تبلیغات
دعای ملک سلیمان:آیه35سوره ص - نصایح جناب شیخ جعفر مجتهدی

امروز:

نصایح جناب شیخ جعفر مجتهدی

ظلم در حق کودک معصوم
رضایت پدر خود را جلب کنید!
حل مشکلات با نماز امام زمان ارواحنا فداه
رعایت حقوق خانواده
سفارش به یک دوبیتی راجع به حضرت ابوالفضل (علیه‌السلام)
باید به ائمه (علیه‌السلام) رجوع کرد
جواز دل شکستن
مهربانی با مادر
سلام از طرف حضرت امیر (علیه‌السلام)
تولی و تبری
زیارت به نیابت مادر

ظلم در حق کودک معصوم

استاد محمد علی مجاهدی نقل کرده اند :

یک سال به اتفاق همسر و دختر چهار ساله‌ام عازم مشهد مقدس شده ‌بودیم. در همان روز ورود به مشهد بلافاصله پس از عتبه بوسی حضرت ثامن الائمه علی بن موسی الرضا – علیها آلاف التحیه و الثنا – توفیق زیارت  آقای مجتهدی را پیدا کردیم.
دخترم لباس عربی چین داری به تن داشت و درحیاط خانه سرگرم بازی بود.  آقای مجتهدی رو به من و همسرم کرده، فرمودند:

چرا در حق این کودک معصوم ظلم می‌کنید؟!

 شنیدن جمله عتاب آمیز آن مرد خدا برای ما بسیار سنگین آمد! زیرا در حد توانی که داشتیم چیزی از دخترمان فرو گذار نمی‌کردیم.
هنگامی که آن مرد خدا تعجب ما را دید، فرمود:

این بچه دارد از بین می‌رود! طبیعت کودک خیلی لطیف است و تاب چشم زخم ندارد!

 از شنیدن این مطلب، تعجب من و همسرم بیشتر شد زیرا به چشم خود می‌دیدیم که دخترمان با شادی کودکانه خود سرگرم بازی کردن است و مشکلی ندارد!
دقایقی گذشت ناگهان دخترم نقش زمین شد و رنگ چهره‌اش تغییر کرد و نفسش به شماره افتاد! من و همسرم از دیدن این صحنه به اندازه‌ای دست و پای خود را گم کرده ‌بودیم که نمی‌دانستیم چه باید بکنیم؟!

حضرت آقای مجتهدی آمدند و دخترم را در آغوش گرفتند و در حالی که ذکری را زمزمه می‌کردند، بر روی او می‌دمیدند!
دخترم پس از چند دقیقه‌ای، رفته ‌رفته حالت طبیعی خود را پیدا کرد و باز سرگرم شیطنت‌های کودکانه خود شد!
حضرت آقای مجتهدی در حالی که ما را به صرف میوه دعوت می‌کردند، رو به همسرم کرده فرمودند:

خانم همشیره! لزومی ندارد که این لباس زیبا را بر تن این کودک که خود بسیار زیبا است بپوشانید و بعد او را از میان کوچه و بازار عبور دهید و نظر مردم را به طرف او جلب کنید! وآنگهی چرا به هنگام بیرون آمدن از خانه صدقه ندادید؟! می دانید که صدقه، رفع بلا می‌کند!

آن مرد خدا راست می‌گفت. هنگامی که به دیدار او می‌رفتیم در بین  راه بسیاری از افراد دختر خردسالم را به هم نشان می‌دادند و سرگرم تماشای او می‌شدند و ما از این مطلب غافل بودیم که به دست خودمان داریم برای او درد سر ایجاد می‌کنیم! ضمناً آن روز فراموش کرده بودیم برای سلامتی او صدقه بدهیم.

 

رضایت پدر خود را جلب کنید!

مرحوم کاشانی مردی وارسته و راه رفته و کریم النفس بود. منزل ایشان در کوی آب و برق مشهد، خانه امید دوستان آل الله به شمار می‌رفت و ایشان غالباً میزبان افراد بیشماری در طول هفته بودند و سفره این مرد عارف همیشه گسترده بود.
ایشان نقل می کردند :
جوانی مرتباً به سراغ من می‌آمد و از بی سروسامانی زندگی خود شکوه داشت ومن آنچه به نظرم می‌رسید از او دریغ نمی‌کردم ولی گره از کار او گشوده نمی‌شد!
شبی از من دعوت شد تا در مراسم میلاد مبارک حضرت علی (علیه السلام) شرکت کنم، و من به آن جوان گفتم که امشب، شب برات است با من همراه باش تا ببینم چه می شود؟!

مجلس بسیار باشکوهی بود و از طبقات مختلف در آن شرکت کرده ‌بودند مداحان یکی پس از دیگری مدیحه خوانی می‌کردند و می‌رفتند. ساعتی از شروع مجلس گذشته بود که آقای مجتهدی آمدند و در کنار من نشستند.
آن جوان از احترام من به ایشان دریافت که او باید مرد صاحب نفسی باشد، لذا مرتباً از من می‌خواست که مشکل او را با آقای مجتهدی در میان بگذارم تا بلکه فرجی شود.

آن جوان را به ایشان معرفی کردم و گفتم:
مدتی است که با گرفتاریها  دست و پنجه نرم می‌کند ولی از پس آنها برنمی‌آید! امشب، شب عزیزی است اگر در حق او لطفی کنید ممنون خواهم شد.
آقای مجتهدی نگاه نافذ خود را به صورت او دوختند و پس از چند لحظه درنگ به او فرمودند:

شما باید رضایت پدر خود را جلب کنید!

جوان گفت:
پدرم، دو سال است که مرده است!
گفتند:

و گرفتاری شما هم از دو سال پیش شروع شده‌است! مگر فراموش کرده‌ای که در آن روز آخر در میان شما چه گذشته ‌است؟! شما در ساعات آخرین عمر پدرتان به سختی او را رنجاندید و پدر خود را در آن ساعات بحرانی به حالت قهر تنها گذاشتید!

جوان در حالی که عرق شرم بر سر و رویش نشسته بود، رو به من کرده، گفت: آقا درست می‌گویند! نبایستی او را تنها می‌گذاشتم! آخر من تنها پسر او بودم! چه اشتباه بزرگی مرتکب شده‌ام!
آقای کاشانی می‌گفتند که آقای مجتهدی دقایقی بعد، دستوری به آن جوان دادند و از ما خداحافظی کردند و رفتند.

آن جوان با به کار بستن دستور ایشان، در عرض یک ماه، زندگی‌اش سر و سامان خوبی گرفت و هنوز هم با آرامش و در کمال راحتی زندگی می‌کند و دعا گوی آن مرد خداست.

آقای کاشانی نگفتند که دستور حضرت آقای مجتهدی برای رفع مشکلی که آن جوان داشت چه بود ولی گفتند که آن جوان چند شب بعد از آن ملاقات، پدرش را در خواب می‌بیند و به او می‌گوید که دیگر از تو ناراضی نیستم، تو با این کار خود مشکل بزرگی را از پیش پای من در عالم برزخ برداشتی!
 

حل مشکلات با نماز امام زمان ارواحنا فداه

جناب آقای حاج فتحعلی می‌گفتند:
زمانی به جهت مشاغل کسبی مجبور به مسافرت به کشورهای آلمان، فرانسه، انگلیس و سوریه شدم و برای اینکه از غذاهای آنجا مصرف نکنم مقداری کنسرو با خود برداشتم، در این موقع خدمت آقای مجتهدی رسیده و به ایشان عرض کردم، اجازه می‌دهید به این کشورها مسافرت کنم؟
فرمودند:

 بله آقاجان، اگر شما نروید پس چه کسی برود؟

سپس به ایشان عرض کردم، در این مسافرت چه کنم که درمانده نشوم و در امان باشم؟
فرمودند:

به هر کشوری که رسیدید، هر روز دو رکعت نماز توسل به حضرت ولی عصر (علیه‌السلام) بخوانید.

وقتی به آلمان، فرانسه و انگلستان رفتم، هر روز نماز توسل را می‌خواندم و کارهایم خیلی سریع انجام می‌گرفت، تا اینکه به سوریه آمدم و با خود گفتم: اینجا کشور سوریه است و مسلمان می‌باشند و احتیاجی به نماز توسل نیست، هنگامی که می‌خواستم از سوریه به ایران بیایم، به فرودگاه رفتم، گفتند:
 تا یک ماه تمام پروازهای ایران مسدود می‌باشد، وقتی به هتل برگشتم، بسیار ناراحت بودم که ناگهان ملهم شدم نماز توسل به حضرت را بخوانم.

فوراً برخاستم و دو رکعت نماز توسل به حضرت را خواندم و مجدداً به فرودگاه رفتم، همینکه به فرودگاه رسیدم گفتند: یک پرواز ویژه برای ایران گذاشته شده است و من متوجه شدم که این به برکت نماز توسل به حضرت بوده‌است.
 

رعایت حقوق خانواده

جناب سیدمحمد احمدزاده می‌گفتند:
زمانی که آقای مجتهدی در مشهد به سر می‌بردند، بنده کلیدی از محل سکونت ایشان داشتم و هر شب سری به آقا می‌زدم و مدتی از شب را در محضر ایشان سپری می‌کردم، آنگاه به خانه می‌رفتم،
 یک شب مقداری نان تهیه کرده و برای ایشان بردم، اما هنگامی که می خواستم با کلید خود درب را باز کنم، ملهم شدم که زنگ بزنم و درب را با کلید باز نکنم، وقتی زنگ را زدم، آقا درب را باز نموده و فرمودند: چه کار دارید، عرض کردم می‌خوام داخل شوم.
فرمودند: خیر.
عرض کردم برای شما نان تهیه کرده‌ام، فرمودند: ما به نان احتیاجی نداریم.
بنده هم از اینکه آقا از من دلگیر شده بودند، سخت ناراحت شده و به خانه رفتم
 وقتی به منزل رسیدم، عیالم گفت: چه عجب امشب زود به خانه آمده‌اید؟!
گفتم چطور؟ گفت:
 امروز عصر به حرم مطهر حضرت رضا (علیه‌السلام) رفتم و شکایت شما را به حضرت نمودم و عرض کردم: آقا جان؛ سیدمحمد این بچه‌ها را نزد من می‌گذارد و خودش به دنبال تفریحش می‌رود و دیر وقت به منزل می‌آید و اصلاً به فکر من نیست.
آقای احمدزاده می‌گفتند: در این موقع متوجه شدم که چرا آقای مجتهدی مرا نپذیرفتند.
روز بعد که خدمت آقای مجتهدی رسیدم فرمودند:

 آقا سیدمحمدجان، چرا شما عیالتان را ناراحت کرده‌اید، ایشان دیروز از شما به حضرت رضا (علیه‌السلام) شکایت کرده بودند، سپس مبلغی پول به من داده و فرمودند: کادویی بخرید و برای همسرتان ببرید تا دلگیری ایشان از شما برطرف شود.

باید به ائمه (علیه‌السلام) رجوع کرد

جناب حاج سیدجلال رییس‌السادات نقل کردند:
در ایامی که آقای مجتهدی منزل ما تشریف داشتند، خانمی از اهالی تهران نزد من آمده و تقاضا کرد او را نزد آقای مجتهدی ببرم، هنگامی که علت آن را از وی جویا شدم گفت قرار است چند روز دیگر به خاطر سرطان حنجره عمل جراحی کنم، اکنون خبردار شده‌ام که شخصی با این نام در خانه شما تشریف دارند که می‌توانند مریضها را شفا دهند، به این جهت می‌خواهم ایشان را ملاقات کنم.

بنده پیام او را به آقای مجتهدی رساندم و ایشان اجازه ورود دادند، هنگامی که آن زن داخل خانه شد به محض دیدن آقا خود را بر روی خاک انداخت و شروع به گریه و زاری نمود و گفت؛ آقاجان دکترها جوابم داده‌اند و گفته‌اند هیچ راهی برای بهبودی وجود ندارد، اگر ممکن است دعایی بفرمایید، آقا کمی تأمل کرده، آنگاه فرمودند:

شما که در جوار حضرت رضا (علیه‌السلام) هستید، چرا نزد من آمده‌اید؟ مگر من چه کاره هستم، به حضرت رجوع کنید و شفایتان را از ایشان بخواهید، آقا رئوف هستند، شما را شفا می‌دهند اما چون شما تا اینجا آمده‌اید از همین جا به حرم بروید و عرض حال کنید، من هم از حضرت شفای شما را طلب می‌کنم و اصلاً ناراحت نباشید زیرا نزد حضرت هستید.

سپس آن زن رفت و ایشان توسلی پیدا کردند، روز بعد به من فرمودند:

 آقا سیدجلال می‌دانید چه شده‌است؟

 عرض کردم خیر آقا جان.
گفتند:

حضرت عنایت کردند و خانمی را که دیروز به اینجا آمده بود شفا دادند. اکنون شما به محل سکونت او بروید و بگویید: حضرت شما را شفا دادند و دیگر هیچ احتیاجی به عمل جراحی ندارید.

به آقا عرض کردم مسئله چیست؟ شما که دیروز آن زن را رد کردید.
فرمودند:

 اینها باید بدانند که ما از حضرت می‌خواهیم آنها را شفا دهند و هیچکاره هستیم، این حضرت هستند که آنها را شفا می‌دهند، مردم باید متوجه ائمه اطهار (علهیم السلام) باشند و بدانند که تمام امور عالم به دست آن بزرگواران است.

جواز دل شکستن

جناب حاج فتحعلی تعریف کردند:
یک روز آقای دکتر ... نزد آقای مجتهدی آمده و گفت: آقا جان یک باب مغازه دارم که آن را اجاره داده‌ام، اما موجر چند ماهی است که از پرداخت اجاره آن خودداری کرده و می‌گوید استطاعت پرداخت مال الإجاره را ندارم، اجازه می دهید علیه او اقدام کنم؟
آقا سکوت کرده و حرفی نزدند، روز بعد که آقای دکتر می‌خواست خدمت ایشان برسد به او اجازه ورود ندادند، و تا مدت یک هفته آقای دکتر می‌آمد ولی آقا او را نمی‌پذیرفتند. وقتی علت آن را از ایشان سؤال کردم، فرمودند:

بیست سال در بیابانها رفته و خانه به دوش صحراها بودیم تا مبادا دل کسی را بشکنیم و به کسی آزار برسانیم اکنون ایشان آمده است از ما جواز دل شکستن بگیرد.

مهربانی با مادر

جناب آقای میرزا هاشم‌زاده نقل کردند:
زمانی که آقای مجتهدی در یکی از اتاقهای باغ رضوان مشهد بسر می‌بردند، یک روز صبح که صبحانه تهیه کرده بودند، جوانی را همراه خود به آنجا آوردند و سه نفری صبحانه خوردیم، بعد از صرف صبحانه هنگامی که آقا تشریف بردند، از آن جوان سؤال کردم، شما چگونه با آقا آشنا شدید و چه کار داشتید؟

 گفت من بیکار بودم و فکر کردم این آقا در اینجا مشغول کار می‌باشند، لذا از ایشان خواستم کاری به من بدهند تا مشغول آن شوم، هنگامی که این درخواست را نمودم به من فرمودند:

شما با مادرتان قهر کرده و به اینجا آمده‌اید، مگر صدای گریه او را نمی‌شنوید؟

 همینکه این مطلب را فرمودند، درکمال تعجب صدای گریه مادرم را شنیدم و بسیار متأثر و متأسف شدم! سپس فرمودند:

 در جیب خود سه تومان پول داری، این مبلغ را هم بگیر و بعد از صرف صبحانه به نزد مادرت برو و با او مهربانی کن و دیگر او را ناراحت نکن که خسرالدنیا و الآخره خواهی شد.

تولی و تبری

جناب آقای بیگدلی نقل می‌کردند:
آقای مجیدی که یکی از نوکران و خدمتگذاران به ساحت مقدسه بی‌بی دو عالم حضرت زهرا (علیها ‌السلام) بودند، در ایام عیدالزهراء مراسم جشن و سرور ترتیب می‌داده و با انجام کارهای ملیح و حرکات شیرین مردم را به خنده در می‌آوردند و در آن ایام کسی به غیر از ایشان مراسمی برگزار نمی‌کرد.
روزی به آقای مجتهدی عرض کردم، آقای مجیدی که هر سال مراسم عیدالزهراء برپا می‌کردند امسال از برگزاری آن صرف نظر کرده‌، اما در عالم رؤیا به زیارت حضرت زهراء (علیه‌السلام) مشرف شده و بی‌بی به ایشان دستور می‌فرمایند که مراسم را برپا کند، هنگامی که این مطلب را به آقا عرض کردم، فرمودند:

 آقای مجیدی را نزد من بیاورید، می‌خواهم ایشان را ببینم.

وقتی که پیغام آقای مجتهدی را به آقای مجیدی رساندم، با ذوق و شوق تمام خدمت آقا رسید و هنگام ورود مقابل ایشان از خود حرکاتی نشان داد که موجب خندیدن و مسرور گشتن آقا گردید، سپس آقای مجتهدی مبلغ بیست تومان که در آن موقع مبلغ قابل توجهی بود به آقای مجیدی داده و فرمودند:

 این پول حواله حضرت است بگیرید و هیچگاه دست از ارادت و خدمتگذاری برندارید و در جهت برگزاری مراسم عیدالزهراء بسیار تأکید فرمودند

 در این هنگام آقای مجیدی شروع به گریه کرده و به من گفت آقای مجتهدی از کجا می‌دانستند که من مبلغ بیست تومان قرض دارم؟!
امروز قبل از اینکه به منزل آقا بیایم به حرم حضرت معصومه (علیها‌السلام) مشرف شده و عرض کردم مبلغ بیست تومان بدهکار می‌باشم و آبرویم در خطر است و از این موضوع غیر از من و بی‌بی هیچکس خبر نداشت، اکنون متحیرم که چگونه آقای مجتهدی از این مطلب باخبر شده‌اند؟!
آقای بیگدلی می‌گفتند: به آقای مجیدی گفتم: آقای مجتهدی دائماً با حضرت ائمه (علیهم‌السلام) در ارتباط هستند.
 

زیارت به نیابت مادر

جناب آقای یزدان پناه تعریف کردند:
چندین سال قبل که می‌خواستم به پابوس حضرت رضا (علیه الاف التحیه و الثناء) مشرف شوم جهت خداحافظی نزد مادرم رفته و به ایشان گفتم: قصد زیارت حضرت رضا (علیه‌السلام) را دارم چه چیزی دوست دارید برای شما سوغات آورم؟
 مادرم گفتند: چیزی جز سلامتی تو را نمی‌خواهم اما وقتی مشرف شدی یک زیارت به نیابت من بجا آور. بنده هم قبول نموده و به مشهد مقدس رفتم و پس از زیارت حضرت رضا (علیه‌السلام) خدمت آقای مجتهدی رسیدم، در آنجا به ایشان عرض کردم: آقاجان توجهی کنید تا حضرت علی بن موسی الرضا (علیه‌السلام) عنایتی فرمایند و گشایشی در کارهایم حاصل شود.
ایشان نگاهی به من کرده و فرمودند:

به یاد دارید وقتی می‌خواستید به مشهد بیایید، مادرتان چه گفت؟

عرض کردم: خیر آقاجان چه گفت؟
فرمودند:

وقتی شما جهت خداحافظی نزد مادرتان رفتید و گفتید چه چیزی برایتان به سوغات آورم. گفتند: من سلامتی تو را می‌خواهم ولی یک زیارت به نیابت من بجا آور. شما سه روز است به مشهد آمده‌اید ولی زیارتی که به نیابت مادرتان قبول نمودید را انجام نداده‌اید. این زیارت برای ایشان نوشته شده است و انجام آن بر عهده شما می‌باشد و گشایش کار شما به انجام فرمان مادر می‌باشد.

آقای یزدان پناه می‌گفتند: اتفاقاً آن روز مصادف بود با روز شهادت حضرت رضا (علیه‌السلام) و من در آن روز حضرت را به نیابت مادرم زیارت کردم و پس از آن مشکلات من یکی پس از دیگری حل شد.


نوشته شده در : شنبه 6 آذر 1389  توسط : عطر حرم .    نظرات() .

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.