تبلیغات
دعای ملک سلیمان:آیه35سوره ص - حکایاتی از زبان آیت الله بهاء الدینی

امروز:

حکایاتی از زبان آیت الله بهاء الدینی

عقرب سیاه و حکمت الهی

ایشان می فرمودند:
« من داستانهای مختلفی از حیوانات دارم که نشان درک و شعور بسیار و فرمانبری چشمگیر این موجودات است. در سن پنج سالگی و در شب جمعه که هنگام راز و نیاز مردم بود، در حرم حضرت معصومه علیها السلام حضور داشتم.
عقرب سیاه و بزرگی را دیدم که در کنار مردم در حال حرکت است و هیچ کاری به افراد ندارد! و مردم هم به آن کاری نداشتند. در همان اوان عمر خویش دریافتم که در کار آفرینش حسابی در کار است و کارها بر طبق حکمت الهی پیش می رود و از طرف دیگر، فضای حرم حضرت معصومه (س) برای همه موجودات محل امن است. »

آتش زدن گربه و سزای عمل!

باز ایشان می فرمودند:
« اوایل حکومت رضاخان بود. او شبی از شبها وارد قم شد و در کوچه و خیابان رفت و آمد کرد و برای ارعاب مردم شهر، دو جوان را دستگیر کرد و بدون آن که - در ظاهر - کاری کرده باشند و محاکمه ای و سؤال و جوابی در میان باشد، آن دو را در مقابل چشمان مردم به قتل رسانید!
بنده از این کار زشت و کشتار ناجوانمردانه این مرد وحشی بسیار ناراحت شدم؛ ولی از این که چرا این اشخاص انتخاب شدند، در حیرت بودم. نزد خود گفتم باید حسابی در کار باشد. تحقیق کردم و از افرادی درباره یکی از آن دو نفر پرسش کردم.
گفتند: روز قبل از این حادثه گربه ای را گرفته و برای تفریح و خوشگذرانی خود و به خنده انداختن دیگران، نفت بر سر حیوان ریخته و زنده زنده او را آتش زده و این گونه فردای آن روز به دست ظالمی دیگر، به سزای عمل خود رسیده است. »

درخواست بز!

آقا نقل می کردند:
« روزی یکی از اهالی روستایی از اطراف قم ما را دعوت کرد، برخی از دوستان دیگر نیز با ما بودند. هنگامی که خواستیم وارد شویم، میزبان خواست گوسفندی را جلوی ما ذبح کند؛ اما حیوان فرار کرد و به ما پناه آورد.
از صاحبخانه تقاضا کردم که گوسفند را نکشد و او را آزاد بگذارد، اما او به خاطر میهمانانی که داشت و غذایی که احتیاج داشتند، مجبور به ذبح حیوان شد.
بار دیگر که رفتیم خواست بزی را ذبح کند که جلوی پای ما آمده، سخت ناله می کرد. من از درد و ناراحتی او بسیار آزرده خاطر شدم. »
یکی از همراهان می گفت: ظهر که غذا آماده شد، ایشان از گوشت آن بز چیزی نخوردند و در بازگشت فرمودند:
« امروز به ما سخت گذشت چرا که آن حیوان از ما تقاضا کرد که نجاتش دهیم اما از دست ما کاری برنیامد!! »

بوی تعفن کباب!

ایشان می فرمودند:
« یک وقتی ما را یک نفر دعوت کرد و کباب خوبی هم درست کرده بود و همه مشغول خوردن شده بودند؛ اما من دیدم کباب بوی تعفن می دهد، به طوری که از بوی تعفن آن گیج شده بودم و هر چه کردم، دستم طرف غذا نمی رفت. بعد معلوم شد آن آقا رفته، از یکی از قصابی ها یک شقه گوسفند برداشته و ( بدون رضایت او ) آورده است. »
ایشان می فرمود:
« این چه علمی است که اگر توی قهوه خانه های بین راه، گوشت کلاغ به او بدهند، بخورد و نفهمد! این چه علمی است که طرف، نفهمد غذایی که جلوی او گذاشته اند، حرام گوشت است یا حلال گوشت؟! این علم به درد نمی خورد.» { منظور این است که علم بدون عمل فایده ای ندارد. }

با صدام چه باید کرد؟

اوائل جنگ بود. روزی ایشان فرمود:
« دیشب پس از اتمام جلسه روضه به اتاق آمدم. خیلی ناراحت بودم از وضع جنگ. چهارده نفر آمدند پیش ما و گفتند: هر کدام ما قدرتِ صد هزار نفر را داریم.
گفتند با این صدام چه باید کرد؟
ما گفتیم: صلاح خدا چیست؟
گفتند: مصلحت در تأخیر است و ما دانستیم پیروزی از امت اسلامی است. اما مصلحت در این است که تأخیر بیافتد. »


نوشته شده در : شنبه 6 آذر 1389  توسط : عطر حرم .    نظرات() .

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.