تبلیغات
دعای ملک سلیمان:آیه35سوره ص - حکایاتی از آیت الله کوهستانی

امروز:

حکایاتی از آیت الله کوهستانی


چرا نماز شب نمی خوانی؟

حجت الاسلام سید علی جبارزاده می گوید:
 یکی از فاضلان برای من گفت: هنگامی که در حوزه علمیه کوهستان در حیاط حسینیه قدم زنان کتاب درسی ام را می خواندم. در آن حال یکی از ارادتمندان معظم له با ایشان مشغول صحبت بودند.
آن فرد از آقا جان تقاضای استخاره کرد. آقا دست برد در جیب قبای خود که تسبیح بگیرد و استخاره نماید. متوجه شد که در جیبش تسبیح نیست.
 رو به من کرد و فرمود:
« پسرم تسبیح داری؟ »

عرض کردم: بله، بلافاصله تسبیح خود را تقدیم کردم! آقا جان تسبیح را که از من گرفت، یک نگاه به تسبیح کرد و نگاهی دیگر به من و فرمود:
« بابا جان چرا نماز شب نمی خوانی؟ تسبیح تو نشان می دهد که نماز شب نمی خوانی! طلبه باید نماز شب بخواند. »

عرض کردم: از این به بعد نماز شب می خوانم.

گرمای غیر منتظره

یکی از علاقمندان مرحوم آیت الله کوهستانی، چنین نقل کرده است:
در سفری که مرحوم آقا جان کوهستانی به منطقه هزار جریب داشتند، در مسیر راه به روستای کنت رسیدند. شب را در منزل برادرم که او نیز از اراداتمندان آقا جان بود، به سر بردند.
 در همان شب معظم له نیاز به حمام پیدا کردند و از بنده پرسیدند:
« شما در محل حمام دارید؟ »

عرض کردم، حمام داریم ولی قابل استفاده نیست و آب حمام هم سرد است، چون زمستان بود و هوا هم بسیار سرد. گفتم، برای شما آب گرم می کنیم.
فرمود:
« نه! مرا تا حمام همراهی کن.»

من ایشان را ملازمت کردم. آقا به من فرمود:
« شما در همین رخت کن، منتظر باش تا برگردم! »

 مدتی صبر کردم، دیدم آقا جان دیر کردند. با خود گفتم شاید از سردی آب حمام است که آقا دیر کردند والا نباید این قدر طول می دادند، لذا نگران شده و آهسته داخل حمام رفتم، ولی با کمال تعجب، دیدم آقا جان داخل خزینه است و از آب خزینه هم بخار بالا می زند! دستم را داخل آب کردم، دیدم گرم است.

 متحیرانه بیرون آمدم؛ وقتی آقا جان از حمام بیرون آمدند خطاب به من فرمودند:
« مگر نگفته بودم منتظر باش، چرا وارد حمام شدی؟ »

عرض کردم: شما خیلی طول دادید و من نگران شدم و الان هم در شگفتم که چگونه آب حمام گرم شده بود.
آقا جان فرمود:
« هر چه دیدی، راضی نیستم تا زنده ام برای کسی نقل کنی ».

پوزش از حرکت تند

آقای دکتر شهیدی می گوید:
روز جمعه با یکی از دوستان، خدمت ایشان رسیدیم. در حضورشان شخصی از معظم له سؤالی کرد که چندان مناسب مجلس نبود، از این رو حضرت آیت الله قدری عصبانی شدند و با تندی سخنی گفتند که سائل از وی انتظار چنین جوابی را نداشت.
 آن شخص در پاسخ آقا گفت: مگر نفرمودید:

« اکرم الضیف ولو کان کافراً؛ مهمان را گرامی بدار اگر چه کافر باشد.»

 من از این باب سؤال کردم، وقتی سائل این جمله را گفت، آقا از ایشان معذرت خواست و فرمود:
« من از شما معذرت می خواهم نباید چنین حرفی می زدم.»
آن گاه جواب سؤال ایشان را داد.

وقتی از محضرشان مرخص شدیم و از اتاق بیرون آمدیم. آن شخص گفت: من جنب بودم و آقا متوجه حال من شده بود. من به او گفتم: نباید با چنین حالی به حضور ایشان می رسیدی، مگر نمی دانی ایشان متوجه می شوند.

ولی چیزی که آن شخص را تحت تأثیر قرار داد و مهم تر از آگاهی آقا از حال درونی اش بود، عذرخواهی معظم له از حرکت تند خویش بود؛ یعنی همین که متوجه شدند نباید آن سخن را بر زبانشان جاری می کردند، بی درنگ عذرخواهی کردند و این حرکت متواضعانه برای آن شخص، آموزنده تر از آن کرامت بود.

نان امام زمان(عج) را خوردی !

یکی از شاگردان آیت الله کوهستانی در مورد آگاهی معظم له از اندیشه اشخاص می گوید:
 در پاسخ اصرار خانواده در امر ازدواج، گفتم باید استخاره کنم، از این رو همراه یکی از شاگردان دیگر معظم له که او نیز استخاره می خواست به محضر مبارک آن عالم ربانی شرف یاب شدیم. من از نیت او خبر نداشتم، ابتدا آقا برای ایشان استخاره گرفت، به محض گشودن قرآن حالش دگرگون شد و با تندی و ناراحتی فرمود:
« آخر تو خجالت نمی کشی نان امام زمان علیه السلام را خوردی، لباسش را پوشیدی، اکنون کجا می خواهی بروی؟ »

ظاهراً او قصد داشت که از لباس روحانیت بیرون برود، اما نفهمیدیم که چه آیه ای آمد که آقا متوجه مطلب شد و از نیت وی خبر داد. آن گاه برای من استخاره گرفت، همین که قرآن را باز کرد، فرمود:
« آقا شیخ علی اکبر مبارک است، مبارک است!! »

با این که من چیزی از نیت خود به ایشان عرض نکرده بودم، ولی معظم له از نیت من آگاه شد.

استخاره عجیب

حجت الاسلام علی اکبر آخوندی چنین نقل کرده است:
پسر عمه ای داشتم که ساکن « بندرگز» بود و از ارادتمندان و علاقمندان آیت الله کوهستانی بود. آن جا برای یکی از متمکنان و تجار رانندگی می کرد.

 ایشان نقل کرد که روزی به اتفاق آن تاجر، برای انجام کاری به ساری رفتیم. دربازگشت سخن از آیت الله کوهستانی به میان آمد و من برخی از اوصاف و بزرگی آقا را برایش تعریف کردم، علاقمند شد که با هم به کوهستان برویم؛ وقتی خدمت آقا رسیدیم جمعی از ارادتمندان در محضر او نشسته بودند و برخی از معظم له تقاضای استخاره می کردند.

این حاجی وقتی دید مردم استخاره می گیرند، خود نیز نیت کرد و از آقا خواست استخاره ای برای او بگیرند. آقا وقتی قرآن را گشودند، فرمودند:
« پایین ترنروید که آب شور می شود.»

پس از مرخص شدن از محضر معظم له حاجی رو به من کرد و گفت: خیلی عجیب بود، من از نیت خود به آقا چیزی نگفته بودم، ولی آقا از آن مطلع بود. او گفت که من داشتم در زمین خود چاهی حفر می کردم، استخاره کردم که از این اندازه که حفر کردیم برای بیش تر شدن آب پایین برویم یا نه؟ آقا فرمود: پایین تر نرو که آب شور می شود. این استخاره سبب شد ایشان ارادت بیش تری به آقا داشته باشند و همواره خدمت آقا مشرف می شد.


اسمش را مهدی بگذار

روزی یکی از اهل سنت، خدمت معظم له رسید و موقع خداحافظی به ایشان عرض کرد، آقا دعا بفرمایید خداوند به من پسری عنایت کند!
آقا فرمود:
« انشاء الله خداوند به شما پسر عنایت می کند، اسم او را مهدی بگذار و نیمه شعبان عده ای از مؤمنان را اطعام کن. »
سال بعد که به کوهستان آمد، گفت: خداوند به من پسری عنایت کرد.

هفت سال روضه بگیر

حجت الاسلام سید ولی نعمتی می گوید:
یکی از برادران نیروی انتظامی برای من نقل کرده: دوستی داشتم که چند سال پس از ازدواج، دارای فرزند نشده بود، به این خاطر روزی به اتفاق یک دیگر به محضر حضرت آیت الله کوهستانی مشرف شدیم.
 دوستم مشکل خود را به عرض آقا رساند و از ایشان تقاضای دعا نمود. معظم له فرمودند:
« سال آینده همین موقع خداوند به شما فرزند عنایت می کند و شرط بقای آن این است که به مدت هفت سال، سالی یک بار ده نفر را دعوت نموده و مجلس روضه به نام امام صادق علیه السلام یا حضرت موسی بن جعفر علیه السلام برپا کنی. »
از برکت همین دعای معظم له خداوند به وی فرزندی عنایت کرد که اکنون سه فرزند دارد.

 

استنشاق کن

یکی از ارادتمندان آیت الله می گوید:
مدت ها بود که سر درد شدیدی داشتم چند بار به پزشک مراجعه کردم، ولی نتیجه نگرفتم. روزی در محضر آقا جان کوهستانی نشسته بودم، جریان سر درد خود را به ایشان عرض کردم. آقا فرمودند:
« استنشاق کن و مدتی ادامه بده. »

من مدتی، روزی چند مرتبه استنشاق می کردم، طولی نکشید که سر دردم برطرف شد و این از توجه و دعا معظم له بود.

ای تب از شیخ چه می خواهی؟

جناب حاج شیخ عبدالرحیم صادقی نقل فرمودند:
ایامی که در کوهستان مشغول تحصیل بودم، روزی تب شدیدی بر من عارض شد و از شدت آن در عذاب بودم، به خدمت مرحوم آیت الله کوهستانی رفتم. عرض کردم، اجازه بدهید به بهشهر بروم و به طبیب مراجعه کنم.
 فرمود:
« مقداری داروی گیاهی مصرف کن، خوب می شوی.»

عرض کردم، داروی گیاهی مصرف کردم تأثیر ننمود. از آن جایی که آقا دوست نداشتند وسط هفته طلبه ها به جایی بروند، لذا قبول نفرمود، تا برای معالجه به بهشهر بروم، آن گاه که من اصرار در رفتن کردم، رو به من کرد و به سینه ام اشاره ای نمود و فرمود:
« ای تب از شیخ چه می خواهی؟! برو.»

من از نهیب او در همان لحظه تکانی خوردم و احساس کردم تب از بدنم رفت.

به سرخک بگو از اتاق برود!

حجت الاسلام علیجانی چنین نقل کرد:
 ایامی که در حوزه کوهستان مشغول فراگیری علوم دینی بودم، یکی از هم اتاقی های من دچار مرض سرخک شد. او را به دکتر بردیم، ولی سرخک به یکی دیگر از طلاب سرایت کرد و او مریض شد.
شب پنج شنبه که طبق معمول در حسینیه معظم له روضه برقرار بود، پس از پایان مجلس خدمت آقا جان رسیدم و به ایشان عرض کردم، برخی از دوستان سرخک گرفته اند و چون آن مرض مسری است، می ترسم همه رفقا را گرفتار کند. آقا جان فرمود:
« وقتی رفتی وارد اتاق شدی، سلام کن و بعد از سلام بگو که سرخک باید از این جا دور شود و بچه های مرا اذیت نکند. »

من نیز طبق دستور آقا جان عمل کردم و از برکت کلام آقا جان این مرض از اتاق ما رخت بر بست و کسی دچار سرخک نشد.


خواستم سالم بمانی!

حجت الاسلام سید علی جبارزاده می گوید:
روزی در محضر آیت الله کوهستانی به خواهش ایشان یکی از طلاب به منبر رفت طلبه در آغاز صحبت با بیان شیوای خود شنوندگان را سخت تحت تأثیر قرار داد، ولی در پایان به لکنت افتاده و نتوانست به نحو احسن سخنش را به پایان رساند و با شرمساری از منبر پایین آمد.

پس از آن که از منبر پایین آمد و در کنار آقا نشست، آقا به او فرمود:
« ناراحت نباش! من دیدم بیان زیبای شما حاضران را تحت تأثیر قرار داده است و ترسیدم که شما را چشم زخم بزنند بدین سان از خدا خواستم که حادثه ای برای شما رخ دهد تا سخنرانی شما جلب توجه نکند و از شوری برخی از چشم ها سالم بمانی. »


ماموریت گنجشک ها

آقای بنی کاظمی می گوید:
حاج فیض الله زینوندی ـ از کشاورزان روستای زینوند ـ برایم چنین تعریف کرد که سالی پنبه زیر کشت زیادی داشتم، زمانی که پنبه ها غنچه ( قوزه) بستند، داخل آن ها نوعی کرم افتاد که گلِ پنبه را می خورد و حاصل پنبه را نابود می کرد و با هیچ سمی از بین نمی رفت.
 درمانده و پریشان خاطر بودم، نمی دانستم چه کنم. یک باره به ذهنم آمد که چاره کار را از آقا جان کوهستانی بخواهم، کارگر مزرعه را خدمت ایشان فرستادم که سلام مرا خدمت آقا جان برسان و عرض کن من همیشه وجوهات خود را پرداخت می کردم، اکنون این آفت مرا بیچاره می کند، دعا بفرمایید این آفت از زمین من دفع شود.
 در مزرعه بودم که او بازگشت و گفت که پیام شما را به آقا رساندم، آقا جان فرمود:
« انشاء الله برطرف می شود.»

مدتی نگذشت که دیدم گنجشک ها فوج فوج می آیند و همانند مأمور هر یک روی غنچه ای قرار می گیرند و کرم های آن را می خورند، بدین طریق گنجشک ها این آفت را برطرف کردند و تمام کرم ها را از بین بردند.

 

طیّ الارض که کاری ندارد!

از دیگر کراماتی که درباره آیت الله کوهستانی مکرر از مؤمنان نقل شده و در بین علاقمندانش شهرت یافته، مسئله طی الارض است.

بارها از ارادتمندان ایشان شنیده شده که معظم له را در برخی از مشاهد مشرفه و یا در مراسم حج دیده اند که مشغول زیارت یا اعمال دیگری بود و بعد از آن سفر زیارتی خودشان خدمت معظم له می رسیدند و ماجرا را به وی می گفتند، اما خود آن مرحوم هیچ گاه مدعی طی الارض نبود و به نوعی آن را انکار می کرد و عکس العمل ایشان در برابر این مسائل چنین بود که می فرمود:
« شاید خداوند ملکی را شبیه من خلق کرده و آن ملک را مأمور ساخته که در مراسم حج یا در مشاهد دیگر برای من زیارت کند و یا در تشییع جنازه فلان عالم شرکت کند. »
در همان حال که این گونه ادعاها را رد می کرد، اما معتقد بودند که این امور برای بندگان شایسته خدا چیز مهمی نیست.
 یکی از ارادتمندان معظم له می گوید: زمانی به آقا جان عرض کردم: راستی درباره شما می گویند، شما اسم اعظم دارید و شما را در مکان های مختلف زیارتی؛ هم چون مراسم حج یا کربلا زیارت کرده اند، آیاصحیح است؟ ایشان در جواب من با تبسمی لطیف فرمودند:
« مردم به ما لطف دارند. این مطالب را برای ما می بندند. »
 

آن گاه افزودند:
« البته کسی که بنده خدا باشد لازم نیست اسم اعظم داشته باشد، هر جا خواست می تواند برود. »

فرزند ایشان می گوید:
روزی در محضر مبارکشان سخن از علمای اهل معنا و برخی از اولیای الهی به میان آمد، به همین مناسبت از ایشان پرسیدم، مسئله طی الارض چگونه است؟ معظم له فرمودند:
« این که کاری ندارد! مثلاً اگر روح انسان قوی باشد، بدن را از این جا کنده و می برد به مشهد می گذارد. »


 

ملاقات آقا جان در نجف

دختر معظم له، همسر مرحوم آیت الله هاشمی نسب، می گوید:
ایامی که در نجف اقامت داشتیم به سبب کسالت و بیماری ام، مادر شوهرم برای رسیدگی به امور منزل به نجف آمد.
روزی مادرشوهرم با خانمی از همسایگان برای زیارت به حرم مشرف شده بودند، پس از رفتن آن ها مهمانی بر ما وارد شد.
من برای این که مادر شوهرم را از ورود مهمان به منزلمان باخبر کنم به سوی حرم حرکت کردم، همین که نزدیک رواق حضرت امیر علیه السلام شدم، دیدم پدرم ( آقا جان) از رواق حضرت امیر علیه السلام بیرون می آید.
خیلی خوشحال شدم دست های خود را گشودم که او را در آغوش بگیرم، یک مرتبه به یادم آمد که آقا جان در کوهستان است. چند بار شیطان را لعنت کردم و گفتم این چه کاری بود که می خواستم بکنم، از این حادثه در شگفت بودم.

 تاریخ این روز را به یاد داشتم. روز پنج شنبه حدود ساعت ده صبح ماه رجب بود، تقریباً پس از چهار سال که به ایران بازگشتیم به مناسبتی جریان حادثه را برای آقا جان بیان کردم و گفتم، چنین واقعه ای در نجف برایم رخ داد، آیا شما خودتان بودید؟
آقا لبخند معناداری زد و گفت:
« شاید می بودم.»


رضاخان، مأمور براندازی اسلام !

ایشان فرمود:
« زمانی که در مشهد مشغول تحصیل بودم، شبی در خواب دیدم مجلسی برپاست و تمام علما و بزرگان از متقدمین و متأخرین از شیخ طوسی تا معاصران در آن شرکت دارند، صاحب مجلس هم امام زمان علیه السلام است.
 من نیز آخر مجلس نزدیک در ورودی نشسته بودم. منبری در گوشه ای قرار داشت، تصور می کردم هر عالمی که به منبر نزدیک تر است مقامش بالاتر است. گویا علامه مجلسی را در کنار منبر و متصل به آن می دیدم.
در این اندیشه بودم که در چنین مجلس باعظمتی چه کسی می خواهد سخن بگوید ناگاه مشاهده نمودم شخص بسیار خشن و بی ادبی با چکمه و کلاه مخصوص بالای منبر رفت و دو سه بار حاضران مجلس را به تمسخر گرفت و همه را هُو کرد.
از خواب بیدار شدم در شگفت بودم که این چه خوابی بود و تعبیر خواب من چیست؟
 چیزی نگذشت که رؤیای من تعبیر شد و رضاخان بر سر کار آمد و مأمور براندازی اسلام و روحانیت متعهد گردید و دین و عالمان را به تمسخر گرفت. »


 


جاسوس انگلیسی در لباس روحانیت

مرحوم آیت الله کوهستانی در خصوص توطئه دشمنان بر ضد اسلام خاطره ای را چنین نقل کرد:
« در درس اساتید بزرگ نجف طلبه معمّمی بود به نام « شیخ محمد» که من او را می شناختم.
 مدتی متوجه شدم که در درس ها شرکت ندارد تا این که روزی به بغداد مسافرت کردم، برای انجام کاری از روی پل بغداد عبور می کردم چشمم به یک افسر انگلیسی افتاد، به نظرم آشنا آمد.
 دقایقی به او نگاه کردم او نیز به من خیره شده بود، گفتم: شما شیخ محمد نیستی؟ گفت: بلی. گفتم: پس این لباس چیست؟
گفت: من افسر دولت انگلیس ام در آن موقع مأمور بودم با لباس روحانیت در مباحث اساتید شرکت کنم تا مطالب و مسائل لازم را گزارش نمایم.»


ثمره انفاق

روزی دو تن از فرزندان خردسال مرحوم آقا جان به حمام رفته بودند، چون هوا سرد بود مادرشان برای گرم کردن فضای سرد حمام مقداری زغال آتش کرد و منقل را داخل حمام برد و خود برای رسیدگی به کارهای منزل آنان را تنها گذاشت.
 چون زغال ها کاملاً آتش نگرفته بود گاز زغال هر دوی آنان را بی هوش کرد؛ به طوری که صدای آنان در اثر خفگی در سینه حبس شده بود و نمی توانستند از کسی کمک بخواهند.
در این حال که آقا جان به طور اتفاقی نزدیک حمام رفته بود متوجه گردید که صدای ضعیفی از داخل حمام می آید بی درنگ در حمام را باز کرد دید که هر دو فرزندش بی حال داخل حمام افتاده اند. فوراً هر دو را بیرون آوردند و مقداری آب به صورتشان پاشیدند تا این که به هوش آمدند و از مرگ حتمی نجات پیدا کردند.

معظم له نجات یافتن دو فرزندش را بدون حکمت نمی یافت، از این رو در جست و جوی حکمت آن برآمد و از مادرشان پرسید:
« شما امروز چه کاری انجام داده اید؟ »

مادر گفت: کار ویژه ای نکرده ایم جز این که اول صبح دو تن از طلبه ها برای نان مراجعه کرده بودند که به هر کدام، یک قرص نان دادم
آقا متوجه جریان گردید و فرمود:
« دو تا نان دادی و دو تا بچه گرفتی.»


تب، دوست آقاجان

یکی از شاگردان معظم له نقل کرد که روزی به اتفاق چند تن از ارادتمندان آقا جان نزدشان فیض می بردیم، در خلال فرمایشاتشان فرمودند:
« مدت هاست که این دوست به سراغ ما نمی آید »

گفتم: آقا جان دوست شما کیست؟ فرمودند:
« تب. »

از رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم روایت شده است که:

« الحمی تحط عن الخطایا کما تحط من الشجر الورق:
تب گناهان را می ریزد همان گونه که برگ از درخت می ریزد.»
 


عبرت از حوادث دنیا

فرزند ایشان می گوید:
روزی خدمت آقا رسیدم، دیدم بالای کرسی ایشان دو پاکت نامه است، یکی دعوت نامه مجلس عروسی بود و دیگری دعوت نامه رحلت.
معظم له رو به من کرد فرمود:
« دنیا را نگاه کن، یک جا عروسی است و جای دیگر عزاست. »


لوح منسوب به حضرت امیر(ع)

فرزند ایشان نقل کرد:
شخصی لوحی را که به خط کوفی نوشته بود و می گفت دست خط مبارک حضرت علی علیه السلام است خدمت آقا آورده و می خواست به ایشان هدیه کند.
معظم له با کمال ظرافت و ادب فرمود:
« اگر این دست خط مبارک حضرت امیر است داشتن آن افتخار است، چرا به من می دهی و اگر دست خط آن حضرت نیست، به درد من نمی خورد و فایده ای برایم ندارد. »


از اثرش می ترسم!

یادگار گرامی،درباره احترام به پدر از دیدگاه والد مکرم خود چنین حکایت می کند: روزی در حیاط منزل مشغول انجام کاری بودم، آقا چند بار مرا صدا کرد، ولی من چون نشنیده بودم متوجه خطاب ایشان نشدم.
برای مرتبه آخر که مقداری بلندتر مرا مورد خطاب قرار داد صدای مبارک ایشان را شنیدم و بلافاصله به محضرشان رسیدم، با ناراحتی فرمود:
« چرا جواب ندادی؟ »

عرض کردم: صدای شما را نشنیدم، اگر کوتاهی کردم حاضرم مؤاخذه شوم.
فرمود:
« من که تو را بخشیدم ولی از اثرش می ترسم. »

گویا مراد معظم له این بود که فرزند نباید در مراقبت و ملازمت والدین خود کوتاهی کند و همواره گوش به فرمان پدر و آماده خدمت گزاری باشد که سهل انگاری در این زمینه آثار نامطلوبی روی فرزند خواهد داشت.

شیطان بساط خود را جمع کرد

از مرحوم جعفردایی ( خدمت گزار) نقل شده که گفت:
چند روز پس از درگذشت آقا جان شبی شیطان را به صورت پیرمردی در خواب دیدم که رخت خواب و دیگر وسایل خود را به دوش گرفته و می خواهد از محل خارج گردد گفتم کجا می روی؟
گفت: شیخ محمد که فوت کرد کار ما هم تمام شد و بقیه مردم هم که نیازی به من ندارند.
یکی از اهالی محل نیز خواب دیده بود که شیطان از مقابل منزل آقا جان عبور می کرد و به سر و صورت خود می زد و می گفت: امان از دست شیخ محمد امان از دست شیخ محمد.


عاقبت مقام خواهی

یکی از اسباب موفقیت انسان به ویژه طلاب این است که تحصیل و دانش اندوزی او باید برای رضای خدا و خدمت به جامعه باشد، در غیر این صورت آن علم ارزشی ندارد و موجب هلاکت انسان می شود. معظم له  نقل می کنند :

« زمانی که در مشهد در مدرسه میرزا جعفر مشغول تحصیل بودم، رفیقی داشتم به نام « شیخ محمد» که خیلی در درس و بحث کوشا بود و از من بیش تر زحمت می کشید. روزی از وی پرسیدم:
شیخ محمد خیلی تلاش می کنی چه قصدی داری؟
گفت: در محل ما شیخی است، می خواهم این قدر ملا بشوم تا از او بالاتر و عالم تر بشوم .
به او گفتم تو به جایی نمی رسی، چون نیت تو خالص نیست،باید برای خدا درس بخوانی نه برای مقام. مدت ها بلکه سال ها گذشت که خبری از او نداشتم تا این که پس از چند سال اقامت در نجف به کوهستان آمدم و تشکیل حوزه دادم، گاه برای زیارت امام رضا علیه السلام به مشهد می رفتم در یک از این سفرها روزی در بین راه مشهد در قوچان پیاده شدم که در مسجد نماز بخوانم.
 در خیابان که قدم می زدم چشمم به پیرمردی افتاد که کوله پشتی شبیه حمال ها به دوش داشت کنار دیوار نشسته و تکیه داده بود. کمی به دقت او را نگریستم، آشنا به نظر آمد، احتمال دادم « شیخ محمد» مدرسه میرزا جعفر باشد، در حالی که چرت می زد به او گفتم: ای عمو حالت چه طور است؟

چشمش را باز کرد و به من خیره شد، ولی نشناخت. به او گفتم: تو « شیخ محمد» نیستی؟
گفت: چرا خودم هستم! شما کی هستی؟
 گفتم من شیخ محمد کوهستانی هستم. به او گفتم: چرا این طور و با این وضع شما را می بینم؟ جواب داد درست بود، همان طوری که شما فرموده بودید من درس را برای خدا نخواندم و به این حال گرفتار شدم، درسم را تمام کردم به محل خود رفتم و در آن جا با شیخ اختلافمان شد، مردم به خاطر اختلاف بین من و او دو دسته شدند تا این که مرا از محل بیرون کردند.
آمدم شهر، وضع من نگرفت و مجبور شدم لباسم را درآورم؛ در حال حاضر داخل شهر حمالی می کنم تا خرج زن و بچه خود را تأمین کنم. »


نوشته شده در : شنبه 6 آذر 1389  توسط : عطر حرم .    نظرات() .

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.