تبلیغات
دعای ملک سلیمان:آیه35سوره ص - زندگی نامه آیت الله سید علی قاضی طباطبایی/5

امروز:

زندگی نامه آیت الله سید علی قاضی طباطبایی/5

آیت الله شیخ علی محمد بروجردی(ره)

ایشان در سخنوری و محاجه خیلی سر و صدا داشتند و بعد از این که به آقای قاضی رسیدند همه آن محاجه ها را کنار گذاشتند. بعد از این که آیت الله بروجردی برای زعامت در قم انتخاب شدند، آقای علی محمد بروجردی را انتخاب کردند که جای ایشان بماند.

او هم معلم اخلاق بود هم دروس حوزوی می داد.

آیت الله نجابت می فرمود:

« آیت الله شیخ علی محمد بروجردی اول مجتهد و اول متقی نجف بود. برای ما مثل یک گوهر بود. یک سال قبل از رحلتشان ایشان قصه ای برای ما نقل کرد که خودم نیز از آقای قاضی شنیده بودم.

فرمود:

7 سال من همه چیز را تعطیل کردم، درس، مباحثه و ... و مدام در محضر آقای قاضی(ره) بودم. قشنگ جانم در کالبدم قرار گرفته بود، حسابی داشتم آدم می شدم... خدا رحمت کند ایشان را در عمرش برنج درسته نخورد، مگر چند روز از آخر حیاتش... همیشه خرده برنج می خورد ( در نجف قیمت خرده برنج ربع قیمت برنج درسته بود) ایشان خرده برنج می خورد آن هم خیلی کم...

ایشان می فرمود:

« یک وقت از عجایب خدای جلیل پول مفصلی برای ما رسیده بود. لذا از ناحیه بی پولی هیچ مشکلی نداشتم.

سر کیف هم بودم، با زن و بچه هم نهایت ادب را به خرج می دادم. هیچ با آن ها تندی نمی کردم... نشسته بودم با زن و بچه مشغول سخن گفتن، پول هم که داشتم، زندگیم هم که مرتب بود.

یک دفعه احساس کردم قلبم راکد است، مضطرب شدم، اصلاً قرار از من رفت. شب هایی که بی پول بودم، مشکل فراوان داشتم، اصلاً این طور نمی شدم. دیدم نه میل نشستن دارم، نه میل حرف زدن، نه میل مطالعه، نه خواب. سر تا پایم را بی قراری و اضطراب فراگرفته بود. گفتم بروم طرف حرم امیرالمؤمنین علیه السلام شاید از ناحیه ایشان شفا پیدا کنم. از در سلطانی وارد شدم. رفتم بالای سر، دیدم حالم هیچ فرقی نکرد، کمی تأمل کردم دیدم قلبم مرا میل می دهد به طرف بازار بزرگ. بی اختیار و با نهایت اضطراب متوجه بازار بزرگ شدم، قلبم، نفسم، فهمم همه مرا متوجه بازار بزرگ می کرد. رسیدم در آخر بازار، یک دفعه دیدم آقای قاضی دارند تشریف می آورند. فرمود تا چشمم افتاد به آقای قاضی مثل جوجه ای که ترسیده باشد چطور خودش را به سرعت در آغوش مادر و زیر پر و بال مادرش قرار می دهد، بنده هم با سرعت مثل برق خودم را رساندم به آقای قاضی، دست ایشان را گرفتم و بوسیدم، عرض کردم آقا خیر است انشاءالله

آقای قاضی فرمود :البته خیر است. علویه از من انگور خواسته، من هم از خدا انگور خواستم.

می فرمود: بی اختیار دستم رفت توی جیبم، همه پولم را درآوردم و تقدیم کردم به آقای قاضی. ایشان یک مختصری مثلاً یک بیستم دینار برداشت و فرمود: همین قدر برای انگور خریدن بس است. برو به دست خدا. حالا من از وقتی به آقای قاضی رسیدم اصلاً خودم و حالم را فراموش کردم. همان موقع که آقای قاضی فرمود برو به دست خدا متوجه خودم شدم دیدم حالم خوش است، اصلاً آن بیقراری و اضطراب و ... همه رفته است. »

آیت الله شیخ محمد تقی آملی (ره)

آیت الله محمد تقی آملی (ره) در شرح حال خود می نویسد:

« ... همواره از خستگی ملول و در فکر برخورد به کاملی وقت می گذراندم. و به هر کس می رسیدم با ادب و خضوع تجسسی می کردم که مگر از مقصود حقیقی اطلاعی بگیرم.

و در خلال این احوال به سالکی ژنده پوش برخوردم و شبها را در حرم مطهر حضرت مولی الموالی ـ ارواحنا فداه عتبته ـ تا جار حرم با ایشان به سر می بردم. و او اگر چه کامل نبود لکن من از صحبتش استفاداتی می بردم.

[ استاد حسن زاده آملی می فرماید: از جنابش پرسیدم که این سالک ژنده پوش چه کسی بودند؟ در جوابم نام او را به زبان نیاورد بلکه همین قدر فرمود که آدم خوبی بود ولکن جوابگوی ما نبود.]

تا آنکه موفق به ادراک خدمت کاملی شدم و به آفتابی در میان سایه برخوردم و از انفاس قدسیه او بهره ها بردم و در مسجد کوفه و سهله شبهائی تنها مشاهداتی کردم ...

[ استاد حسن زاده می فرماید:

از حضرتش پرسیدم این «انسان کامل» کدام بزرگوار بوده است که سرکار عالی در محضرش زانو زده اید و تسلیم او شدید و آن همه او را به عظمت یاد می فرمائید؟ فرمودند: جناب حاج سید علی آقای قاضی طباطبائی تبریزی ـ قدس سره ـ ]»

آیت الله سید هاشم رضوی کشمیری(ره)

آقا سید محمد حسن قاضی می فرمایند:

« سید هاشم رضوی می فرمودند: وقتی نجف بودم خیلی در حالت بیچارگی و فلاکت و نداری بودم.

روزی یک شاهی خرج من بود و این را شب به شب می رفتم نان می خریدم و با چای می خوردم. یکی از روزها که در محضر آقای قاضی نشسته بودم یک فقیری وارد شد، آقای قاضی رو به من کرد و گفت: چیزی داری که به این فقیر بدهیم؟

من هم همان یک فلس را درآوردم و دادم و آقای قاضی آن را به فقیر داد. من ماندم و رویم هم نمی شد که به کسی بگویم هیچی ندارم، چیزی به من بدهید. شب رفتم اتاقم، درس هایم را حاضر کردم و رفتم که بخوابم.

اما از گرسنگی خوابم نمی برد. تا این که دیدم در اتاق زده شد. در را باز کردم دیدم آقای قاضی هستند فرمودند:

من امشب می خواهم با شما شام بخورم. اجازه می دهید بیایم داخل؟

گفتم بفرمایید. آمدند داخل و از زیر عبایشان یک کاسه برنج و ماش و یک مقدار گوشت با نان درآوردند و گفتند بخور. من خوردم و خوب سیر شدم. بعد از شام فرمود چای! باید چای داشته باشی... و بعد یک استکان چای خورد و رفت. »

آیت الله سید عبدالحسین دستغیب(ره) آیت الله نجابت در مورد آیت الله دستغیب می فرمودند:

« ایشان با محترمین از مسلمین، یعنی با علمای درجه اول رفاقت داشتند و از آن ها تبعیت می کردند. در حدود چهل سال پیش که می خواستم مشرف شوم نجف اشرف آقای دستغیب فرمودند:

این دو دینار را بگیر و به حاج میرزا علی آقا قاضی بده. و من دیدم رفاقت ایشان با اول مجتهد و اول خداشناس نجف از ده سال قبل بوده است. »

آیت الله سید حسن مصطفوی تبریزی

آیت الله نجابت از آیت الله سید حسن مصطفوی نقل کردند که می فرمودند:

یک زمانی به نجف مشرف شدم تا آقای قاضی را زیارت کنم و از محضرش استفاده کنم، ولی بر اثر بدگویی برخی طلاب جاهل می ترسیدم به محضر آقای قضای بروم.

یک روز در کنار در بزرگ بازار حرم نشسته بودم و کسانی را که از در قبله شلطانی به حرم رفت و آمد می کردند می دیدم.

یک لحظه در فکر فرو رفتم که اصلاً من برای چه به نجف امده ام، من برای ملاقات با آقای قاضی به این جا آمده ام ولی می ترسم.

در همین اوان که نشسته بودم و در این فکر بودم دیدم یک سید بزرگواری از حرم مطهر بیرون آمد و دور تا دور بدنش را نوری احاطه کرده بود. چنان که از شش جهت اندامش نوری ساطع بود من شیفته این آقا شدم، دیدم طرف در سلطانی حرم رفت و نزد قبر ملا فتحعلی سلطان آبادی نشست.

در این لحظه دیدم آن سید نورانی به کسی چیزی گفت و او نزد من امد و گفت: آن سید می فرماید: ای کسی که اسمت حسن است، سریره ات حسن است، شکلت حسن است، شغلت حسن است چرا می ترسی؟ پیش بیا، پیش ما بیا و نترس، و ما این چنین به محضر آقای قاضی مشرف شدیم. »

1. با سلام خدمت حضرت عالی، آیا ممکن است خودتان را معرفی کرده و بفرمایید چندمین پسر آقای قاضی هستید؟

بسم الله الرحمن الرحیم، بنده سید محمد حسن قاضی هستم، و پنجمین یا ششمین پسر ایشان می باشم.

2. شما چند سال مرحوم قاضی را درک کردید؟

وقتی ایشان مرحوم شدند سنم در حدود 20 سال بود.

3. بزرگترین پسر آقای قاضی که در قید حیات است شما هستید؟

بله، بنده هستم.

4. آیا تاریخ تولد آقا سید علی قاضی مشخص است؟

در تبریز، 13 ذی الحجه 1285 متولد شدند.

5. پدر ایشان، آسید حسین قاضی در علوم معنوی چه کسانی را درک کرده اند؟

بله، ایشان از شاگردان آمیرزا حسن شیرازی بزرگند و در عرفان و سلوک از شاگردان ملاحسینقلی همدانی بودند.

6. آیا ایشان (آسید حسین قاضی) مرحوم امامقلی نخجوانی را هم درک کرده اند؟

بله، ایشان ابتدا محضر ملاحسینقلی را درک کرده و پس از رحلتشان در سنه 1312ه.ق، مرید حاج شیخ امامقلی نخجوانی شدند، ایشان در تبریز برنج فروش بود و سلوک آسید حسین از آن جا شروع شده است.

7. آقای سید علی قاضی تحصیلاتشان را از چه سنی شروع کردند؟

از همان سنین جوانی و سلوکشان را از خود مرحوم پدر گرفتند.

8. آیا مرحوم آسید حسین قاضی شاگردان دیگری هم داشته اند؟

من نشنیدم.

9. مقبره ایشان کجاست؟

جد ما را در تبریز دفن کردند اما یکی، دو سال بعد آوردند نجف و الان قبر آسید حسین در نجف است.

10. حاج آقا، آیا از اساتید تبریزشان، نام کس دیگری را به خاطر می آورید؟

استاد ادبیاتشان حجت الاسلام نیر بود، صاحب دیوان آتشکده، و ایشان در جنبه ادبیات خیلی مشخص و مبرز بودند.

11. در چه سالی و چگونه به نجف اشرف سفر کردند؟

بله، آمدن آسید علی به عتبات داستان دارد. مثل این که ایشان خیلی دلشان می خواست به عتبات بیاد و در این قضیه هم شعرهایی از ایشان باقی مانده، ولی خوب جرأت نمی کرد که به پدر بگوید من می خواهم بروم عتبات و پدر هم مریض بود و در منزل خوابیده بود و ایشان وظایف پدر را در مسجد ادا می کرد، البته نماز جماعت نمی خواند ولی منبر می رفت. در همان مسجد مقبره که معروف است.

ایشان یک برنامه و ذکری داشت که به آن خیلی مقید بود، دو رکعت نماز بود با شرایط خاص خودش و می گفت:

هر جایی که فرصت می کردم این نماز را می خواندم و متوسل می شدم که اسبابی فراهم بیاید و من بتوانم به نجف بروم.

خلاصه می گویند: روزی پدرم پیغام فرستاد که بروم نزدشان و من هم رفتم، ایشان گفتند که قافله ای می خواهد نجف برود و تو را به عنوان روحانی کاروان خواستند. من خیلی خوشحال شدم و با خانم و بچه ها ( که آن موقع سه دختر داشتند) عازم نجف شدم.

بعد می گفتند که در نجف با یکی از آقایان خیلی گرم و صمیمی شدم که ایشان وسیله ای شود و به پدر نامه ای بنویسد که من این جا بمانم و برنگردم. تا این که یک روز، کسی را فرستاد دنبال من که بروم پیشش وقتی رفتم آن جا گفت خبر آمده که پدرت فوت کرده، من با شنیدن این خبر از جهتی ناراحت و متأثر شدم، اما از جهتی هم خوشحال شدم که الان من دیگر تکلیف خودم را می دانم و همان جا در نجف ماندم و آن قبل از سنه 1313 بوده.

12. قبل از اینکه به تحصیلات ایشان در نجف بپردازیم، آیا ممکن است برایمان از خواهران و برادران آسید علی قاضی بگوئید؟

یک برادرشان را که سید احمد بود را من دیده بودم، اما خواهرشان، یعنی عمه ام را ندیدم.

13. آیا برادرشان هم درعوالم معنوی بودند؟

بله، ولی شناخته شده نیستند.

14. در مورد ایشان چه اطلاعاتی می توانید به ما بدهید؟

ایشان اولاً آقازاده ای داشتند به نام سید حسین قاضی که از علمای قم بود و فرزند ایشان هم الان در قید حیات است به نام سید صادق طباطبائی. و این آقای سید حسین همان کسی است که وقتی یکی از فرزندان آقا مصطفی مریض شد، امام خمینی به ایشان گفتند: بعد از این که بچه را دکتر بردی و دوا و درمان کردی پیش یک سیدی هم ببرید، آقا مصطفی می پرسند: پیش چه کسی ببریم و ایشان می فرمایند: ببرید پیش سید حسین قاضی و بنده هم ایشان را درک کردم و سال ها خدمتشان بودم.

15. آسید حسین قاضی روحانی بودند؟

بله، روحانی بودند.

16. در تبریز زندگی می کردند؟

آسید احمد در تبریز زندگی می کردند ولی پسرشان در قم ساکن بودند.

17. خاطره ای از آسید احمد در نظرتان هست که بفرمایید؟

ایشان در جریان تبریز، به آن عده از فامیل هایشان که ثروتمند و پول دار بودند سفارش کردند که در تبریز نمانید و بیرون بروید، بعضی ها رفتند و بعضی ها ماندند و آن عده ای که ماندند خیلی آسیب دیدند و بعد متوجه شدند که از عمل نکردن به توصیه ایشان چه صدمه ای به آن ها رسید.

خاطره دیگری هم به یاد دارم که برایتان تعریف می کنم:

بنده یک بار تصمیم گرفتم از تهران بروم تبریز خدمتشان و ایشان از رفتن من بی اطلاع بودند، به هر حال حوالی ظهر وقتی به منزلشان رسیدم و در زدم، خودشان آمدند در را باز کردند و تا من را دیدند شروع کردند به دعوا و گفتند که از صبح تا به حال منتظرت بودم، تا حالا کجا بودی؟

و حالا داستان این بود که اون وقت ها ایام جنگ جهانی دوم بود که متفقین حمله کرده بودند و بخاطر اون شرایط، ماشین ها در جاده خیلی کند حرکت می کردند. من وقتی از تهران به تبریز آمدم در راه خیلی خسته شدم، لذا به گاراژ که رسیدم، پرسیدم که یک جایی هست که من بتوانم یک مقدار بخوابم، گفتند: بله یک اتاقی بالا هست برو بگیر بخواب و من رفتم خوابیدم و وقتی بیدار شدم دیدم ظهر شده. این بود که وقتی به منزلشان رسیدم با نگرانی گفتند که از صبح منتظرت بودم.

18. با اینکه نمی دانستند شما دارید به آن جا می روید؟

نه نمی دانست و گفت: الان داداشم ( سید علی قاضی) این جا بود و به من گفت که سید حسن می آید آنجا، منتظرش باش.

19. و آن موقع آسید علی قاضی نجف بودند؟

بله.

20. آیا ایشان بزرگتر از مرحوم آسید علی بودند؟ و چه زمانی مرحوم شدند؟

کوچک تر بودند و بعد از مرحوم قاضی فوت کردند.

21. قبرشان کجاست؟

قبرشان قم است.

22. آیا ایشان هم مانند سید علی از پدرشان تأثیر گرفتند؟

بله، نزد پدرشان تلمذ کردند و تحت تربیت ایشان بودند، پدرشان هم درک محضر ملاحسینقلی همدانی و امامقلی نخجوانی را کرده بودند.

23. حاج آقا آیا ممکن است، از فرزندان آقای قاضی و خواهر و برادرهایتان برایمان بگوئید؟

خانواده قاضی در تبریز دو شاخه اند، یک شاخه ما هستیم و شاخه دیگر هم، همان که شهید قاضی معروف، با همسر علامه طباطبائی از آن ها هستند. ایشان از آن خانواده ازدواج کردند و خانم اولشان عمه شهید قاضی بود.

آسید علی وقتی به نجف آمد 3 دختر داشت و پسرانشان سید محمد تقی و سید مهدی بعداً به دنیا آمدند بعد هم حاج خانم مرحوم شدند و برخلاف همه فامیل که در قبرستان دفن هستند، برای حاج خانم در خود صحن امیرالمومنین علیه السلام یک اتاقی خریدند و ایشان آن جا دفن هستند و خانم خیلی مجلله ای بودند.

البته بعضی از فامیل هم آن جا دفن هستند ولی اغلبشان در وادی السلام هستند.

24. آیا بعد از فوت همسر اولشان ازدواج مجدد کرده اند؟ تعداد فرزندانشان را بفرمائید؟

بله، ایشان 3 همسر دائم داشتند و یک منقطعه، البته بعد از همسر اولشان. و تعداد فرزندانشان 10 پسر و 15 دختر بود.

25. چند تا از فرزندان مرحوم قاضی الان در قید حیاتند؟

دو نفر در تهران هستند، یکی محمد علی قاضی، که استاد دانشکده الهیات هستند و یکی سید محمد حسین، که داماد آشیخ محمد تقی آملی هست و یکی از اخوی ها هم در کاظمین است و در کسوت روحانیت هستند.

26. از دخترانشان چی؟

5ـ4 تا از دخترانشان زنده هستند، یکی از خواهرهای ما در مشهد است و بقیه در کاظمین و نجف هستند.

27. درباره این سید مهدی که فرمودید در نجف به دنیا آمدند، ایشان همان کسی است که علامه طباطبائی می خواست از ایشان علم جفر یاد بگیرد؟

بله.

28. آیا آقای قاضی از این که آسید مهدی دنبال علم جفر بودند ناراضی بودند؟

بله، ناراضی بودند، ولی مانع هم نمی شدند.

29. آیا خود آسید مهدی از آقای قاضی چیزی گرفته بود؟

این را باید از آقای حسن زاده آملی پرسید چون با ایشان خیلی دوست و رفیق بودند ولی آقای آملی نقل کردند که سید مهدی می گفت: من هر وقت در یک مسئله ریاضی به مشکل بر می خوردم می رفتم پیش پدر. پدرم می گفت این روش تو درست نیست و روش دیگری دارد و مسئله را برایم حل می کرد.

30. آسید علی قاضی در زمان حیاتشان چه سفرهایی داشتند؟

یک سفر مشهد داشتند و یک سفر حج هم رفته بودند که در سفر حج هم داستان های زیادی هست که همه را در کتابم نوشته ام.

31. ظاهراً ترکیه هم رفتند؟

در ایام جوانی شان باید رفته باشند. چون ایشان لهجه ترکی عثمانی را خوب بلد بودند و ظاهراً به خاطر این بوده که ایشان در سفرهاشون به قونیه، به خاطر قبر مولانا، زبان عثمانی را یاد گرفتند.

32. آقای قاضی بعد از اینکه به نجف مشرف شدند در فقه و اصول شاگرد چه کسانی بودند؟

شاگرد حاج میرزا حسین خلیلی.

33. از همان دوره ایهای ایشان در دوران تحصیل کسی را می شود نام برد؟ چه در فقه و اصول و چه در سیر وسلوک؟

در سیر و سلوک من کسی را نمی شناسم اما در فقه و اصول خودشان می گفتند که با آسید ابوالحسن اصفهانی هم مباحثه بودیم.

هم آقای قاضی به سید ابوالحسن و هم ایشان به آقای قاضی خیلی علاقه داشتند و با هم دوست بودند، و یک جریانی هم این جاست، و آن این که بعد از شیخ احمد کاشف الغطاء، بنا بود که آشیخ محمد حسن ممقانی مرجع شوند، ایشان هم مریض شده و بعد از مدت کوتاهی مرحوم می شوند.

طلبه های نجف در فکر این بودند که یک نفر را برای مرجعیت انتخاب کنند. آقا می گفت: من به سید ابوالحسن گفتم که مرجع تویی، مطمئن باش. همان طور هم شد، و مرجعیت ایشان 25 سال طول کشید. به هر صورت این ها با هم دوست بودند و آقای قاضی مرجعیت ایشان را از قبل خبر داده بود.

34. شما می فرمودید که آقای قاضی نسبت به استادشان حاج میرزا حسین خلیلی معجب بودند و هر وقت اسمشان برده می شد یک حالت بهت و سکوت به ایشان دست می داد، علت این قضیه چیست؟

بله، برای این که استادشان بودند. و دلیل علاقه و اعجابشان به خاطر علم، فقه و فقاهت و عظمتشان بوده.

35. مرحوم ملاحسینقلی همدانی در سال 1311 یا 1312 رحلت می کنند و با توجه به فرمایش شما که، پدر آقای قاضی درک محضر ملاحسینقلی را کرده، احتمالش هست که آقای قاضی با توجه به آن سابقه پدر، خدمت ایشان رسیده باشد؟

بله، آقای قاضی قضایایی از ملاحسینقلی نقل می کردند به گونه ای که استنباط می شد که ایشان خودش محضر ملاحسینقلی را درک کرده.

36. آیا ممکن است به بعضی از این نقل ها اشاره کنید؟

یکی داستان سید محمد سعید حبوبی است. آن زمان ها وقتی می خواستند بروند کربلا، به کوفه می آمدند و از کوفه سوار کشتی می شدند و به کربلا می رفتند. این سید محمد سعید از شاگردان ملا حسینقلی همدانی بود.

او نقل می کند که من در کشتی خوابیده بودم، شبانه که خواستم برای نماز بیدار بشوم، دیدم یکی از مسافرها خوابیده و پایش را روی سر من گذاشته و من دیدم اگر حرکت کنم این زائر بیدار می شود و حتماً خسته است. پس بهتراست که من صبر کنم، تحمل کنم. بعد مدتی از این جریان می گذره در یک مجلسی ملاحسینقلی او را صدا می زند و می گوید:

« بارک الله سید محمد سعید، بارک الله سید محمد سعید، بارک الله. » و اطرافیان تعجب می کنند، می پرسند جریان چی بوده؟ و ایشان هم جریان آن شب کشتی و احاطه استاد را بیان می کنند.

این داستان را آسید علی قاضی نقل می کرد، یا مثلاً می گفتند: ملاحسینقلی خیلی شاگرد زیاد داشت ولی وقتی شیخ محمد بهاری آمد همه را رها کرد.

37. حضرت عالی در کتاب خودتان « صفحات من تاریخ الاعلام» فرموده اید که استاد اصلی سیر و سلوک آقای قاضی پدرشان بوده اند ولی در نوشته های علامه طباطبائی آمده که ایشان شاگرد آسید احمد کربلائی بوده اند، علامه تهرانی هم در روح مجرد همین مطلب را تأکید می کنند، دلیل این اختلاف نظر چیست؟

اختلاف نظری نیست. ایشان یک مدتی در تبریز بود، آن زمان در خدمت پدر و در تلمذ و تربیت ایشان بود، و وقتی آمد به نجف، پیش سید مرتضی علم الهدی تلمذ و شاگردی کرد. سید مرتضی از محدثین نجف بود و سید علی قاضی، 12-10 سال خدمت ایشان بود بعد آمد خدمت سید احمد کربلائی که شاگرد مرحوم حسینقلی بود.

38. در مورد سید مرتضی علم الهدی مطلب خاصی از آقای قاضی به خاطر دارید؟

ایشان می فرمودند: من در عبادت و نماز، به طور کلی، هیچ بودم و نماز خواندن را از آقای سید مرتضی یاد گرفتم.

و در نجف سه نفر بودند که در علم حدیث متخصص بودند یکی صاحب مستدرک نوری، یکی همین سید مرتضی و یکی شیخ فتح الله شیخ الشریعه. و پدر با این دو رفیق بود و در خدمت هر دو بوده یعنی در خدمت شیخ فتح الله و شیخ مرتضی.

39. آسید احمد کربلائی در سال 1330 یا 1332 هـ.ق رحلت می کنند، بعد از ایشان آقای قاضی آیا با کسی معاشر بودند یا در خدمت استاد دیگری بودند؟

خیر، یعنی آخرین کسی که به صورت ظاهری می شود گفت که آقا در امور معنوی از ایشان تلمذ کرده آسید احمد کربلائی بوده.

40. در مورد مرحوم قاضی، بعضی گفته اند که سلوک ایشان بعد از سن 40 بوده؟

خیر از همان جوانی تحت نظر پدر بودند.

41. شاید بعد از 40 سالگی بحث فتح باب بوده؟

شاید، و یک داستانی را من در کتابم نقل می کنم که شاید اشاره به همان فتح باب باشه.

42. آیا ممکن است داستان را بفرمائید؟

آقا می فرمودند مدتی بود که ناراحتی فکری برایم پیش آمده بود. غروب می رفتم مسجد سهله و نماز مغرب و عشا را می خواندم و به مسجد کوفه بر می گشتم.

این داستان را حاج جواد سهلانی نقل کرده که مرحوم قاضی می گفت:

من وقتی خواستم از مسجد سهله بیرون بیایم، یک نفر از ملازمین مسجد مرا صدا کرد که: آقا! آقا نرو، ولی من اعتنا نکردم و رفتم.

ده، بیست قدم که از مسجد دور شدم هوا طوفانی شد، به طوری که دیگر جایی را نمی دیدم. برای همین داخل یک چاله عمیقی افتادم. خیلی وحشت مرا گرفته بود. ترس از مار و عقرب و حیوانات. همان لحظه حس کردم کسی به من گفت چی شد؟ از چی می ترسی؟ تو که چیزیت نیست، تو که خوبی. وقتی طوریت شد آن وقت فکرش را بکن!

آرام شدم. تیمم کردم و وظایف قبل از خوابم را انجام دادم و همان جا عبا را کشیدم سرم خوابیدم، چه خوابی، خواب خوشمزه! نزدیکی های اذان قطرات باران روی عبایم ریخت و بیدار شدم بعد تیمم کردم و نمازم را خواندم.

بعد صدای حاج جواد سهلانی را شنیدم. عصایم را از چاله بیرون آوردم تکان دادم و صدا زدم که من این جا هستم بیا مرا در بیار... آمد و مرا در آورد و به مسجد برد و لباس هایم را هم شست.

بعد که به خودم آمدم دیدم آن ناراحتی فکری و گره ای که در ذهنم بوجود آمده بود از بین رفته و حل شده. گویی این اتفاق بهانه ای شده بود برای آن که آن مشکل بزرگ تر حل شود.

برای همین ایشان می فرمودند که اگر مشکلی داری و به مشکل دیگری برخورد کردی خیلی خودت را نباز! چرا؟ به جهت این که شاید همان مشکل، مشکل گشایت باشد.

43. یک سؤالی که این جا مطرح است این است که ظاهراً بین روش و سلوک و شیوه عرفانی آقای قاضی و ملاحسینقلی همدانی تفاوت هایی وجود دارد، چون ملاحسینقلی همدانی ظاهراً خوفی بوده اند. آیا ممکن است در این رابطه توضیح بفرمایید؟

روش ملاحسینقلی بر «ترک» بود، همه چیز را ترک کن، ول کن، در صورتی که آقای قاضی می فرمودند: همه چیز را داشته باش، هم زن، هم خانه، هم منزل، هم لباس های تمیز... همه چیز را داشته باش و سلوک منافات با این ها ندارد.

این اختلاف روش نشان می دهد که ایشان درس اصلی را از همان مرحوم والدشان گرفته بودند. چون اگر از آسید احمد کربلائی گرفته باشند، بالاخره ایشان، به شیوه استاد، ملاحسینقلی عمل می کرد، این طور نیست؟

البته باید گفت یک اختلافی در روش مرحوم کربلائی با استادشان هم هست. ملاحسینقلی نسبت به امور معیشتی و دنیایی خیلی بی علاقگی نشان می دادند ولی سید احمد این طور نبود. سید احمد خیلی به هیأت و لباس و زندگی اش مقید بود، پسرشان الان زنده است و ایشان هم خیلی شیک پوش هستند و می گویند من به سیره پدرم هستم.

به هر صورت در این قضیه شیوه سید احمد کربلائی با استادشان تفاوت داشت. آقای قاضی هم همین طور بود،

ایشان می گفت باید همه چیز را با هم جمع کنی. به خاطر همین با فرزند دومشان، که مادرش تبریزی بود، سید مهدی، که ازدواج نمی کرد و تا آخر عمر هم ازدواج نکرد، خیلی مخالف بود،

همان وقت به ایشان خیلی اظهار ناراحتی کرد که چرا ازدواج نمی کنی؟ تشکیل خانه و زندگی نمی دهی؟ ولی خوب دیگر، ایشان در یک عوالم دیگری بود، ریاضت، علم جفر و ...

44. بابت شیوه آقای قاضی و ملاحسینقلی که فرمودید، آیا در ابعاد دیگر هم اختلافی وجود دارد؟

بله، گفتیم شیوه ملاحسینقلی بر ترک و سلب بود در حالی که آسید علی قاضی با این امر مخالف بود. اما در مبنای سلوک و عرفان که معرفت نفس است با هم، هم رأی هستند که « من عرف نفسه فقد عرف ربه » و البته جهات دیگر را من نمی دانم سنم اقتضا نمی کرد.

45.کلاً روحیات آسید علی قاضی شوقی بوده؟

بله، ذوقی بودند، شوقی بودند.

46. آیا ممکن است بیشتر توضیح دهید؟

ایشان خیلی تر تمیز، مرتب و خوش لباس بودند. دست ها حنا زده. ریش حنا زده و عطر و بوی خوش استعمال می کردند. و خیلی هم خوش برخورد و متین بودند.

یک آشیخ محمد علی در نجف بود که خیلی نیش زبان داشت، و هیچ کس از نیش زبانش مصون نبود. یک روز در محضر یک عده از فضلا که همه از محترمین بودند، آمد که آقا را دست بیندازد و گفت این روایت چیست که پیامبر فرمودند: « أحبّ من دنیاکم ثلاثه » که من از دنیای شما سه چیز را دوست دارم ...

مرحوم قاضی می گفت من اول خواستم ساکت شوم، بعد دیدم خیلی اصرار دارد و می خواهد من را این جا به اصطلاح تحقیر بکند، پس گفتم که آقا جان اصلاً تو، متن حدیث را اشتباه خواندی، روایت را برایت بگویم که «احب» نیست بلکه « حبب إلی » است، یعنی من را وادار کردند که دوست بدارم ... این بیچاره ساکت شد و رفت.

47. حضرت عالی در کتاب تان مرقوم فرموده اید که جناب آقای قاضی بحث در مورد استاد را خیلی ضروری می دانستند و می فرمودند باری سالک، لابدی از این مسئله نیست. همین طور است؟

بله، این قضیه را بنده خودم از ایشان شنیدم: « استاد، استاد، بدون استاد نمی شود راه رفت. کورکورانه نمی شود رفت. بدون استاد نمی شود.»

و خودشان بسیار مقید و مطیع نسبت به اساتید بودند و این جا برایتان یک جریانی را نقل می کنم: ایشان به فتوحات محیی الدین علاقمند بودند و حتی این اواخر عمر بیشتر اوقات مثنوی مولوی و فتوحات می خواندند،

اما خود آقا سید علی نقل می کرد که در زمانی که شاگرد سید مرتضی علم الهدی بودم، ایشان در رواق باب المراد در حرم امیرالمؤمنین علیه السلام نماز می خواندند و من اغلب می رفتم آن جا پشت سر ایشان نماز می خواندم، اما گاهی هم می شد در منزل نماز می خواندم، یک روز سید علم الهدی به من گفت: قاضی! مبادا در اتاقی که در آن فتوحات است نماز بخوانی، من هم آمدم منزل فتوحات را از اتاق گذاشتم بیرون. من از ایشان پرسیدم چرا این کار را کردید؟ فرمودند: برای این که آن زمان در اختیار و تحت تربیت ایشان بودم.

48. اخلاق خانوادگی ایشان چطور بود؟

خوب، مهربان، لطیف، بچه ها را صدا نمی کرد مگر به احترام. مثلاً آقای سید محمد حسن! خیلی با تجلیل و با احترام و با مهربانی.

49. روابطشان با همسرانشان از حیث اخلاقی چطور بود؟ یعنی تعدد زوجات مشکل بوجود نمی آورد؟

نخیر، خیلی خوب بود.

50. آیا همسرانشان با هم ارتباط داشتند یا در شهرهای مختلف بودند؟

از شهرهای مختلف بودند ولی در نجف زندگی می کردند، مگر یکی شان که ساکن کوفه بود. مادر آقای قاضی نیا (سید محمد علی)، قزوینی بود، مادر من لاهیجانی بود. ولی همه با هم ارتباط داشتند و خیلی خوب بودند.

 


نوشته شده در : شنبه 6 آذر 1389  توسط : عطر حرم .    نظرات() .

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.