نیابت از پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)

شیخ مفیددرارشادآورده است که بلال هر روز اذان مى گفت، سپس پیش پیامبر اکرم مى آمد و او را از اذان باخبر مى کرد. یک روز اذان صبح را گفت، سپس پیش آن حضرت آمد که دید به سبب بیمارى بى هوش شده است. بلال با صداى بلند گفت: "الصلاة، یرحمکم اللّه. " رسول خدا(صلى الله علیه وآله) با صداى بلال، به هوش آمد و فرمود: "یکى به جاى من نماز بخواند، من توانایى آن را ندارم. "

به دنبال آن،عایشه، گفت: ابوبکر را خبر کنید!18 وحفصه گفت: عمر را خبر کنید!

رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به عمر و ابوبکر دستور داده بود که همراه سپاه اسامه خارج شوند و نمى دانست که آنان از دستورش سرپیچى کرده اند، اما وقتى این سخنان را از عایشه و حفصه شنید، متوجه شد که آن ها از دستورش سرپیچى کرده و در مدینه مانده اند. او مشاهده کرد که هر کدام از این دو سعى دارند تا پدر خودشان را براى اقامه نماز بفرستند و با این که او زنده است در صدد فتنه انگیزى مى باشند. به همین دلیل، فرمود: بس کنید. شما همانند زنانى هستید که یوسف را به زندان فرستادند.

سپس على وفضل بن عباس را فراخواند و پس از وضو، با تکیه بر آن ها به سوى مسجد حرکت کرد، در حالى که از ضعف پاهایش بر زمین کشیده مى شد.

وقتى که از منزل وارد مسجد شد، ابوبکر را دید که در محراب ایستاده است. آن حضرت نزدیک محراب رفت و با دست به ابوبکر اشاره کرد که عقب برود. ابوبکر به عقب رفت و رسول خدا(صلى الله علیه وآله) در محراب ایستاد. او نماز را از همان جایى که ابوبکر قطع کرده بود، ادامه نداد، بلکه نماز را از اول با تکبیرة الاحرام شروع کرد.19


حدیث دوات و کاغذ

شیخ مفیددر ادامه مى نویسد: پس از آن که رسول خدا(صلى الله علیه وآله)نماز را به جاى آورد، به منزلش رفت. او به خاطر ناراحتى و خستگى بى هوش شد. در این حال، صداى گریه و زارى از جمعیتى که داخل منزل آمده بودند، برخاست. آن حضرت(صلى الله علیه وآله)پس از لحظاتى به هوش آمد و فرمود: دوات و کتف شترى (کاغذى) بیاورید تا چیزى براى شما بنویسم که پس از آن هیچ گاه گمراه نشوید! یکى برخاست تا دنبال دوات و کاغذ برود که پیامبر(صلى الله علیه وآله)دوباره بى هوش شد. عمر به آن شخص گفت: برگرد! زیرا او هذیان مى گوید!20، آن فرد برگشت و بعضى از حاضران گفتند: "انّا للّه و انا الیه راجعون. " ما بر خلاف دستور رسول خدا عمل کردیم!

این روایت را قبل از شیخ مفید،هلالى حامدى در کتابش، ج 2، ص 794 ونیشابورى درایضاح، ص 259 وطبرى در تاریخ خود به سه طریق ازسعید بن جبیراز ابن عباس بدون ذکر نام عمرنقل کرده اند.مرحوم مجلسى هم آن را دربحارالانوار، ج 30، ص 70ـ73 به پنج طریق ازبخارى و به دو طریق ازالجمع بین الصحیحین و به سه طریق ازصحیح مسلم آورده است که بعضى به جابر بن عبدالله انصارى اسناد داده شده، و بقیه ازابن عباس روایت شده اند.

ابن ابى الحدید معتزلى درشرح نهج البلاغه، ج 12، ص 20ـ21، از کتاب تاریخ بغداد، تألیف احمد بن ابى طاهر بغدادى خراسانى(م204ـ208 هـ.ق)، از ابن عباس روایت کرده است: در زمان خلافت عمر، بر او وارد شدم. او گفت: پسر عمویت را، که بزرگ خانواده شماست در چه حالى ترک کردى و پیش من آمدى؟، گفتم: در حالى او را ترک کردم که با دلو خود از چاه براى نخلستان ها، آب مى کشید و قرآن مى خواند. سپس پرسید: اى عبدالله، آیا هنوز هم به فکر خلافت هست؟ گفتم: بله. پرسید: آیا هنوز هم گمان مى کند که رسول خدا او را نصب کرده است؟ گفتم: بله، و بالاتر این که از پدرم درباره آنچه او ادعا مى کند، سؤال کردم. پدرم پاسخ داد: او راست مى گوید. عمر گفت: "على نزد رسول خدا(صلى الله علیه وآله) جایگاه والایى داشت. ولى این چیزى است که حجتى را اثبات نمى کند و عذرى را برطرف نمى نماید. پیامبر(صلى الله علیه وآله)در زمانى، جایگاه على(علیه السلام)را بالا برد و هنگام وفاتش تصمیم داشت که به جانشینى وى تصریح کند، اما من از آن جلوگیرى کردم و این به خاطر دل سوزى نسبت به اسلام و آگاهى از آن بود. به خدا قسم، نمى بایست که قریش بر امر حکومت مسلّط شوند; زیرا در این صورت، عرب ها در تمام نقاط علیه آن ها طغیان مى کردند! رسول خدا(صلى الله علیه وآله)هم آنچه را که در دل داشتم، فهمید، لذا، از بیان آن خوددارى کرد. " خداوند ابا دارد که امضا کند، مگر آنچه را که جارى شده است! "

وى همچنین در شرح ابن ابى الحدید، ج 12، ص 78ـ 79 از ابن عباس نقل کرده است: همراه عمر به قصد شام خارج شده بودیم. در بین راه به من گفت: اى پسر عباس، از پسر عمویت گلایه دارم; زیرا از او درخواست کردم که همراه من خارج شود، اما امتناع کرد. هنوز هم او را ناراضى مى بینم!، به نظرتو ناخرسندى اش به خاطر چیست؟، گمان مى کنم که او هنوز به خاطر از دست دادن مقام خلافت از ما دلخور است! گفتم: همین طور است. او مى گوید که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) او را براى خلافت معیّن کرده است. او گفت: اى پسر عباس، رسول خدا(صلى الله علیه وآله)چنین چیزى را اراده کرد، اما وقتى خدا آن را اراده نکرده بود، چه مى شود؟!، رسول خدا چیزى را اراده کرده بود، ولى خدا چیز دیگرى را اراده کرده بود، بدین سان، اراده الهى انجام شد و اراده رسول خدا(صلى الله علیه وآله) انجام نشد! آیا هرچه را که رسول خدا(صلى الله علیه وآله)اراده کرد، انجام شد؟! آن حضرت تصمیم داشت که هنگام وفاتش او را براى خلافت معیّن کند، اما من از ترس برپا شدن فتنه و به خاطر گسترش اسلام، از این کار جلوگیرى کردم! رسول خدا هم این را متوجه شد و از بیان تصمیم خودش، خوددارى کرد!


نوشته شده در : شنبه 6 آذر 1389  توسط : عطر حرم .    نظرات() .

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.