تبلیغات
دعای ملک سلیمان:آیه35سوره ص - اهل بیت و جناب شیخ جعفر مجتهدی(ره)

امروز:

اهل بیت و جناب شیخ جعفر مجتهدی(ره)

عطر و نور اختصاصی اهل بیت (علیهم السلام )

استاد مجاهدی نقل می کنند :
جناب مجتهدی گاهی در اثنای ملاقات‌ها برای ایجاد اطمینان قلبی در دوستان و حاضران ، گاهی پرده از راز سیادت شان بر می‌داشتند و مثلاً می‌فرمودند که:

در شما نور حضرت سجاد (علیه السلام) دیده می‌شود، و یا این که شما سیادت خود را از حضرت جواد الائمه (علیه السلام) گرفته‌اید

 و این مسأله غالباً در مورد اشخاصی پیش می‌آمد که اولین بار به ملاقات آن مرد خدا نایل آمده بودند. برای نمونه حتی یک مورد دیده و شنیده نشد که ایشان در امر سیادت اشخاص و این که نسب آنان به کدام یک از حضرات معصومین (علیهم السلام) منتهی می‌گردد، اشتباه کرده باشند که بسیار عجیب به نظر می‌رسید.

روزی از ایشان سئوال کردم:
سیادت اشخاص را از کجا تشخیص می‌دهید؟ فرمودند:

هر یک از حضرات معصومین (علیهم السلام) عطر و نوری اختصاصی دارند که رایحه و پرتوی از آنها به اعقاب این بزرگواران منتقل می‌گردد و تشخیص این امر برای کسانی که با جلوات نوری این ذوات مقدس آشنایی دارند، کار دشواری نیست.

نام آقا امام حسین (علیه السلام) محک ایمان است!

آقای حسنی طباطبایی نقل کردند:
صبح یکی از روزهای ماه محرم پس از تشر
ف
 به حرم مطهر کریمه اهل بیت حضرت معصومه (علیها السلام) به قصد زیارت  آقای مجتهدی حرکت کردم. در زدم، کسی در را باز کرد و گفت:
حمید آقا! آقای مجتهدی منتظر شما هستند تا صبحانه را به اتفاق شما صرف کنند!
به خدمت ایشان شرفیاب شدم، سفره صبحانه پهن بود.
فرمودند:

صبحانه را بایستی با شما صرف می‌کردیم! خوش آمدید، بفرمایید!

در کنار آقای مجتهدی، کتاب گنجینه الاسرار مرحوم عمان سامانی ، قرار داشت. ایشان ضمن صرف صبحانه، اشاره‌ای به آن کتاب کردند و گفتند:

آقاجان! عمان سامانی در میان مرثیه سرایان حسینی مقام و منزلت ویژه‌ای دارد و بعد فرمودند:
اصلاً دستگاه حضرت اباعبدالله (علیه السلام) یک دستگاه عجیبی است! نام مبارک ایشان هم خیلی بزرگ است. در نام مقدس «حسین (علیه‌السلام)» اسرار عجیبی نهفته است.

و پس از چند لحظه تأمل، فرمودند:

هر کس که نام آقا امام حسین (علیه السلام) را بشنود از میزان انقلاب خاطری که پیدا می‌کند پایه ایمانش را می‌توان فهمید. کسانی که نام این بزرگوار را می‌شنوند و تغییر حالی در خود نمی‌بینند باید جداً نگران ایمان خود باشند!
نام آقا امام حسین (علیه السلام) محک ایمان است.

شدت محبت به اهل بیت و اطاعت از دستورات ائمه ( علیهم السلام )

جناب مجاهدی از خاطرات سفر خود به مشهد نقل کردند :
در یکی از سفرهای خود به مشهد مقدس پس از عتبه بوسی ثامن الائمه علی بن موسی الرضا – علیه
آلاف التحیه و الثنا – و در خواست توفیق ملاقات با آن مرد خدا از پیشگاه حضرت، به طرف خانه آقای مجتهدی رهسپار شدم.

ایشان در آن موقع، در یکی از کوچه‌های فرعی خیابان
سمر
قند مشهد سکونت داشتند و من از قم برای آن مرد خدا چند مجلد کتاب که مورد علاقه ایشان بود به همراه برده بودم و آن روز به هنگام عزیمت برای دیدارشان، آن‌ها را نیز با خودم برداشتم.

زنگ در را به صدا درآوردم. جناب آقای مجتهدزاده از دوستان یکرنگ و همدل و د
ی
رینه آن مرد خدا در را باز کردند و پس از سلام و احوالپرسی به گونه‌ای که رنجشی در من پیدا نشود، گفتند:
چون آقا حال‌شان مساعد نیست، استراحت کرده‌اند و هیچ کس را نمی‌پذیرند! این اولین بار بود که پس از آشنایی با آقای مجتهدی با در بسته رو به رو می‌شدم! به ناچار خداحافظی کردم و برگشتم.
فردای آن روز مجدداً به دیدار آن مرد خدا رفتم ولی باز همان پاسخ دیروز را شنیدم! برای لحظاتی، پریشان خاطری عجیبی به سراغم آمد و در راه بازگشت به هتل محل اقامت، اعمال دیروز و امروز خود را دقیقاً مرور کردم تا ببینم در این سفر چه اشتباهی را مرتکب شده‌ام که به دیدار آقای مجتهدی موفق نمی‌شدم؟!

 هر چه فکر کردم، راه به جایی نبردم! به همین جهت دچار قبض روحی عجیبی شدم و در آن لحظات، شرایط روحی بسیار دشواری را در فراق آن مرد خدا تجربه می‌کردم.

بار سوم که خواستم به سراغ آقای مجتهدی بروم، تصمیم گرفتم نامه‌ای به ایشان بنویسم و مراتب دلتنگی خود را اظهار کنم.
به خاطر دارم نامه‌ای که نوشتم بسیار کوتاه و در عین حال گویا بود. مطالب نامه را هنوز به یاد دارم:

بسمه تعالی
حضرت آقای مجتهدی!
با سلام و تجدید مراتب مودت و ارادت، این سومین بار است که شرفیاب می‌شوم ولی توفیق دیدار حاصل نمی‌شود. علت آن را نمی‌دانم! ولی این قدر می‌دانم که از ناحیه مخلص، قصوری سر نزده است تا مستحق این بی
مهری باشم! با دو بیت از لسان الغیب حافظ شیرازی نامه را به پایان می‌برم و شما را به خدا می‌سپارم، خاطره تلخ این سفر را هرگز فراموش نخواهم کرد:

به حاج
ب در خلوت سرای خویش بگو       
فلان ز گوشه نشینان خاص در گه ماست!
چو پرده‌دار به شمشیری می‌زند همه را
     
 کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند!
والسلام، ارداتمند:
محمدعلی مجاهدی (پروانه)

نامه را درون پاکت پلاستیکی کتاب‌ها گذاشتم و تصمیم گرفتم که اگر این بار هم با در بسته رو به رو گردم، پاکت محتوی نامه و کتاب‌ها را به آقای مجتهدزاده تحویل دهم تا در اختیار آقای مجتهدی بگذارند!
به محض این که زنگ در را به صدا درآوردم، آقای مجتهدزاده با حالت غمگین و افسرده به من گفتند:
هنوز نیاز به استراحت دارند و کسی را نمی‌پذیرند! من از شما شرمنده‌ام!

پاکتی را که به همراه داشتم، به ایشان دادم و گفتم:
از طرف من با آقای مجتهدی خداحافظی کنید و این امانتی‌ها را به ایشان برسانید.

قبض روحی من دیگر حد و حصری نداشت. به هنگام بازگشت، مستقیماً به حرم حضرت مشرف شدم و عقده دل را گشودم و به آن امام رئوف عرض کردم:

هر بار که توفیق زیا


از حرم بیرون آمدم و با این که ساعتی از ظهر می‌گذشت و بسیار گرسنه بودم، بدون خوردن غذا به اتاقی که در هتل داشتم رفتم و روی
تخت  دراز کشیدم.
محرومیت این سه روزه مرا از پای درآورده بود .
تصمیم گرفتم که فوراً به قم باز گردم . به هر حال، ساعتی در کشمکش بودم که از دفتر هتل به اتاق من زنگ زدند که آقای مجتهدزاده آمده‌اند و می‌خواهند شما را ببینند! دریافتم که فرجی شده و صبر سه روزه من کار خود را کرده است:

گفتم:
ایشان را راهنمایی کنید!
آقای مجتهدزاده به محض ورود به اتاق گفت:
فلانی! لباس بپوشید برویم، آقا منتظر است!

و هنگامی که درنگ مرا دید، گفت:
خود کرده را تدبیر نیست! شما مگر نمی‌خواستید آقای مجتهدی را ببینید؟! بفرمایید برویم! آقا نمی‌خواستند شما ناراحت بشوید!
گفتم: چه کسی به شما گفت که من در این هتل اتاق گرفته‌ام؟!
گفت:
آقا فرمودند:
رت مرقد نورانی شما را پیدا می‌کردم شرط قبولی زیارت خود را ملاقات این مرد خدا قرار می‌دادم، ولی در این سفر بر خلاف همیشه با دلی آکنده از ملال و حسرت به قم باز می‌گردم و فکر می‌کنم که زیارت این بار من مورد قبول شما واقع نشده است. این خسران را چگونه باید باور کنم؟!

 فلانی، گلایه ما را به امام رضا (علیه السلام) کرده‌است! همین الان بروید و ایشان را بیاورید و بعد نام و نشانی این هتل را به من دادند!

هنگامی که در معیت آقای مجتهدزاده به خدمت آن مرد خدا شرفیاب شدم، صحنه‌ای  را دیدم که هرگز تصور آن را نمی‌کردم!
حضرت آقای مجتهدی در رختخواب دراز کشیده بودند و آن جمال جمیل و صورت زیبا در اثر سکته مغزی به شکل عجیبی در آمده و وضع ظاهری صورت ایشان به کلی به هم ریخته بود به طوری که نگاه خود را به نقطه دیگری معطوف کردم!

 در آن لحظه آرزویم این بود که کاش آقای مجتهدی را به این وضع ندیده بودم!
ایشان، در حالی که به سختی ق
ادر به حرف زدن بودند و کلمات را نمی‌توانستند به درستی ادا کنند، فرمودند:

آقاجان، نمی‌خواستم شما من را در این حالت ببینید، چون می‌دانستم که روحاً متألم خواهید شد، ولی وقتی گلایه مرا با حضرت در میان گذاشتید، ناچار شدم که دنبال شما بفرستم!

 و پس از گذشت لحظاتی، فرمودند:

اصلاً ناراحت نباشید این دوره نقاهت کوتاه است!

از آقای مجتهدزاده پرسیدم:
چند روز است که ا
گفت:

پنج روز پیش به آقا اطلاع می‌دهند سید جوانی که در
.

هنگامی که  آقای مجتهدی به عیادت او می‌روند، از مشاهده
زندگی آشفته و فقیرانه او متأثر می‌شوند و می‌گویند:
همین  کوچه زندگی می‌کند، مدتی است به خاطر سکته مغزی فلج شده و قادر به حرکت نیست و از نظر مالی چنان در مضیقه قرار گرفته که همسرش با او ناسازگاری می‌کند و به وضع کودکان خود نمی‌رسد
یشان ملازم بسترند؟ و این حادثه چگونه اتفاق افتاده است؟!

نمی‌توانم نگاه معصومانه و ملتمسانه این کودکان را تحمل کنم، و بلافاصله دست به دامان مولا می‌شوند و شفای آن سید جوان را تقاضا می‌کنند.

بعدها  آقای مجتهدی برای من تعریف کردند:

وقتی که برای شفای عاجل آن جوان به مولا علی (علیه السلام) متوسل شدم، به من فهماندند که باید از خود مایه بگذارم! به حضرت عرض کردم:
بابی انت و امی یا سیدی! در پیشگاه شما، جان چه ارزشی دارد؟! این جوان از ذراری شماست و من نمی‌توانم او را در این وضعیت مشاهده کنم. اگر با اهدای سلامتی من، مشکل او حل می‌شود، از جان و دل پذیرای این بلا هستم!

هنگامی که  آقای مجتهدی به طرف خانه خود حرکت می‌کنند به هنگام بازکردن در، دچار سکته مغزی می‌شوند و آن سید جوان در نهایت ناامیدی سلامتی خود را دوباره به دست می‌آورد!
این حادثه عجیب، آن روزها ورد زبان همسایگان و اهالی محل شده‌
بود و در همه جا از
شفای معجزه آسای آن جوان صحبت می‌کردند، ولی نمی‌دانستند که آن مرد خدا با گذشتن از سلامتی خود موجبات شفای او را فراهم آورده‌است!

پس از گذشت مدت کوتاهی، آقای مجتهدی سلامتی خود را باز یافتند و از آن پس با عزمی راسختر از همیشه، در راه گره گشایی از کار بندگان خدا گام بر می‌داشتند.

 

شعر عنایتی « کد » دارد !

از جمله خاطرات جناب مجاهدی است که :
بعد از ظهر روز نوزدهم ماه صفر چند سال پیش در قم توفیق دیدار آقای مجتهدی را پیدا کردم. هنگام ورود به اتاق، مشاهده کردم که بر روی تخت در حالی که دست خود را به نشانه احترام بر روی سینه گذاشته‌اند، چشمان اشک آلودشان را به نقطه‌ای از اتاق دوخته‌اند و قراین نشان می‌داد که پیش از ورود من به اتاق توسلاتی داشته‌اند.

آرام در کنار در ورودی اتاق نشستم و به تماشای آن صحنه شور آفرین پرداختم. حدود یک ربع ساعت گذشت تا آن مرد خدا به تدریج حالت طبیعی خود را باز یافت.
پرسیدند:

شما نور خاصی را مشاهده نکردید؟

عرض کردم:
خیر! ولی عطر خاصی را برای چند لحظه‌ای استشمام کردم.
آن مرد خدا در حالی که می‌گریستند، فرمودند:

دلم خیلی گرفته بود به بی‌بی زینب (علیها السلام) متوسل شدم، ناگهان در گوشه‌ای از اتاق آشکارا در هاله‌ای از نور جلوه کردند. لباس تعزیت بر تن داشتند و سرا پا سیاه پوش بودند. هیبت ایشان، هیبت علوی بود. خواستم عرض تسلیت کنم ولی گریه امانم نداد!

بی‌بی فرمودند:

دوست دارم فردا که اربعین شهادت حسینی است در این جا مراسم عزاداری اقامه گردد و مرثیه جدیدی خوانده شود. مرثیه‌ای که صحنه غروب روز عاشورا را تجسم کند.

عرض کردم:

بی‌بی جان! این مرثیه را چه کسی باید منظوم کند؟
در حالی که بی‌بی زینب (علیها السلام) به شما اشاره می‌کردند به من امر فرمودند تا صحنه غروب روز عاشورا و صحنه وداع شان را با پیکر پاره پاره و غرقه به خون سالار شهیدان را به گونه‌ای که نشانم داده‌اند، برای شما بازگو کنم. سپس « کد» مرثیه جدید را به من یاد آور شدند و فرمودند که این مرثیه جدید دارای چه نشانه‌ای است؟ شما امشب این مرثیه را بسازید و فردا صبح به من لطف کنید تا ببینم نشانه‌ای را که فرموده‌اند، دارد یا نه!


بعد، آقای مجتهدی حدود یک ساعت آن دو صحنه تکان دهنده را برای من تعریف کردند و در اثنای مجسم کردن آن دو صحنه به سختی می‌گریستند و گاهی رشته کلام شان پاره می‌شد و هنگامی که آرام می‌گرفتند، مطلب را ادامه می‌دادند.

از خدمت ایشان مرخص شدم و به خانه آمدم. نزدیکی نیمه‌های شب، غمی بزرگ بر وجودم مستولی شد و انقلاب خاطر عجیبی پیدا کردم. به کتابخانه شخصی‌ام رفتم و مطلبی را که آقای مجتهدی برایم شرح داده بودند، دقیقاً مرور کردم و پس از دقایقی بعد، این مرثیه منظوم بر زبانم جاری شد:

هان! غروب روز عاشوراستی               کربلا پر شور و پر غوغاستی
قتلگاه از خون هفتاد و دو تن                  موج زن چون لجه دریاستی
کشتی بشکسته آل رسول                       غرقه در دریای بی پهناستی

...
فردای آن روز، صبح زود پس از زیارت مرقد نورانی کریمه اهل بیت (علیها السلام) و تشکر از عنایت آن حضرت و بی‌بی زینب – سلام الله علیهما – رهسپار منزل حضرت آقای مجتهدی شدم. هنگامی که به حضورشان رسیدم، پرسیدند:

مرثیه را به همراه آورده‌اید؟!

عرض کردم: بله
فرمودند:

مرحمت کنید تا آن را ببینم!

تا آن هنگام سابقه نداشت که ایشان این گونه اشعار را از من طلب کنند و فقط می‌فرمودند:
بخوانید! ولی این بار ظاهراً قضیه فرق می‌کرد.
وقتی که شعر را به ایشان دادم، دیدم با انگشت خود سرگرم شمردن ابیات آن هستند! سپس با لبخندی حالکی از رضایت خاطر به من فرمودند:

آقا جان! مبارک است، شعر شما نشانه‌ای را که بی‌بی زینب (علیها السلام) به من فرمودند، دارد!

عرض کردم:
اگر صلاح می‌دانید، برای مزید اطمینان قلبی من آن را اشاره بفرمایید.
گفتند:

به من فرموده ‌بودند که این مرثیه به نشانه اربعین باید چهل بیت داشته باشد و حالا که ابیات شعر شما را شمردم دیدم درست چهل بیت است!
آقاجان! شعری که عنایتی باشد «کد» دارد! و «کد» شعر شما عدد (40) بود!

من که سراینده این مرثیه بودم، تعداد ابیات آن را نمی‌دانستم! بعد که ابیات را شمردم دیدم که ناخودآگاه آن را در چهل بیت سروده‌ام! شعفی که باطناً از این جهت نصیب من شد، روزها ادامه داشت.
پس از گذشت ساعتی که در خدمت آن مرد خدا بودم، تنی چند از ذاکران و دوستداران آل الله آمدند و ایشان شعر مرا به یکی از آنها داده و گفتند:

مرثیه امروز ما، همین شعراست! آن را با لحنی حزن انگیز بخوانید.
 
علاقه دوستان اهل بیت به موت !

آقای مجاهدی از ایام اقامت جناب مجتهدی در قم نقل می کنند :
آقای دکترموسوی پزشک متخصص بیماریهای گوش و حلق و بینی و از دوستان صمیمی آن مرد خدا بودند و از جان و دل به ایشان عشق می‌ورزیدند.
آن روز بعد از ظهر من و مرحوم حاج حسین مصطفوی کتابفروش در خدمت آن مرد خدا بودیم. ساعتی گذشت و ایشان فرمودند:

نیاز به استراحت دارم و بعد به اتاق مجاور رفتند تا استراحت کنند.

من و مرحوم مصطفوی خاطره‌هایی را که با آقای مجتهدی داشتیم، مرور می‌کردیم و منتظر بیدار شدن آن ولی خدا بودیم. حدود سه ساعت گذشت ولی خبری نشد!

مرحوم مصطفوی به سراغ ایشان رفتند و پس از گذشت چند دقیقه‌ای برگشتند و گفتند:
هر چه صدا کردم بیدار نشدند! من نگران حال ایشان هستم، باید دکتر موسوی را خبر کنیم!
گفتم:
شاید ناراحت شوند!

گفتند:
وضعیتی را که من دیدم، عادی نیست و می‌ترسم دیر شود!

... دکتر موسوی همین که نبض آقای مجتهدی را کنترل کرد، به سختی منقلب شد و گفت:
نبض آقا نمی‌زند! قلب ایشان حرکت نمی‌کند! و سپس دست خود را زیر بدن ایشان برده، گفت:
یا جدا! من آقای مجتهدی را از شما می‌خواهم و بعد با صدای بلند یک «
یا علی» گفتند به طوری که دست و پای ایشان به لرزه در آمد.

مدتی گذشت و آقای مجتهدی کم‌کم چشمهای خود را گشودند و در حالی که سعی می‌کردند به آرامی از جای خود برخیزند، رو به آقای موسوی کرده، فرمودند:

از مولا خواسته بودم که سیر برزخی من آغاز شود و مرا از تنگنای این قفس خاکی رهایی بخشند ولی شما نگذاشتید! و پس از چند لحظه‌ای درنگ فرمودند: ما رفته بودیم ولی ما را به خاطر شما باز گردانیدند!

شما تقاضای دیگری هم از حضرت داشتید!

آقای گرامی برای استاد مجاهدی  تعریف کردند:
در منزل آقای موحدیان جلسه هفتگی انجمن محیط در قم دایر شده بود ابیاتی از مسمط مخمسی را که در منقبت حضرت علی
ا
بن موسی الرضا (علیه السلام) سروده بودم از نظر شما گذرانیدم و شما آن را در یک مورد اصلاح کردید و مرا به اتمام آن ترغیب نمودید، ولی من به خاطر گرفتاری‌های شغلی نتوانستم آن را به پایان برسانم و چندی بعد عازم مشهد شدم.

هنگامی که به حرم مطهر مشرف شدم از آقا علی بن موسی الرضا (علیه السلام) دو مطلب را تقاضا کردم:
1) توفیق اتمام شعر ناتمامی که سروده بودم!
2) توفیق زیارت  آقای مجتهدی!

بلافاصله انقلاب حالی پیدا کردم و در حرم مطهر شعر مناقبی ناتمام خود را
به پایان بردم و از عنایت آن امام رئوف تشکر کردم و فهمیدم که تقاضای دوم مرا نیز برآورده خواهند ساخت!

فردای آن روز توفیق دیدار آن ولی
ّ
 خدا نصیبم شد و با آن که کسالت داشتند و بر روی تخت استراحت می‌کردند، با آغوش باز مرا پذیرفتند و مورد عنایت خود قرار دادند.

عرض کردم:
دیروز، از آقا امام رضا (علیه السلام) تقاضا کردم که توفیق دیدار شما را پیدا کنم و خدا را شکر که امروز به این توفیق نائل آمدم.
فرمودند:

آقاجان! شما از حضرت تقاضای دیگری هم داشتید!

عرض کردم:
خیر! فقط زیارت شما را تقاضا کردم!
فرمودند:

آقاجان! شما از حضرت تقاضای دیگری هم داشتید!

ناگهان به خاطرم آمد که اولین تقاضای من از حضرت، اتمام شعر ناتمامی بود که سروده بودم، لذا عرض کردم:
ببخشید! فراموش کرده بودم! شعری برای حضرت سروده بودم که ناتمام بود و تقاضا کردم که توفیق سرودن بقیه ابیات آن را به من
عنایت
کنند.
فرمودند:

بله آقا جان! این خواسته اصلی شما بود! و حضرت هم عنایت فرمودند. بعد پرسیدند:
این شعر را آقای مجاهدی هم دیده‌اند؟!

عرض کردم:
بله! یک قسمت آن را تصحیح کرده‌اند.
فرمودند:

شعر عنایتی آقا علی بن موسی الرضا (علیه السلام) شنیدن دارد، آن را برای ما بخوانید.
وقتی که شعر را برای ایشان خواندم، فرمودند:
من اشعار زیادی در مناقب حضرت علی بن موسی الرضا (علیه السلام) خوانده و شنیده‌ام ولی اشعار عنایتی امام لطف دیگری دارد. نسخه‌ای از آن را برای من مرحمت کنید تا خوشنویسی آن را بنویسد و بعد از قاب کردن در این اتاق الصاق شود.

برای تیمن و تبرک به نقل یک  بند از این مسمط رضوی بسنده می‌کنیم:
 

 


نوشته شده در : شنبه 6 آذر 1389  توسط : عطر حرم .    نظرات() .

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.