تبلیغات
دعای ملک سلیمان:آیه35سوره ص - اهل بیت و جناب شیخ جعفر مجتهدی(ره)

امروز:

اهل بیت و جناب شیخ جعفر مجتهدی(ره)

 چرا برای فرج امام زمان (عج الله تعالی) دعا نمی‌کنند؟!

آقای خالقی موحد تعریف می‌کردند:
روزی به خدمت آقای مجتهدی رسیدم و به هنگام خداحافظی عرض کردم که قصد دارم خدمت آیت الله بهاءالدینی (رحم
ة
الله) شرفیاب شوم.
فرمودند:

از قول من به آقا بگویید که چرا برای فرج آقا امام زمان (عج الله تعالی فرج الشریف) دعا نمی‌کنند؟!

وقتی که خدمت آیت الله بهاءالدینی شرفیاب شدم و پیام آقای مجتهدی را با ایشان در میان گذاشتم، دقایقی به فکر فرو رفتند و بعد دست مبارک خود را بر چشم نهادند.

معمولاً در مسجد محل، نماز مغرب و عشا را به ایشان اقتدا می‌کردم و آن روز نیز این توفیق نصیبم شد. به هنگام قنوت شنیدم که آقا دعای همیشگی خود را عوض کرده و به جای آن دعای فرج می‌خوانند! و تا پایان عمر نیز دعای قنوتشان دعای فرج بود:

اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعة و فی کل ساعة، ولیاً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دلیلاً و عیناً حتی تسکنه ارضک طوعاً و تمتعه فیها طویلا.

 

امروز در و دیوار گریه می‌کنند!

 آقای مجاهدی می فرمودند :
روزی در باغ آقای علی‌زاده واقع در پشت ایستگاه راه آهن مشهد، به خدمت آقای مجتهدی شرفیاب شدم. آن روز حال بکاء شدیدی داشتند و لحظه‌ای از گریستن باز نمی‌ماندند.

گریه های بی‌اختیار ایشان را بارها دیده بودم و برای من چندان تازگی نداشت، ولی چیزی که فکر مرا به سختی به خود مشغول می‌کرد استمرار این حالت گریه در آن روز بود.
در آن حالت استثنایی، نمی‌توانستم علت گریه‌های پی در پی را از ایشان سئوال کنم، و آن ولی خدا را از حال خود منصرف سازم. ساعتی به همین منوال بی آن که حرفی در میان
 ما رد و بدل شود.
همین که ایشان برای چند لحظه‌ای از گریستن باز ماندند، فرصت را غنیمت شمرده، پرسیدم:
علت این گریه‌های مستمر و بی‌اختیار شما چیست؟!
فرمودند:

آقاجان! روز عجیبی است! امروز در و دیوار گریه می‌کند! آسمان گریه می‌کند! زمین گریه می‌کند! این درختان باغ گریه می‌کنند! از آسمان و زمین غم می‌ بارد! آیا اگر شما این صحنه‌ها را می‌دیدید ساکت می‌نشستید؟!
من بی اختیار گریه می‌کنم و علت آن را به درستی نمی‌دانم، و بعد از چند لحظه‌ای درنگ گفتند:
امروز شاید روز شهادت یکی از ائمه اطهار
(ع )  باشد، قراین از این امر حکایت دارد!

مدتی گذشت و یکی از روحانیون به دیدن آقای مجتهدی آمد، از ایشان پرسیدم:
آیا امروز، روز شهادت است؟!
گفتند:
به روایتی امروز، روز شهادت حضرت امام محمد باقر (علیه السلام) است!
هنگامی که  آقای مجتهدی سخن آن مرد روحانی را شنیدند، به سختی منقلب شدند و در حالی که به شدت می‌گریستند گفتند:

قربان مظلومی‌شان بروم، این گریه‌های بی‌اختیار که بی‌جهت نیست! آقا امام محمد باقر (علیه السلام) در کودکی در کربلا حضور داشتند و روز عاشورا صحنه‌های شهادت را یکی پس از دیگری به چشم خود دیده‌اند، و تا آخر عمر برای مظلومیت جدشان حضرت سیدالشهداء (علیه السلام) گریه کرده‌اند، این گریه‌های امروز اثر همان گریه‌هاست و مسلماً امروز، روز شهادت آن بزرگوار است نه روز دیگر.


عاقبت جدایی از راه ائمه اطهار (علیهم السلام)

استاد مجاهدی تعریف کردند:
در یکی از سفرهایی که به پابوس حضرت ثامن الحجج (علیه‌السلام) مشرف شده بودم، روزی در صحن مطهر با چند نفر از دراویش که آنها را می‌شناختم برخورد کردم،  با اینکه مدتی در مشهد بودند آنها را در حرم ندیده بودم!
لذا به آنها گفتم شما را در حرم نمی‌بینم؟

شخصی از آنها گفت:

 پیر اجازه نداده بود که به حرم بیاییم
!
به او گفتم حضرت رضا (علیه‌السلام) هر روز بار عام می‌دهند، یعنی چه که پیر اجازه نداده بود! و بسیار ناراحت شدم!!
وقتی از حرم خارج شدم به منزل آقای مجتهدی رفتم، هنگامی که خدمت آقا رسیدم فرمودند:

 آقای مجاهدی شما را ناراحت می‌بینم؟

عرض کردم مسأله‌ای نیست،

باز فرمودند:

 آن مردک در حرم به شما چه گفت؟

بنده هم جریانی که اتفاق افتاده بود را برایشان بازگو کردم.
آقا با شنیدن این مطلب یکمرتبه به قدری ناراحت شدند که رگ وسط پیشانی ایشان برآمده و حجم بدنشان دو برابر شد و حالتی بسیار عجیب به ایشان دست داد که اصلاً قابل توصیف نیست!
بعد از چند لحظه‌ای که به حالت عادی برگشتند فرمودند:

 آقای مجاهدی دیگر تمام شد، همین امشب او در بدترین جای ممکن می‌میرد و سپس فرمودند:
تا کی دکان داری! تا کی حقه بازی!

روز بعد که از منزل خارج شده بودم ، مجددا همان دراویش را دیدم که بسیار نارحت و پریشان می باشند و تکه پارچه ای سیاه به لباس خود زده اند وقتی علت آنرا جویا شدم گفتند :

دیشب پیر خرقه تهی کرده است ، پرسیدم در کجا ؟ گفتند : هنگام قضای حاجت در مستراح از دنیا رفته است .
همچنین زمانی آقای مجتهدی فرمودند :

در مسیر سلوک عده ای از این اقطاب دراویش را دیدم که در بیابانی خشک در حالی که اطرافشان را محصور کرده اند و در حال عذابند .

سیره و روش جناب مجتهدی نه تنها هیچگونه مرید و مرید بازی را تایید نمی کرد ، بلکه می فرمودند اینگونه مسائل طبق حدیث شریف :

کل من شغلک عن الحق فهو صنمک
هر
چه تو را از خدا باز دارد همان بت توست

بازدارنده و مخالف اصول سلوک است .

ایشان هیچگونه احترامی برای کسانی که چنین روشهایی داشتند قائل نبودند . احترام ایشان فقط بر محور خلوص نیت و صفای باطن و محبت و عشق ورزی به ذوات مقدس چهارده معصوم - ع -  و دستگیری و گره گشایی از دوستان و دل شکستگان اهل بیت - ع - دور می زد .
مکتب ایشان فقط و فقط غلامی و بندگی آستان مبارک حضرات ائمه بود و لحظه ای از توسل و توجه به آن حقایق همیشه جاوید غافل نبودند .

چنین زنی در عالم پیدا نمی‌شود

جناب حاج رضا وقاری از شیفتگان حضرت زهرا (علیها‌السلام) نقل کردند:
در ایامی که شبهای چهارشنبه هر هفته از قزوین به مسجد مقدس جمکران در قم مشرف می‌شدم، پس از زیارت حضرت معصومه (علیها‌السلام) به دیدن آقای مجتهدی که در آن موقع در قم به سر می‌بردند می‌رفتم.
 یک شب چهارشنبه‌ای که به مسجد مقدس جمکران رفته بودم بعد از توسل و خواندن نماز امام زمان (علیه‌السلام) در سجده به حضرت عرض کردم من یک همسری می‌خواهم که کنیز حضرت زهرا (علیها‌السلام) باشد و بدین منظور در سجده صد مرتبه حضرت را به مادرشان حضرت فاطمه (علیها‌السلام) قسم دادم.
 بعد از اتمام توسل که
به  قم برگشتم به دیدن آقای مجتهدی رفتم. هنگامی که خدمتشان رسیدم همین که چشم ایشان به من افتاد شروع به گریه نموده و فرمودند:

 آقا رضا جان، حضرت می‌فرمایند چرا این قدر ما را به مادرمان حضرت زهرا (علیها‌السلام) قسم می‌دهید حضرت می‌فرمایند: چنین زنی که شما می‌خواهید در عالم پیدا نمی‌شود و خلق نشده است

 و این چنین آن شب جواب مرا از طرف حضرت عنایت فرمودند.
 


قهر کردن با حضرت معصومه (علیها ‌السلام)

حجت الإسلام دکتر محمد هادی امینی، فرزند برومند مرحوم آیت الله علامه امینی صاحب کتاب نفیس «الغدیر» نقل کردند:
 در سال 1349 هـ ش پس از وفات مرحوم پدرم علامه امینی، به خاطر
تألیف و نشر کتابی به نام «قهرمان فخر» که در آن مطالبی بر
ضد حزب بعث درج شده بود؛ دولت عراق تصمیم به جلب و محاکمه من گرفت.
لذا مجبور به ترک نجف اشرف و عازم ایران شدم و در تهران اقامت گزیدم و در آنجا بحمدالله مشغول به فعالیتهای مذهبی در چند هیأت و بیان مطالب کتاب گرانقدر «الغدیر» گردیدم و در بعضی از ایام مرتباً هفته‌ای یک یا دو مرتبه به آستان بوسی حضرت فاطمه معصومه (علیها‌السلام) در قم شرفیاب می‌شدم.
تا اینکه ضمن تشرفاتم مطالبی را که مقداری از آنها دنیوی و مقداری اخروی بود از بی‌بی تقاضا نموده و به ایشان عرض کردم که تا حوائج مرا ندهید، دیگر به آستانه بوسی شما نخواهم آمد.
مهمترین حاجتی که از ایشان داشتم این بود که مرا به عنوان نوکر خودشان بپذیرند، به این جهت متجاوز از چهار سال مرتباً به قم سفر می‌کردم ولی به زیارت بی‌بی نمی‌رفتم و با ایشان قهر کرده بودم.
به قول مرحوم پدرم علامه امینی، باید حوایج را با زور هم که هست از این خاندان گرفت. آنها صاحب احسان و فضل و جود می‌باشند و خواسته‌های افراد را برآورده می‌سازند.

بعد از گذشت این مدت، شبی در منزل آقای فاضل طباطبایی حائری که ایشان هم از کربلا به ایران عزیمت کرده و در حضرت شاه عبدالعظیم (علیه‌السلام) اقامت گزیده بودند دعوت داشتم.
هنگامی که به منزل ایشان وارد شدم   شخصی به نام آقای سیدحسین درافشان از من پرسیدند
:

 شما آقای امینی هستید؟
عرض کردم: بله.
فرمودند: آقای
 جعفر مجتهدی شما را احضار کرده‌اند.
گفتم: ایشان را نمی‌شناسم.
فرمودند: از بزرگان اهل سلوک و عرفان و از زهاد زمان و صاحب کرامات می‌باشند.
باز گفتم: بنده ایشان را نمی‌شناسم و آدرس محل سکونتشان را هم نمی‌دانم. آقای درافشان مجدداً فرمودند:
ایشان می‌خواهند شما را ملاقات کنند و به من دستور داده‌اند این پیام را به شما ابلاغ کنم و محل سکونت ایشان در قم می‌باشد.
بالاخره مجلس تمام شد و به تهران بازگشتم و پیوسته در این فکر بودم که چگونه آقای مجتهدی را پیدا کنم و در خلال این مدت به قم می‌رفتم ولی به آستانه بوسی حضرت معصومه (علیها‌السلام) مشرف نمی‌شدم و در درونم راجع به این موضوع کشمکشهای زیادی بود تا اینکه بیست و هفتم ماه رجب در حالیکه هوا بسیار گرم بود، راهی قم شده و آدرس آقای مجتهدی را پرسیدم و به سراغشان رفتم.

هنگامی که می‌خواستم زنگ منزلشان را بزنم در این فکر بودم که اول ایشان را آزمایش کنم، چون از این افراد زیاد دیده‌ام و تا آنها را امتحان نکنم با آنها رابطه برقرار نمی‌کنم.
بالاخره زنگ را بصدا درآوردم، چند لحظه بعد شخصی با قیافه‌ای ملکوتی و بسیار جذاب و عجیب در حالیکه عصایی در دست داشتند، کمی از درب را باز نموده و گفتند:
 چه می‌خواهی؟
بنده سلام کرده و گفتم: آقا! آمده‌ام شما را زیارت کنم.
 

فرمودند: نه، با من چکار دارید؟ من مریض می‌باشم، بگذارید به حال خود باشم.

عرض کردم: آقا! شما مرا احضار کرده‌اید.
فرمودند:

 من با کسی میانه و رفاقت ندارم و هیچکس را هم احضار ننموده‌ام.

مجدداً عرض کردم: من از راه دور آمده‌ام، اجازه دهید کمی استراحت کنم.
باز فرمودند:

اذیتم نکنید، برگردید.

گفتم: آقا! من از راه دور آمده‌ام و تشنه‌ام، اجازه دهید چند دقیقه‌ای در دهلیز منزل شما بنشینم.
فرمودند:

 اگر اینطور است بفرمایید و درب را کاملاً باز نمودند.

در طی این مدت ایشان با دقت خاص به من نگاه می‌کردند هنگامی که وارد خانه شدم فرمودند:

بیایید داخل اتاق بنشینید.

هنگامی که نشستم گفتند:

 شما چرا از حضرت فاطمه معصومه (علیها‌السلام) قهر کرده‌اید؟

گفتم: آقا! این چه فرمایشی است؟ من چه کسی هستم که بخواهم با حضرت قهر کنم.
فرمودند:

چه نسبتی با علامه امینی دارید؟

عرض کردم: هیچ نسبتی ندارم. ( نظر به اینکه مرحوم پدرم فوت کرده بود و در ظاهر هیچ اتصالی با ایشان نداشتم).

فرمودند: ممکن نیست، شما با ایشان نسبتی دارید.

گفتم: از کجا استنباط کردید؟
فرمودند:

 سالها بود که مرحوم امینی را ندیده بودم، همین که درب را باز کردم مشاهده نمودم که ایشان پشت  سر شما ایستاده‌اند و آنقدر ایستادند تا اینکه شما وارد خانه شدید.

عرض کردم: معذرت می‌خواهم ایشان پدر بنده می‌باشند. آقای مجتهدی فوراً به کمک عصا برخاستند و مرا در آغوش گرفته و شروع به گریه نمودند و بنده هم شروع به گریه نمودم تا اینکه نشستیم، ایشان مجدداً فرمودند:

 چرا از بی‌بی قهر کرده‌اید؟!

بطور انکارآمیزی گفتم: آقا! قهر! این چه فرمایشی است؟
گفتند:

نه، بی‌بی فرموده‌اند: « به امینی بگویید به حرم بیا ما دوستش داریم، از ما دوری نکند» مطالبی که از ما خواسته مقداری از آن به دست ماست که انجام می‌دهیم ولی مقداری از آنها به دست خداوند می‌باشد باید از او بخواهد».

بعد از آنکه مقداری با ایشان صحبت کردم به دستور ایشان از همانجا به حرم بی‌بی حضرت معصومه (علیها‌السلام) رفتم و به بی‌بی سلام نموده و عرض کردم:

خانم! من همان محمدهادی امینی هستم که متجاوز ا
ز
چهار سال است قهر کرده‌ام و هم اکنون به دستور میرزا جعفر آقای مجتهدی به اینجا آمده‌ام.
اگر قول می‌دهید مطالبی که خواسته‌ام تحقق پیدا کند به حرم می‌آیم و الا دیگر نخواهم آمد.

چند روز بعد از این واقعه خدمت مرحوم آی
ت الله مرعشی نجفی رسیدم، بعد از سلام و احوال پرسی یکمرتبه ایشان گفتند:

 آقای امینی چرا با حضرت معصومه (علیها‌السلام) قهر کرده‌اید؟

گفتم: چطور شده آقا جان؟! مگر من چه کسی هستم که قهر کنم؟
ایشان گفتند:

حضرت بی‌بی (علیها‌السلام) فرمودند: « به امینی بگو: ما تو را دوست داریم به حرم ما بیا».

به آقای مرعشی گفتم: چند روز قبل میرزا جعفر آقای مجتهدی هم همین مطلب را فرمودند.
آقای مرعشی گفتند:

 آقای مجتهدی گوی سبقت را ربوده‌اند، اگر مطالبی به شما گفتند، حتماً مرا هم مطلع فرمایید، زیرا ایشان با اهل بیت (علیهم‌السلام) ارتباط مستقیم دارند و اهل بیت (علیهم‌السلام) ایشان را پذیرفته‌اند...


نوشته شده در : شنبه 6 آذر 1389  توسط : عطر حرم .    نظرات() .

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.