تبلیغات
دعای ملک سلیمان:آیه35سوره ص - داستان ملامهدى عراقى در وادى السلام

امروز:

داستان ملامهدى عراقى در وادى السلام

عراقى، از جانب ملامهدى عراقى نقل می‎کند که وقتى در نجف اشرف قحطى شدیدى واقع شد که بر من و عیال و اطفالم بسیار سخت می‎گذشت. روزى براى زیارت اهل قبور و دفع همّ و غم خود به وادى‎السلام رفتم. ناگاه در حالت بیدارى دیدم که جماعتى جنازه‎اى را به وادى السلام آوردند، دیدم جنازه را در باغ وسیعى که به زبان، توصیف آن را نتوان نمود داخل نمودند، بعد او را در قصر عالى داخل کردند که از همه چیز تمام بود، من هم پشت سر او داخل آن قصر شدم .دیدم جوانى مانند سلاطین بالاى کرسى مرصعى نشسته چون نگاهش بر من افتاد، سلام کرد و مرا به اسم صدا کرد و به سوى خود دعوت نمود و به جهت تعظیم من، از جاى خود حرکت نمود، دست مرا گرفته پهلوى خود نشانید گفت شما مرا نمى‎شناسید، من صاحب آن جنازه هستم که الان او را داخل وادى السلام نمودند، اسم من فلان و از فلان شهر هستم و این جماعت که با من بودند ملائکه می‎باشند که مرا از شهرم به این بهشت برزخی آوردند.

چون این سخنان را از او شنیدم حزن و غمم برطرف شد و میل به گردش نمودن در باغ را نمودم. ناگاه دیدم مادرم و بعضى از اقوامم در میان قصر نشسته‎اند و با سرور و فرح از من استقبال نمودند و از حال بعضى از ارحام سئوال کردند و من در بین جواب دادن از فقر و گرسنگى اطفالم براى آنان ذکر کردم. آنگاه پدرم به اطاقى که در آن برنج بود اشاره کرد، به من گفت هر چه می‎خواهى از این برنج‎ها بردار، من خشنود شدم و عبایم را پهن کرده آن را پر از برنج کرد و به نجف اشرف آمد و آن منظره از نظرم محو شد تا مدتى طولانى با آن برنج زندگانى می‎کردیم و تمام نمی‎شد. یک روز همسرم مرا مجبور کرد تا قصه برنج را بگویم. من هم براى او قصه را نقل کردم ولى چون به سراغ برنج رفتیم دیگر آن را ندیدیم و تمام آنها از بین رفت .


نوشته شده در : شنبه 6 آذر 1389  توسط : عطر حرم .    نظرات() .

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.