تبلیغات
دعای ملک سلیمان:آیه35سوره ص - حکایات جناب شیخ جعفر مجتهدی(ره)

امروز:

حکایات جناب شیخ جعفر مجتهدی(ره)

فلسفه نوروز

جناب آقای یغمایی که مدتی آقای مجتهدی در منزل ایشان بسر می‌بردند، نقل کردند:
روزی به آقای مجتهدی عرض کردم، آیا این عید نوروزی که اینقدر مردم به آن توجه دارند و به خاطرش مسرورند و لباس نو می‌پوشند، فلسفه‌ای هم دارد؟ ایشان فرمودند:

بله آقاجان، روز عید غدیر که نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) حضرت مولا علی (علیه‌السلام) را به جانشینی خود معرفی کردند، مصادف بوده است با روز جمعه‌ای که اول فروردین بوده است.

درخواست راهنما از ائمه - علیهم السلام

جناب آقای خانی نقل کردند:
مدت زیادی بود گریه می‌کرده و متوسل به حضرات معصومین (علیهم‌السلام) بودم واز ایشان تقاضای آشنایی با شخصی به عنوان هادی و راهنما می‌کردم، یک شب در عالم رؤیا دیدم وارد خانه کعبه شده‌ام و ائمه معصومین (علیهم‌السلام) به ترتیب ایستاده‌اند، در این بین حضرت امیر (علیه‌السلام) رو کردند به شخصی که در آنجا بود و فرمودند:

شیخ جعفر بیا، ایشان هم جلو آمده و دست حضرت را بوسیدند، بعد حضرت امیر (علیه‌السلام) دست مرا در دست ایشان گذارده و به من فرمودند: این همان شخصی است که از ما تقاضا می‌کردی و به دنبال او می‌گشتی.

حدوداً بعد از گذشت شش ماه از این رؤیا همان آقایی را که حضرت امیر (علیه‌السلام) به من معرفی کرده و فرموده بودند این همان شخصی است که به دنبالش می‌گردی در منزل یکی از دوستانم دیدم، به مجرد اینکه با ایشان برخورد کردم، فرمودند:

 شش ماه است که منتظر شما می‌باشم.

میزان عشق و اردات جناب مجتهدی به ائمه اطهار(علیه‌السلام)

حجت الإسلام گل محمدی تعریف کردند:
روزی به آقای مجتهدی عرض کردم در منزل ما مجلس سوگواری برقرار است و برای حضرت اباعبدالله الحسین (علیه‌السلام) روضه گرفته‌ایم، ایشان فرمودند:

نگویید ما روضه گرفته‌ایم و در خانه ما روضه امام حسین (علیه‌السلام) برقرار است؛ بلکه بگویید:
حضرت امام رضا (علیه‌السلام) برای حضرت سیدالشهداء (علیه‌السلام) در خانه خودشان روضه گرفته‌اند و ما هم در آنجا خدمتگزاری می‌کنیم.

در آن موقع منزل خود آقا مجلس سوگواری برقرار بود و حضرت به ایشان وسعتی داده بودند که تمام اهل مجلس را هر روز صبحانه و ناهار و شام می‌دادند و به کسانی که آنجا منبر می‌رفتند پول پرداخت می‌کردند.
آقای مجتهدی پیوسته تمام افراد را به توسل به اهل بیت عصمت و طهارت (علیه‌السلام) سفارش می‌نمودند و در مورد ثبات قدم در راه ولایت می‌فرمودند:

این سه زیارت یعنی    جامعه و عاشورا و آل یس   بسیار مؤثر است.

ایشان به قدری در راه ولایت سوخته جان بودند که هر کس خدمتشان می‌رسید به برکت وجودشان ولایت و ارادتش به اهل بیت (علیهم‌السلام) زیادتر می‌شد و به قول  آیت الله نصیری که خود اهل دل و صاحب نفس می‌باشد می‌فرمودند:

 اگر عشق و ارادت آقای مجتهدی به امام حسین و اهل بیت عصمت و طهارت (علیها‌السلام) در بین تمام اهل زمین تقسیم می‌شد، همگی عاشق آن حضرت می‌شدند.

ملاقات آیت الله مرعشی نجفی با جناب مجتهدی

جناب آقای رضا بیگدلی تعریف کردند:
روزی آقای مجتهدی مبلغ سی تومان به من داده و فرمودند:

 امروز نوعی چای که معروف به چای گلابی می‌باشد بخرید،

 عرض کردم به روی چشم، اما از گرفتن پول امتناع کرده و گفتم پول موجود است، شما زحمت نکشید، فرمودند:

این پول نزدتان باشد لازم می‌شود،

بالاخره پول را از ایشان گرفته و در جیب خود گذاردم ولی چند روز گذشت و من فراموش می‌کردم چای بخرم.
یک روز ظهر که برای آقای ناهار آورده بودم فرمودند:

آقای رضا چای را خریدید؟

گفتم: آقا جان برای امروز چای داریم، انشاءالله فردا حتماً چای را می‌خرم.
ایشان فرمودند:

خیر آقا جان شما دیگر چای نخرید،

 گفتم چرا آقا جان؟ می‌گیرم.
فرمودند: قبل از ظهر که تشریف نداشتید و من تنها بودم، دلم گرفته بود، در آن هنگام توسلی خدمت حضرت ولی عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) پیدا کرده و عرض کردم:

 آقا جان دلم گرفته است، یکی از دوستانتان را بفرستید که به دیدنم آید و چای هم برایم بیاورد، آخر آقا رضا که به فکر ما نیست.

آقا رضا می‌گفتند: از غفلت خود شدیداً ناراحت شده و حرفی نزدم و آنروز از ظهر تا شب در خدمتشان بودم تا اینکه شام را با ایشان صرف کرده و برای ایشان چای آوردم، هنگامی که مشغول خوردن چای بودند، زنگ خانه به صدا درآمد، وقتی درب را باز کردم دیدم، حضرت آیت الله مرعشی نجفی می‌باشند، به ایشان تعارف کرده و گفتم بفرمایید داخل.
فرمودند:
 بروید از آقای مجتهدی اجازه بگیرید، اگر اجازه دادند مزاحم خواهم شد،

عرض کردم برای شما که این حرفها نیست بفرمایید داخل، و به هر ترتیب ایشان را به اتاق اولی که در بین راه بود آوردم، اما ایشان به اتاق آقا وارد نشدند و مجدداً فرمودند:
 کاری که گفتم انجام دهید، از لطف شما خیلی ممنونم، اول باید اجازه بگیرم بعد داخل شوم،

 من هم که می‌خواستم دستور ایشان را اطاعت کرده باشم خدمت آقای مجتهدی رفته و عرض کردم :

 آقا جان ،  آیت الله مرعشی نجفی هستند، هرچه اصرار کردم داخل نشدند.
آقا فرمودند:

ایشان را به داخل اتاق راهنمایی کنید،

 بنده هم فوراً پیام را به آقای مرعشی رسانده و ایشان وارد اتاق شدند بعد از اینکه آقای مجتهدی معانقه کردند؛ کمی نشستند و سپس گفتند :

 دیشب در خواب مشاهده کردم که من و شما هر دو در مسجد الحرام هستیم، گاهی شما روضه می‌خوانید و من گریه می‌کنم و گاهی من روضه می‌خوانم و شما گریه می‌کنید، سپس دستی زیر عبا کردند و یک بسته چای گلابی بیرون آورده و به آقای مجتهدی تقدیم کردند و گفتند این هم چای گلابی که از حضرت خواسته بودید، آقا هم چای را به من داده و فرمودند:

 آقا رضا جان از این چای دم کنید که خوردن دارد.

 فوراً مقداری از آن چای دم کردم و با حضرات آقایان میل کردیم، بعد از آنکه آیت الله مرعشی نجفی چای را میل نمودند و می‌خواستند آنجا را ترک کنند، بنده زودتر دویدم و نعلین‌های ایشان را مقابل پاهایشان جفت کردم، در این هنگام دستی به سرم کشیده و فرمودند:

فرزندم قدر این مرد را بدان که خیلی ارزش دارد

نجات زندگی صدها دانش آموز

آقای حاج رضا وقاری نقل کردند:
روزی آقای مجتهدی همراه حاج سید غلامحسین الهی با قطار عازم مشهد می‌شدند ... هنگامی که به سبزوار می‌رسند آقای مجتهدی به آقای حاج سید غلامحسین الهی می‌گویند :

من باید پیاده شوم

و سپس از قطار پیاده می‌شوند و سریعاً به مدرسه‌ای در سبزوار می‌روند و به مدیر مدرسه می‌گویند:

 من می‌خواهم برای بچه‌ها سخنرانی کنم

 مدیر می‌گوید: شما چه کسی هستید و از طرف چه کسی آمده‌اید که می‌خواهید سخنرانی کنید. وانگهی اکنون بچه‌ها در کلاسها مشغول درس می‌باشند و موقع سخنرانی نیست.
آقای مجتهدی مجدداً می‌گویند :

چاره‌ای نیست جز اینکه همین الآن سخنرانی کنم

و به هر ترتیب که بوده مدیر مدرسه را راضی می‌کنند. بالاخره زنگ مدرسه زده می‌شود تا بچه‌ها برای انجام سخنرانی به حیاط مدرسه بیایند هنگامی که تمام بچه‌ها به حیاط مدرسه می‌آیند آقا شروع به سخنرانی می‌نمایند، به مجرد اینکه می‌گویند

 بسم الله الرحمن الرحیم

یک مرتبه تمام چند طبقه مدرسه فرو می‌ریزد و به تپه‌ای خاک تبدیل می‌شود! آنگاه آقا می‌فرمایند:

 والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته

 و در حالی که همه پرسنل و دانش آموزان مدرسه در جنجال و آشوب بسر می‌بردند آنجا را ترک می‌کنند و بدین گونه جان چند صد نفر را از اتفاقی که می‌خواسته رخ بدهد نجات می‌دهند.
 

اسارت حجت الإسلام سید علی‌اکبر ابوترابی

حجت الإسلام و المسلمین موحد ابطحی نقل کردند:
هنگامی که خبر شهادت حجت الإسلام  سیدعلی‌اکبر ابوترابی اعلام گردید، از طرف دولت و خانواده ایشان مجالس ختم و بزرگداشت مفصلی برگزار شد.

در مراسم چهلم ایشان آیات و علمای اعلام شرکت کرده و رییس جمهور وقت سخنرانی نمود.
چند روز بعد از اتمام مراسم چهلم ایشان، بنده خدمت آقای مجتهدی بودم که جناب آیت الله آقای حاج سیدعباس ابوترابی، پدر حجت الإسلام  سیدعلی‌اکبر ابوترابی به آنجا آمدند و در حالی که بسیار محزون و ناراحت بودند و بغض گلوی ایشان را گرفته بود گفتند:
 فرزندم شهید شد و برای او مجالس بزرگداشتی برپا کردیم.

باگفتن این مطلب ناگهان آقای مجتهدی بشدت شروع به خندیدن نمودند! بنده از این حرکت ایشان بسیار ناراحت شدم، جناب آیت الله ابوترابی هم که ناراحت شده بودند به آقای مجتهدی گفتند:

ما پسرمان را از دست داده‌ و عزادار می‌باشیم، اما شما می‌خندید!!
آقای مجتهدی که در حال خندیدن بودند به آیت الله ابوترابی فرمودند:

 آقاجان! این چه فرمایشی است؟! ما هم اکنون پسر شما را در زندان بغداد می‌بینیم.

آیت الله ابوترابی که بهت زده شده بودند گفتند: این چه حرفی است؟! پسرم شهید شده و از طرف دولت خبر شهادتش اعلام گردید و مراسم ختم و بزرگداشت او هم برگزار شد.
آقای مجتهدی فرمودند:

 اگر باور ندارید، بدانید که فردا صبح رأس ساعت ده صدای ایشان در حال مصاحبه مستقیماً از رادیو بغداد پخش خواهد شد و به زودی نامه ایشان به شما خواهدرسید.
این را هم بدانید که ایشان به سلامتی از اسارت رهایی خواهند یافت و پس از آن شهرت پیدا می‌کنند.

آیت الله ابوترابی که از صحبتهای آقای مجتهدی شوکه شده بودند با حالتی حیران و بهت زده آنجا را ترک کرده و از خدمت آقای مجتهدی مرخص شدند. طبق فرمایشات آقای مجتهدی، روز بعد رأس ساعت ده صبح صدای حجت الإسلام  سیدعلی‌اکبر ابوترابی از رادیو بغداد پخش شد و معلوم گردید که ایشان شهید نشده‌اند. و چند سال بعد از اسارت آزاد گشتند.
و پس از بازگشت به ایران به سمت سرپرست امور آزادگان منصوب و شهرت بسزایی پیدا کردند.

و بالاخره در سال 1379 هـ ش هنگامی که به همراه پدر بزرگوارشان حضرت آیت الله سیدعباس ابوترابی به قصد زیارت حضرت علی بن موسی الرضا (علیه‌السلام) از قزوین عازم مشهد مقدس بودند بر اثر سانحه اتومبیل به لقاء حق شتافته و در جوار ملکوتی حضرت رضا (علیه‌السلام) در همان غرفه‌ای که آقای مجتهدی مدفون می‌باشند به خاک سپرده شدند.


باید چهار صد سال بگذرد ...

آقای میرزایی که درعلوم غریبه اعجوبه زمان خویش بودند به کرات می‌فرمودند:

 از چهار صد سال پیش تاکنون شخصی به کاملی آقای مجتهدی نیامده است و مدام از ایشان به بزرگی یاد می‌کرده و می‌فرمودند: باید چهار صد سال دیگر نیز بگذرد تا شخصی مانند جناب آقای مجتهدی در عالم تکوین خلق شود.

سلاله السادات آقای میرزایی از اولاد رسول الله (صلی الله علیه و اله و سلم) که با بیست و چهار واسطه منتسب به حضرت علی بن موسی الرضا (علیه‌السلام) بودند.
ایشان مردی الهی و صاحبدلی روشن ضمیر و از عاشقان سینه سوخته و از متوسلین به ذوات مقدس اهل بیت (علیهم‌السلام) و منتظرین حقیقی حضرت بقیه الله الأعظم ارواحنا فداه بودند، تا به حدی که جای اشک بر چهره ایشان خودنمایی می‌کرد و بحق از رجال زمان که در بحر مکاشفات کم نظیر بوده و در علوم غریبه از عجایب عصر خویش به شمار می‌رفتند.


نوشته شده در : شنبه 6 آذر 1389  توسط : عطر حرم .    نظرات() .

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.