تبلیغات
دعای ملک سلیمان:آیه35سوره ص - حکایاتی از آیت الله کوهستانی

امروز:

حکایاتی از آیت الله کوهستانی

فریادِ چای حرام !

مرحوم حجت الاسلام میر نعیم حسینی که از پرورش یافتگان معظم له بود، می گوید: روزی مرحوم آقا جان برای من فرمود:
« یک وقتی منزل کسی رفته بودم، برایم چایی آوردند و دیدم که چایی داد می زند و می گوید مرا نخور من حرامم. »

باید مرثیه بخوانید

حجت الاسلام سید باقر ساداتی در ضمن خاطرات خود از دقت و احتیاط  ایشان  در امور وقفی می گوید:
 در یکی از روزهای تعطیلی حوزه، جعفر دایی به مدرسه آمد و از چند نفر طلبه کمک گرفت تا برای چیدن انارهای موقوفه وی را یاری کنند. طلبه ها پس از کندن انارها هر یک برای خود تعدادی انار برداشتند، در این زمان آقا جان برای سرکشی و یا استراحت به باغ تشریف آوردند و همین که چشمشان افتاد به آن کیسه های کوچکی که از بقیه انارها جدا گشته بود، پرسیدند این ها چیست؟ جواب دادند دست مزد ماست، آقا فرمود:
« نه این طور نمی شود! چون انارها وقفی است و بهتر این که مقداری مرثیه و نوحه در این جا بخوانید تا خوردن انارها برای شما جایز باشد. »

طلبه ها گفتند: ما مرثیه یا نوحه ای همراه نداریم که بخوانیم، آقا فرمود:
« پس بنشینید »

آن گاه معظم له سینه خود را برهنه کردند و شروع کردند به گفتن حسین حسین و طلاب نیز همراه ایشان سینه زدند، سپس فرمود:
« اکنون می توانید آن انارها را با خود ببرید. »


پیش بینی آینده فرزندان

هنگامی که دختر بزرگ ایشان متولد شد، ایشان برای نیل به مراتب عالی قصد عزیمت به نجف اشرف را داشت. قبل از سفر فرمود:
« نوزاد را بیاورید من ببینم. »

وقتی بچه را در آغوش گرفت و نگاه به چهره اش انداخت، گفت:
« دنیا برای او خوش نمی گذرد و از دنیا بهره چندانی ندارد.»

بعدها معلوم شد پیش بینی ایشان درست بود، چرا که ایشان بیشتر عمرش را در بیماری و کسالت گذراند و گرفتاریهای زیادی متحمل شد.

هم چنین درباره فرزند دیگرش به نام عبدالعلی که کودک زیرکی بود و در حدود سه سالگی از دنیا رفت و او را داغدار ساخت، فرمود:
« اگر زنده می ماند و بزرگ می شد، آدم خدمت گزار و نان رسان می شد. »

آقا زاده معظم له می گوید: من به ایشان عرض کردم، شما چه می دانی! او که الآن زنده نیست. در جواب من با لطافت خاص فرمود:
« پسر، من می دانم! »

پیش بینی آینده طلاب

حجت الاسلام سید جعفر موسوی خورشید کلایی درباره فراست و بصیرت الهی معظم له می گوید:
در ایامی که در حوزه کوهستان مشغول تحصیل بودم، مورد توجه آقا و برخی از طلاب بودم؛ از این رو بعضی از طلبه ها که چیزی مثل پول یا آرد و برنج می خواستند به من می گفتند و من نیز از آقا درخواست می کردم، در واقع رابطی بین آقا جان و طلاب بودم. روزی سه تن از طلاب به من گفتند ما چیزی نداریم اگر می توانید مبلغی را از آقا جان برای ما بگیر، اگر پول ندارد نماز و روزه استیجاری هم باشد قبول می کنیم.
من خواسته آنا ن را خدمت آقا جان عرضه داشتم، ولی آقا فرمود:
« الان موفق نیستم. »

من به آن سه نفر گفتم، آقا فرمود:
« الان موفق نیستم » و شما را جواب کرد.
این آقایان از دست من ناراحت شدند و مرا تحریک کردند که تو نزد آقا جان مقامی نداری، ولی بعضی از طلاب نزد آقا جان می روند هر چه می خواهند می گیرند. معلوم است که آقا جان چندان توجهی به شما ندارد.

این حرفشان برای من گران تمام شد، به طوری که تحت تأثیر سخنانشان قرار گرفتم. شب رفتم خدمت آقا جان و عرض کردم:
من شخصاً از شما ناراحت نیستم، منتها یک سؤال از محضر شما دارم و آن این که اگر واقعاً من نباید دخالت کنم و برای طلاب وساطت کنم، شما به من تذکر بدهید، چون اگر وساطت بکنم و شما جواب رد به من بدهی، برای من گران تمام می شود.

آقا با مهربانی فرمود:
« شما نه تنها وساطت بکن، بلکه اوضاع و احوال مدرسه را نیز گزارش کن و اگر تشخیص دادی که طلبه ای نیاز به کمک دارد و نیازمند است برو سر مغازه جنس بگیر من حساب می کنم. »

بعد فرمود:
« من از روی فراست چیزهایی را می فهمم اما آن سه نفر که تو را تحریک کردند و نزد من فرستادند، باید بگویم یکی از آن ها راست نمی گوید و پول دارد. اما، دومی به درد درس نمی خورد باید دنبال کار و کسبی برود که برایش بهتر است و نفر سوم هم که اصلاً از خدا می خواهد از لباس بیرون برود، زیرا به درد دین نمی خورد، شما ناراحت نشوید، اگر اهل بودند من خودم می دهم. »

در حدود یک هفته از فرمایش آقا نگذشته بود که آن نفر اول رفت برای خود یک دست کت و شلوار نو تهیه کرد که قیمتش خیلی زیاد بود، متوجه شدم که سخن آقا جان درباره ایشان ـ که پول داردـ صحیح بود.
اما آن نفر دوم، پس از یک یا دو سال به دنبال کسب و کار رفت که وضع مال اش هم خوب شد، اگر چه در کسوت روحانیت نیز بود.
اما آن نفر سوم، پس از مدتی در اداره ای مشغول کار شد و لباس خود را نیز بیرون آورد و خوشحال هم بود که لباس ندارد و معتقد بود لباس انسان را مقید کرده و آزادی اش را سلب می کند؛ بدین ترتیب معلوم گشت که آقا جان چه قدر دیدش وسیع بود و تا کجای کار را می دید.

سواری که انسان نبود

مرحوم آیت الله محمدی بایع کلایی نقل کرده است:
روزی به اتفاق آقا جان، برای زیارت اهل قبور به سمت قبرستان حرکت کردیم. در مسیر راه شخصی سوار بر اسب با سرعت از مقابل ما گذشت. آقا جان از من پرسید:
« این سوار چه کسی بود؟ »

عرض کردم ظاهراً اهل یکی از روستاهای منطقه است که شغلش مطربی و خوانندگی و نوازندگی در عروسی ها است.
آقا جان فرمود:
« عجب پس به همین خاطر من او را به صورت میمونی بر روی اسب دیدم! »

ما قصد فریب کسی را نداریم!

چشم پزشک متعهد آقای دکتر شهیدی چنین نقل می کند:
 روزی که به اتفاق عده ای از دوستان پزشک از سمت گرگان به ساری مراجعت می کردیم، به دیدار آیت الله کوهستانی رفتیم. آقای دکتر سعیدی سرگرم معاینه معظم له گردید و این در حالی بود که قسمتی از بدنشان برهنه و بدن لاغر و استخوانی شان در انظار بود.
در چنین حالتی که معظم له نمی بایست حرفی بزنند، ناگهان شروع کردند به گفتن مطلبی با این مضمون :
 « ما قصد فریب مردم را نداریم، بلکه می خواهیم مردم به خاطر اختلافاتی که دارند، با هم مشاجره و نزاع نکنند.»
سپس ساکت شدند، پس از خروج از محضر ایشان، یکی از همراهان با شگفتی و حیرت اظهار داشت، وقتی بدن لخت و استخوانی ایشان را موقع معاینه دیدم، از خاطرم گذشت که چگونه این بساط را برای فریب به راه انداخته؛ در همین اندیشه بودم که سخنان کوتاه و پرمعنای ایشان بر خطورات ذهنی ام، مهر بطلان زد و متوجه شدم که از اندیشه ام آگاه گشته است.

حکمتِ خدا را کسی نمی داند

حجت الاسلام شیخ حسین طوسی می گوید:
یک بار این اندیشه به فکرم خطور کرد که وجود من چه خاصیتی دارد، نه بنده خالص خدایم و نه آن که خدمتی بتوانم انجام دهم. آینده ام روشن نیست، از کجا معلوم که عنصری مفید برای مردم باشم! پس چه خوب است، انسان در ایام جوانی از دنیا برود و گناه کمتری مرتکب شود.

در همین اندیشه بودم که محضر آقا مشرف شدم، بدون آن که چیزی در این باره به ایشان عرض کرده باشم. معظم له در همین زمینه به نصیحت کردن پرداختند، گویا از همه چیز خبر دارد. فرمودند:
« خود این ناراحتی ها و غصه ها برای پرورش انسان است، باید این ناراحتی ها را تحمل کرد تا روح آدمی پرورش یابد و تقویت گردد. حکمت خدا را کسی نمی داند؛ عده ای در جوانی می میرند و برخی در پیری. یکی از الطاف الهی این است که مرگ را در پیری برای انسان قرار داده، اگر چه انسان خیلی اهل عمل هم نباشد باز آن ضعف پیری و شکستگی ایام کهولت، موجب می گردد که خداوند ترحم بیش تری به انسان داشته باشد، چون خدا به محاسن سفید انسان رحم می کند.»

چرا باغ را فروختی؟

حجت الاسلام ری شهری چنین نقل می کند:
خطیب توانا حجت الاسلام شجاعی نقل کرد: آقای صدرایی اشکوری از وعاظ رشت دچار عارضه قلبی شد، او را از رشت به تهران آوردند و در بیمارستان آبان بستری کردند. روزی مرحوم آقای فلسفی به من زنگ زد و از من خواست که با هم به عیادت او برویم. آقای فلسفی در دیدار با آقای اشکوری ضمن گفت و گو، به ایشان فرمودند:
 شما وضعتان چه طور است؟
 گفت: عطیه آقا سید الشهدا(ع) مارا اداره می کند.
گفتند: ماهمه ازآقا سیدالشهدا(ع) برخورداریم.
عرض کرد، آقا ما یک حساب دیگری داریم.
 آقای فلسفی کنجکاو شدکه جریان چیست؟
آقای صدرایی گفت: من یک قطعه باغ چای دارم که عطیه سیدالشهدا است و در دوران تقاعد و پیری مرا اداره می کند.

آقای فلسفی فرمودند، از کجا می گویید عطیه سیدالشهدا است؟
او جواب داد، من این باغ را برای معامله قولنامه کرده بودم، دو روز بعد به دیدن آیت الله کوهستانی رفتم، وقتی که وارد شدم، ایشان فرمودند:
« صدرا چرا عطیه ملوکانه را می فروشی؟»

به او گفتم: آقا من با شاه کاری ندارم!
فرمود:
« این را نمی گویم، آقا سیدالشهدا را می گویم، این ها این الفاظ را دزدیده اند، یادت هست جوان بودی رفتی حرم سیدالشهدا بالای سر آقا، سرت را به شبکه نزدیک کردی، گفتی: آقا سیدالشهدا ... من یک لطفی می خواهم که در دوران تقاعد سر سفره شما اداره شوم، این باغ اجابت آن دعاست، چرا معامله کردی؟! »
دست آقا را بوسیدم از پله ها پایین آمدم، یک ماشین گرفتم، به رشت بازگشتم و قول نامه را پاره کردم و تا الآن زندگی من از این باغ اداره می شود.

اندرونی مثل بیرونی است

مرحوم  شیخ عبدالنبی احمدی علی آبادی از دانش آموختگان حوزه کوهستان می گوید:
پدرم با بعضی خوانین و اربابان علی آباد معاشرت داشت و همیشه از بزرگی و عظمت آیت الله کوهستانی برای آن ها تعریف می کرد، ولی آنان با روحانیت میانه خوبی نداشتند و چندان اعتقادی به آقای کوهستانی نیز نداشتند.
 روزی برای کاری می خواستند به ساری بروند، به پدرم پیشنهاد دادند که شما نیز با ماشین ما بیا، از آن جا به کوهستان می رویم؛ هم پسر شما را که مشغول تحصیل است، می بینم و هم آقایی را که شما خیلی از آن تعریف می کنیم.
وقتی به کوهستان آمدند، من طلبه کوچکی بودم و به اندرونی آقا نیز رفت و آمد داشتم. پدرم به من گفت: برو اندرون و به آقا جان بگو مهمان برای شما رسیده است. رفتم آقا را خبر کردم، فرمودند:
« تعارف کن داخل حسینیه بنشینند، الآن خدمت می رسم. »

مهمانان داخل اتاق شدند، بلافاصله آقا جان آمد دم درب بیرونی، بنده را صدا زد و گفت، مهمانان را راهنمایی کن که به اندرون بیایند. مهمانان وارد شدند و خدمت آقا رسیدند، پس از مدتی از آقا خداحافظی کردند و به طرف شهر ساری حرکت نمودند.
 در بین راه به پدر من گفتند، چیز عجیبی از آقا دیدیم! ابتدا که داخل حیاط حسینیه شدیم و آن فرش حصیر را دیدیم و آقا که گفت بیرون بنشینید چنین پنداشتم که این ها همه دکان است. بیرونی، برای مردم است و اندرونی را ـ که بهتر است ـ برای خودش دارد.
 در همین اندیشه بودیم که ناگهان آقا ما را به اندرونی فراخواند و دیدیم که اندرون مثل بیرونی است و هیچ امتیازی ندارد و به این ترتیب آقا با این کار خود ما را متوجه سوءظن و اندیشه باطل خودمان ساخت و پی بردیم که به راستی او از علمای عامل و اهل معنا است.

پول را به پدرت بده!

حجت الاسلام اسماعیل تیرگری که خود از طلاب حوزه علمیه کوهستان بود، می گوید:
 روزی قرار بود، بنده پولی را از آیت الله بگیرم و برای پدرم ـ شیخ امامقلی تیرگری پارچی از شاگردان برجسته معظم له ـ ببرم، لذا داخل بیت آیت الله شدم، من در قسمت درب جنوبی شرقی ایستاده بودم و به آقا ـ که داشت پول ها را در پاکت قرار می داد ـ خیره شده بودم، در ذهنم گفتم که یک مقدار از این پول ها را برای خودم برمی دارم؛ در همان لحظه معظم له نگاه تندی به من انداخت و فرمودند:
« پول را بده به پدرت! »

گویا از اندیشه قلبی من با خبر گشته بود. من دیگر جرأت نکردم به پول دست بزنم و آن را به پدرم تحویل دادم.

شما میل داری!

جناب حاج کمال امینی بابلی که از تاجران دین دار و از ارادتمندان نزدیک آیت الله کوهستانی است می گوید:
روزی با عده ای از دوستان ، از بابل برای زیارت و کسب فیض از محضر آقای کوهستانی روانه کوهستان شدیم، چون آقا کسالت داشتند، در اندرونی خدمتشان شرف یاب شدیم.
 یکی از همراهان که برای نخستین بار به محضر آقا رسیده بود و چندان باور و اعتقادی به معظم له نداشت نیز حضور داشت.
مرحوم آقای کوهستانی، در حالی که به علت بیماری زیر کرسی دراز کشیده بودند، به ما لطف و محبت زیادی کردند، پس از لحظاتی که از محضرشان استفاده نمودیم، ایشان رو به من کرد و فرمود:
« مرا بلند کن من بنشینم »

و بعد دستور دادند در استکانش چای بریزم.
عرض کردم: داخل قوری چای نیست. فرمود:
« به هر مقدار که هست، بریزید.»

من قوری را گرفتم و نزدیک به یک استکان چای ریختم، آن گاه آقا چای را به آن دوست کم اعتقاد ما تعارف کرد. وی گفت: آقا من میل ندارم، معظم له اصرار ورزید که باید بگیری. می دانم شما میل داری! با اصرار آقا چای را گرفت و نوشید.
هنگام خداحافظی از محضر ایشان دیدیم این دوست ما که نخست اعتقاد چندانی نداشت و از بوسیدن دست آقا نیز اکراه داشت، خم شد و چند مرتبه دست آقا را بوسید و با سرافکندگی به ایشان گفت:
 آقا من ادعای غبن و پشیمانی دارم.
پس از بیرون آمدن از اتاق حالش منقلب و دگرگون شد. آن گاه به وی گفتم: آقای فلانی چه شده؟
 گفت: وقتی که در محضر آقا نشسته بودیم، به ذهنم خطور کرد که این آقا در این دِه عده ای از مردم را فریفته و آنان را مشغول به خود ساخته است ؛ اگر این آقا چیزی می داند و اهل معنا و کرامت است! یک استکان چای در استکان خودش برای من بریزد.
همین که این مطلب در ذهنم گذشت، دیدم ایشان از جای خود بلند شد و به شما فرمود، یک استکان چای بریزی و آن را به من تعارف نمود. آن لحظه متوجه گشتم که از اندیشه ام آگاه شده و فهمیدم که او عالمی عارف و اهل معنا است، از این رو از کرده خود پشیمان و سر سپرده ایشان شدم.

به مداح بگو نماز عصرش را بخواند

آقای براتعلی زابلستانی که از مداحان مخلص اهل بیت علیهم السلام است، نقل کردند:
من اغلب در مناسبت های مذهبی و ایام ولادت ائمه علیهم السلام خدمت آقا جان کوهستانی می رسیدم و محضر آقا مداحی می کردم، او نیز شیوه مرثیه خوانی و مداحی من علاقمند بود.
 روز نیمه شعبان بود که برای مجلس عروسی به کوهستان رفتم. چون موقع ظهر بود، برای اقامه نماز به مسجد رفتم و آقا جان در حال خواندن نماز ظهر بود. جمعیت مأمومین نیز نسبتاً زیاد بود، چون می دانستم سجده و رکوع های آقا جان، طولانی است پیش خود گفتم، خدا به داد این پیرمردها و من برسد، در هر حال نماز ظهر را به آقا اقتدا کردم و در این فکر بودم به یکی از نزدیکان خود فرمود:
« برو به مداح بگو، نماز عصرش را فرادی بخواند و برود حسینیه که مهمان دیگری هم داریم، آن جا بنشیند تا ما برسیم. »

من چنین تصور کردم که منظور آقا این است که ناهار را نزد ایشان بمانم. حال آن که من آش ترشی نمی توانم بخورم، وضع مزاجی من مناسب نیست. تا این اندیشه در دلم گذشت، دیدم دوباره همان آقا را صدا زد و به او فرمود:
« برو به براتعلی بگو آش ترشی به او نمی دهیم، چون آقای محمدی لائینی تشریف دارند، برنج هم داریم. »

من خیلی شگفت زده شدم که چگونه از نیت من آگاه شد. نماز عصر را فردای خواندم و رفتم حسینیه آقا جان. دیدم آیت الله محمدی لائینی نیز آن جا تشریف دارند.

ما به شما و جدتان ارادت داریم!

از مرحوم آیت الله سید عبدالکریم کشمیری نقل شده که فرمودند:
از مشهد با عده ای از دوستان به تهران باز می گشتیم. وقتی به بهشهر رسیدیم، دوستان قصد زیارت آیت الله کوهستانی را کردند، ولی من مایل نبودم و در هر حال پذیرفتم. به طرف روستای کوهستان حرکت کردیم و من به همراهان گفتم که داخل ماشین منتظر می مانم تا شما او را ملاقات کرده و بازگردید، لیکن به خواهش یکی از دوستان قبول کردم که با هم نزد ایشان برویم.
از ماشین پیاده و به بیرونی منزل آقا وارد شدیم. ایشان برای استقبال ما آمده بود. همین که مرا دید بی آن که کسی به او چیزی گفته باشد و بدون مقدمه فرمودند:
« چرا مایل به آمدن نبودید، در حالی که ما به شما و جدتان ارادت داریم. »


شیطان را از خودت دور کن

مرحوم  شیخ کریم الله شاگرد و خدمت گزار صدیق آیت الله کوهستانی می گوید: همواره مردم در ایام عید نوروز برای دیدار و زیارت به محضر آیت الله کوهستانی شرف یاب می شدند. در یکی از این روزها، چند نفر از جوانان برای ملاقات و عرض ادب خدمت آقا جان رسیدند و من آنان را به درون اتاق راهنمایی کردم. جوانان یکی پس از دیگری با آقا مصافحه می کردند، وقتی نوبت به یکی از آن ها رسید، آقا خطاب به آن جوان فرمود:
« مؤمن، برو آن شیطان را از خودت دور کن! »

من که از دور ناظر بودم، مقصود آقا را نفهمیدم، ولی مشاهده کردم که این جوان از اتاق بیرون آمد و به سمت پشت ساختمان حسینیه حرکت کرد و چیزی را از جیب خود به درون باغچه ریخت و برگشت.
 من کنج کاو شدم که بدانم، چه بوده است. جلوتر رفتم، ورق هایی را دیدم که بر زمین ریخته شده بود. من تا آنموقع، آن ورق ها را ندیده بودم و نمی دانستم چیست! از یکی از همسایگان پرسیدم، گفت ورق قمار است.
شبیه این جریان از اشخاص دیگر و به گونه ای دیگر نیز نقل شده است.


امام زمان(عج) یاریم کرد

حجت الاسلام داوری از بستگان و پرورش یافتگان معظم له می گوید:
روزی در محضر آقا جان با جمعی از مؤمنان افتخار حضور داشتم، پس از صرف ناهار مهمانان یکی پس از دیگری با معظم له خداحافظی می کردند.
 دو نفر از آنان باقی ماندند و از آقا جان تقاضای کمک داشتند، چون با آقا مقداری فاصله داشتند و چشم آقا هم ضعیف بود، به یکی از آن دو فرمود:
 شما را نشناختم قدری جلوتر بیایید.

 آن شخص کمی نزدیک تر رفت. این بار آقا دست مبارک خود را به نشانه توجه بیش تر بالای ابروی خویش برد و با یک نگاه عمیق تر به او فرمود:
« اکنون شناختمت. »

دیگر چیزی نگفت، تا آن که موقع خداحافظی از پله ها که پایین آمدیم و داخل حیاط حسینیه شدیم. آقا دست مبارکش را روی شانه آن شخص گذاشت و خطاب به او فرمود:
« من در حق تو چه بدی کرده بودم که می خواستی آن کار را با من انجام بدهی؟»

آن مرد با شرمندگی سرش را پایین انداخت و پس از لحظاتی از حیاط خارج شد، سپس من همراه معظم له به اندرون آمدم و به ایشان عرض کردم:
 آن مرد چه کرده بود که شما این چنین با وی برخورد نمودید؟

 فرمودند:
« من روزی مشغول وضو گرفتن بودم، دیدم همین شخص داخل حیاط شد و ساکی را در دست داشت که می خواست آن را در اندرونی بگذارد. من متوجه شدم و فریاد زدم این جا جای ساک نیست ببر بیرون! او ساکش را گرفت و از منزل خارج شد.»

من از ایشان پرسیدم، مگر درون ساک چه بود که شما حساسیت به خرج دادید؟
معظم له فرمود:
« آن شخص ساکش را پر از تریاک کرده بود و می خواست آن را در منزل ما بگذارد و بعد به پاسگاه گزارش کند که شیخ محمد تریاک فروش است.»

من دوباره پرسیدم، آقا جان چه طور شما متوجه شدید که درون ساک تریاک جاسازی شده است؟
 فرمود:
« امام زمان علیه السلام یاریم کرد. »

چهار من آرد در اتاق داری !

یکی از شاگردان آیت الله کوهستانی چنین نقل می کند:
ایامی که در حوزه کوهستان مشغول تحصیل بودم، روزی نزدیک مغرب، عده ای از طلاب برای گرفتن حواله خرجی و شهریه خود از آقا جان، در حیاط حسینیه اجتماع کرده بودند. من نیز به آنان ملحق شدم، وقتی آقا جان از اندرون تشریف آوردند، تا نگاهشان به من افتاد به طرف من آمد و با لحنی مهربان به من فرمود:
« شما چرا اینجا ایستاده اید؟»

عرض کردم : من هم برای گرفتن خرجی آمده ام.
فرمودند:
« شما که در جیبتان یک تومان پول هست و به مقدار چهار من آرد در اتاق دارید، پس آرد را به پیرزنی بدهید تا برای شما نان بپزد و هرگاه آن پول هم تمام شد، برایتان پول می دهم. پسرم این ها سهم امام علیه السلام است؛ هر چند انسان کمتر بخورد راحت تر است! »

شما یک تومان داری !

مرحوم حجت الاسلام سید حسن مدانی چنین تعریف کرده اند :
ایامی که در کوهستان مشغول تحصیل بودم. روزی به خدمت آقا جان عرض کردم: مقداری پول به من بدهید، می خواهم زغال تهیه نمایم.
آقا با مهربانی زیر گوش من گفت:
« شما یک تومان در جیب داری، آن را خرج کن بعد به شما می دهم. »


نوکنده خودش می آید!

یکی از شاگردان ایشان می گوید:
روزی به اتفاق چند تن از طلاب تصمیم گرفتیم، خدمت آیت الله نصیری در نوکنده شرف یاب شویم.
من برای رخصت به آقا جان عرض کردم که می خواهیم به نوکنده برویم. آقا جان چندان مایل نبود، لذا جواب مثبت نداد. یکی از طلاب فاضل که کمی به ایشان نزدیک تر بود، به اعتراض گفت: آقا جان ما هر جا می خواهیم برویم شما راضی نیستید!
 ایشان وقتی دید ما اصرار بر رفتن داریم، فرمود:
« من حرفی ندارم می خواهید بروید، ولی نوکنده ( آیة الله نصیری) خودش می آید این جا. »

در هر حال، ما بعدازظهر به سمت نوکنده حرکت کردیم، شب را در شهر « بندر گز» منزل یکی از دوستان به سر بردیم و صبح زود به طرف نوکنده حرکت نمودیم.
 وقتی به نوکنده رسیدیم و از حال یت الله نصیری پرسیدیم، گفتند: آقای نصیری به همراه عده ای از شاگردان به دیدن آیت الله کوهستانی رفتند و ما با کمال شرمندگی دوباره به کوهستان بازگشتیم!


نوشته شده در : شنبه 6 آذر 1389  توسط : عطر حرم .    نظرات() .

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.